فریده صلواتی
مقدمه:
تکرارِ یک کابوس
تاریخِ معاصر ایران، گویی در میان دو سنگِ آسیاب گیر افتاده است: «شوقِ زیستن» و «شهوتِ کشتن». هر بار که خورشید از پسِ کوههای البرز سر برمیآورد، سایهی بلندِ چوبههای دار بر زمین کشیده میشود. این نه صحنهی اجرای عدالت، که نمایشِ عجزِ حاکمیتی است که تنها زبانِ مشترکش با ملت، زبانِ زور و زجر است. از راهروهای خونینِ تابستان ۶۷ تا خیابانهای به خون نشسته در آبان و مهسا، یک رشتهی سرخِ ممتد تمام این سالها را به هم میدوزد؛ رشتهای از جنس خونِ بیگناهان.
۱. معماریِ وحشت؛ اعدام به مثابهی بقا
جمهوری
اسلامی اعدام را نه به عنوان «مجازات»، بلکه به عنوان «ستونِ معماری وحشت» به کار
میگیرد. برای نظامی که مشروعیتش را در صندوقهای رأی گم کرده، طنابِ دار آخرین ریسمانِ
نجات است. اعدامهای سیاسی در ایران، تروریسمِ دولتی عریانی است که میخواهد پیامی
ساده را مخابره کند: «بترسید تا زنده بمانید». اما وقتی مرگ به بخشی از روزمرگی یک
ملت بدل شود، ترس خاصیتِ فلجکنندگیاش را از دست میدهد و به سوختِ موتورِ انقلاب
بدل میشود.
۲. زندانیان سیاسی؛ وجدانهای بیدار در انفرادی
دیوارهای
اوین، رجاییشهر و سپیدار، تنها شاهدانِ شکنجه نیستند؛ آنها موزهی ایستادگیاند.
زندانی سیاسی در ایران، کسی است که جرمش «فکر کردن به فردا» در دورانِ «توقف در دیروز»
است. جنایتی که در سلولهای انفرادی رخ میدهد—از محرومیتهای دارویی تا شکنجههای
سفید—هدفی جز درهمشکستنِ ارادهی انسان ندارد. با این حال، نامههایی که از پشتِ
میلهها به بیرون درز میکند، نشان میدهد که زندان نه تنها نقطهی پایان نیست،
بلکه قلبِ تپندهی مبارزه است.
۳. دادخواهی؛ کابوسِ بیپایانِ جانیان
بزرگترین
هراسِ استبداد، «حافظهی جمعی» است. جنایتهای زنجیرهای، از قتلهای زنجیرهای تا
شلیکِ مستقیم به چشمهای معترضان، زخمی بر پیکر ایران گذاشته که با هیچ توجیه شرعی
و قانونی التیام نمییابد. مادران دادخواه، با عکسهای فرزندانشان بر سینه، امروز
به قدرتمندترین اپوزیسیونِ حاکمیت بدل شدهاند. آنها نگهبانانِ حقیقتی هستند که
ماشینِ سرکوب میخواهد آن را دفن کند.
«حاکمیتی که با طنابِ دار برای خود سقف میسازد، فراموش کرده است که
هر گرهای که میزند، حلقهای است که در نهایت بر گردنِ تاریخِ خودش خواهد افتاد.»
نتیجهگیری:
سپیده بر سنگفرشِ خونی
ایرانِ امروز، میدانِ نبردِ میان «مرگپرستیِ نهادینه» و «زندگیخواهیِ جسورانه» است. هر اعدام، هر حکم حبسِ ابد و هر شکنجه در بازداشتگاههای مخفی، تنها یک حقیقت را فاش میکند: رژیم در برابرِ ارادهی یک ملت برای تغییر، خلعِ سلاح شده است. ما در عصرِ پایانِ سکوت ایستادهایم. خونهای ریخته شده، راهِ بازگشت را مسدود کردهاند؛ امروز یا باید به استبداد تن داد، یا برای آزادی جنگید. و تاریخ ثابت کرده است که هیچ تبرداری نتوانسته است رویشِ دوبارهی جنگل را متوقف کند
.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر