۱۴۰۵ خرداد ۹, شنبه

نوشته ای سرگشاده به آتش شاکرمی عزیز، "ما در سمت درست تاریخ ایستادیم"

 

✍️شراره رضائی


آتش عزیز،

تو با سماجت و تعهدی خستگی‌ناپذیر، روایت کسانی را ثبت می‌کنی که در میانه‌ی هیاهوی جنگ، زیر فشار، تهدید و فحاشیِ جنگ‌طلبان ایستادند و گفتند: "نه" و یا خجولانه ادای آدم های قربانی را بازی می کنند.

آدم‌هایی که از عربده‌های سلطنت‌طلبان و رسانه‌های جنگ‌فروش زخمی و فرسوده شدند؛ کسانی که یا به انزوای خانه‌هایشان رانده شدند یا با تمام توان اندک‌شان جنگیدند و بهایش را با تنهایی و تهدید پرداختند.

چندی پیش پیش پرسیده بودی:

"آیا ما خارج‌نشین‌ها به اندازه‌ی کافی تلاش کردیم صدای مردم ایران علیه جنگ باشیم؟ و چرا نتوانستیم جمعیتی مثل برلین در سال ۱۴۰۱ را علیه جنگ سازماندهی کنیم؟" ، این سوال، سوال مهمی‌ست. و من می‌خواهم از زاویه‌ی نگاه خودم و در حد توان خودم به آن پاسخ بدهم.


اگر به قبل از جنگ برگردیم، ما چپ‌ها یا سوسیالیت ها، ما انسان های آزادی خواه، همان‌هایی که همیشه متهم شدیم به اینکه “هرگز نفهمیدند”، اولین کسانی بودیم که علیه هرگونه تعرض خارجی ایستادیم. ما گفتیم جنگ چه جهنمی برای مردم ایران خواهد ساخت.

این پیشگویی نبود؛ فقط کافی بود اندکی وجدان و اندکی انسانیت داشته باشی و به غزه نگاه کنی. غزه تصویر برهنه‌ی مرگ و انسانیت‌زدایی بود. هشتاد هزار کشته. و آن‌هایی که زنده ماندند، فقط «خوش‌شانس‌تر» بودند تا شاید فردا زیر بمب دیگری تکه‌تکه شوند؛ یا در زمستان از سرما و در تابستان از گرسنگی، بیماری و آوارگی بمیرند. کودکانی که دست و پاهایشان قطع شد، مثله شدند و بعد مجبور بودند با بدن‌های زخمی‌شان، برای گرفتن چند لیتر آب یا یک کیسه آرد، در صف تحقیرِ تمدن کمک های غرب بایستند.

جنگ جلوی چشم همه‌ی ما بود؛ نه به شکل داستان و روایت، بلکه به شکل حقیقتی خونین و عینی.

همین اضطراب و وحشت، وقتی با صدای طبل‌های جنگ‌طلبان همراه شد، به جایی رسید که حتی رابطه‌ی من با مادرم را زخمی کرد. بعد از کشتار دی‌ماه، وقتی همه‌ی راه‌های ارتباطی قطع بود و با هزار زحمت توانستم صدای مادرم را بشنوم، از خشم گفتم:

"لعنت به رضا پهلوی که برای رسیدن به قدرت، دست به دامان ترامپ و نتانیاهو شده" و با فریبی بزرگ میگوید: "کمک های بشردوستانه ی ترامپ در راه است".  اما مادرم، که زیر بمباران تبلیغات رسانه‌هایی مثل «من‌و‌تو» و «ایران اینترنشنال» قرار گرفته بود ، گفت:

"رضا پهلوی بیچاره فقط می‌خواد کمک کنه…". و بعد گفت: "شما وطن‌فروشید."


آن لحظه چیزی درونم فرو ریخت. فریاد زدم:  من وطن‌فروشم؟ منی که دو شب از ترس جنگ خوابم نبرده؟ منی که این‌جا، به‌جای زندگی کردن، از نگرانی دارم فرو می‌پاشم؟. آن‌وقت رضا پهلوی وطن‌دوست است چون برای رسیدن به تاج و تخت، جنگ و ویرانی می‌خواهد؟. آن‌قدر بغض و خشم در گلویم جمع شده بود که بدون خداحافظی، با گریه گوشی را قطع کردم. مادری که من می‌شناختم، هرگز جنگ‌طلب نبود.


همان مادری که همیشه می‌گفت: "با نان خشک هم می‌شود زندگی کرد، ولی جنگ خانمان‌سوز است". اما او هم، مثل هزاران انسان دیگر، قربانی دستگاه عظیم پروپاگاندایی شده بود که بمب و موشک را در پوشش «کمک بشردوستانه» به جامعه قالب می‌کرد. و این، آغاز جنگ واقعی ما بود: جنگیدن با نزدیک‌ترین آدم‌های زندگی‌مان.


وقتی جنگ شروع شد، می‌دانستم دیگر هیچ مصالحه‌ای وجود ندارد؛ نه با دوستان، نه با خانواده، نه با کسانی که مرگ مردم را به امید واهی «تغییر رژیم» جشن گرفته بودند. 

تمام تلاشم را کردم تا در فضای مجازی آنچه که در توان دارم، صدای مردمی باشم که زیر بمباران، علیه جنگ بودند. در برلین، چندین فراخوان علیه جنگ برگزار شد. در بزرگ‌ترین تجمع ۸ مارس، جمعیتی بیست‌وهشت هزار نفره علیه جنگ ایران و درخصوص وضعیت زنان سخرانی شد و علیه جنگ شعار دادند.  در آمریکا نیز تجمعات “NO KING” هزاران نفر را علیه جنگ، علیه کدخدامنشی ترامپ و علیه مداخله‌ی نظامی به خیابان کشاند.


شاید ما نتوانستیم آن‌طور که می‌خواستیم سازماندهی کنیم. شاید نتوانستیم جنبشی به بزرگی برلین در سال ۱۴۰۱ بسازیم. اما شکست‌خورده هم نبودیم و نیستیم. چون ما در سمت درست تاریخ ایستادیم. ما هرجا امکان اعتراض بود، صدایمان را بلند کردیم؛ حتی اگر کم بودیم، حتی اگر تنها بودیم.


بازنده‌ی واقعی کسانی‌اند که کشتار مردم ایران را با عنوان «کمک بشردوستانه» به جامعه فروختند.

بازنده آن‌هایی‌اند که از رضا پهلوی تا بخشی از ناسیونالیست‌های کرد، بلندگوی سناریوی سیاه شدند؛ کسانی که برای شخم زدن ایران و رسیدن به قدرت، بر طبل آتش کوبیدند.

 

ماهنامه شماره یکصد و چهلم رهائی زن - قیام علیه اعدام  منتشر شد

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر