۱۴۰۴ بهمن ۱۱, شنبه

رضا پهلوی و بن‌بست رهبری از تبعید


نقدی تحلیلی تاریخی بر بازتولید سلطنت در قرن بیست‌ویکم

نویسنده: پروانه عظیمی

دیماه ۱۴۰۴

ادعای رهبری سیاسی رضا پهلوی را نمی‌توان صرفاً به‌عنوان اختلاف‌نظری در میان نیروهای اپوزیسیون یا سلیقه‌ای شخصی تحلیل کرد. این ادعا در سطحی عمیق‌تر، با مسئله‌ی قدرت، مشروعیت، بازتولید مناسبات سلطه و حذف عامدانه‌ سوژه‌های واقعی مبارزه


در ایران گره خورده است. پرسش از چرایی حمایت از او، نه احساسی است و نه فردی؛ پرسشی است سیاسی، تاریخی و طبقاتی که هر نیروی مدعی آزادی‌خواهی موظف است به آن پاسخ دهد: این رهبری از کجا می‌آید، به چه کسی پاسخ‌گوست و منافع چه کسانی را نمایندگی می‌کند؟

در سنت مبارزاتی ایران، رهبری هرگز محصول تبار، عنوان موروثی یا برند رسانه‌ای نبوده است. از مشروطه تا جنبش ملی‌شدن نفت، از مبارزات کارگری و دانشجویی تا جنبش‌های زنان و خیزش‌های توده‌ای دهه‌های اخیر، مشروعیت سیاسی همواره از دل جامعه، از پایین و در بستر مبارزه‌ واقعی شکل گرفته است. حتی نیروهایی که بعدها به استبداد انجامیدند، در مقطعی بر پایه‌ بسیج اجتماعی و مشارکت توده‌ای عمل کردند. در مقابل، پروژه‌هایی که از تبعید، از بالا و با اتکا به قدرت‌های امپریالیستی شکل گرفته‌اند، یا شکست خورده‌اند یا به بازتولید سلطه در شکلی تازه انجامیده‌اند.

رضا پهلوی در بیش از چهار دهه حضور در فضای سیاسی خارج از کشور، فاقد هرگونه شایستگی عینی برای ادعای رهبری است. نه آموزش آکادمیک جدی در سیاست دارد، نه تجربه‌ سازماندهی اجتماعی، نه تولید نظری قابل ارجاع و نه سابقه‌ی مدیریتی که بتوان آن را سنجید. آنچه عرضه شده، ترکیبی است از شعارهای کلی، زبان تهی‌شده از تحلیل طبقاتی و ژست‌های رسانه‌ای که جای برنامه، سازمان و پاسخ‌گویی را گرفته‌اند. «ولیعهد سابق» بودن نه شغل است، نه تخصص و نه مبنای مشروعیت سیاسی. این عنوان، بازمانده‌ ساختاری است که خود بر پایه‌ی سرکوب، نابرابری، مردسالاری و وابستگی به سرمایه‌داری جهانی و قدرت‌های امپریالیستی بنا شده بود.

مرور پروژه‌های سیاسی رضا پهلوی، یک الگوی ثابت را آشکار می‌کند: پروژه‌هایی که بدون دموکراسی درونی، بدون پاسخ‌گویی و بدون پیوند با نیروهای واقعی جامعه شکل می‌گیرند و به‌سرعت فرو می‌پاشند. شورای ملی ایران، پروژه‌های موسوم به همگرایی سکولار، نشست ققنوس، تلاش برای مصادره‌ی اعتراضات آبان ۹۸، ادعای رهبری در خیزش زن، زندگی، آزادی و نهایتاً منشور مهسا، همگی نمونه‌هایی از سیاستِ بدون جامعه‌اند. این شکست‌ها نه حاصل بدشانسی، بلکه نتیجه‌ مستقیم تمرکز قدرت، حذف صداهای منتقد، و ناتوانی در پذیرش کنش‌گری مستقل زنان، کارگران، جوانان و نیروهای به‌حاشیه رانده شده است.

از منظر چپ فمینیستی، مسئله فقط فقدان کارنامه سیاسی نیست؛ مسئله بازتولید ساختارهای سلطه است. پیوند سلطنت با مردسالاری، پیوندی تصادفی یا صرفاً فرهنگی نیست، بلکه رابطه‌ای ساختاری و تاریخی است. سلطنت بر منطق «خون»، «تبار»، «پدرسالاری» و انتقال موروثی قدرت استوار است؛ منطقی که بدن زن، صدای زن و کنش مستقل زنان را همواره به حاشیه رانده و سیاست را به قلمرو مردان «صاحب‌نام» و «صاحب‌نسب» محدود کرده است. در این چارچوب، قدرت نه امری جمعی و قابل مناقشه، بلکه میراثی خانوادگی تلقی می‌شود؛ همان منطقی که زنان را نه به‌عنوان فاعل سیاسی، بلکه به‌عنوان نماد، حاشیه یا ابزار مشروعیت‌بخشی به قدرت مردانه به رسمیت می‌شناسد. سلطنت، حتی در شکل مدرن و بزک‌شده‌ رسانه‌ای، بازتولیدکننده‌ همان مناسباتی است که سیاست را به «رهبر»، «منجی» و «پدر ملت» تقلیل می‌دهد و با این کار، تجربه‌ زیسته‌ زنان، کارگران و فرودستان را از مرکز سیاست بیرون می‌راند. از این منظر، پروژه‌ سلطنت‌طلبی نه‌تنها ضد دموکراتیک، بلکه عمیقاً ضد زن و ضد برابری است؛ زیرا با نفی برابری سیاسی، نابرابری جنسیتی را نیز بازتولید می‌کند. خیزش «زن، زندگی، آزادی» دقیقاً نقطه‌ گسست از این منطق پدرسالارانه بود: نفی قیم، نفی سلسله‌مراتب موروثی و نفی هر شکلی از قدرتی که خود را بالاتر از بدن‌ها و صداهای واقعی مردم قرار می‌دهد.

اتکای فزاینده‌ رضا پهلوی به دولت‌های آمریکا، اسرائیل و اروپا، از منظر ضدسرمایه‌داری نه یک خطای تاکتیکی، بلکه انتخابی سیاسی و طبقاتی است. این اتکا، پیوندی مستقیم با منافع سرمایه‌داری جهانی، صنایع نظامی، تحریم و مداخله دارد؛ همان نیروهایی که زندگی روزمره‌ی مردم ایران، به‌ویژه زنان، کارگران و اقشار فرودست را ویران کرده‌اند. تجربه‌ی تاریخی ایران از کودتای ۲۸ مرداد تا تحریم‌های گسترده و جنگ‌های نیابتی، به‌روشنی نشان داده است که امپریالیسم نه آزادی می‌آورد و نه برابری؛ بلکه خشونت، فقر و بی‌ثباتی را تعمیق می‌کند.

از منظر اخلاق سیاسی نیز، شکاف عمیقی میان مردم و مدعی رهبری وجود دارد. مشروعیت در سنت مبارزاتی ایران با هزینه‌دادن گره خورده است: زندان، شکنجه، تبعید، حذف اجتماعی و زیستن در شرایط ناامن. رضا پهلوی هیچ‌یک از این هزینه‌ها را نپرداخته است. در حالی که زنان و مردان در ایران با بدن‌هایشان هزینه داده‌اند، او در امنیت و رفاه از «رهبری دوران گذار» سخن می‌گوید. این شکاف، نه‌فقط اخلاقی، بلکه عمیقاً سیاسی است.

سلطنت‌طلبی در قرن بیست‌ویکم، در چارچوب سرمایه‌داری نولیبرال، به یک پروژه‌ی نوستالژیک–رسانه‌ای بدل شده است؛ پروژه‌ای که سیاست را به کالا، چهره را به برند و مردم را به مصرف‌کننده‌ تصویر تقلیل می‌دهد. در این منطق، سازمان‌یابی جمعی جای خود را به فالوئر می‌دهد و مبارزه‌ اجتماعی به نمایش بدل می‌شود. این دقیقاً نقطه‌ی مقابل سیاست رهایی‌بخش، فمینیستی و ضدسرمایه‌داری است.

در بیش از چهل سال، رضا پهلوی نه پروژه‌ موفق سیاسی داشته، نه تشکل پایدار ساخته، نه پایگاه اجتماعی واقعی در داخل کشور ایجاد کرده و نه هزینه‌ای هم‌سنگ مردم ایران پرداخته است. آنچه باقی مانده، بازتولید مناسبات شاه و رعیت در لباسی مدرن، اتکا به قدرت‌های خارجی و حذف عامدانه‌ی نیروهای مستقل، بویژه زنان و فرودستان، از میدان سیاست است.

مردم ایران نه رعیت‌اند، نه بی‌صدا و نه نیازمند منجی. رهایی، نه از تبعید می‌آید، نه از خاندان، و نه از قدرت‌های سرمایه‌داری جهانی. رهایی تنها از دل مبارزه‌ی جمعی، سازمان‌یابی از پایین و پیوند جنبش‌های زنان، کارگران و ستمدیدگان ممکن است.

نه شاه، نه شیخ؛ آزادی، برابری و حاکمیت مردم.

 

ماهنامه شماره یکصد و سی و ششم رهائی زن -  سپهر بابا کجائی؟  منتشر شد



-- 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر