✍️شراره
رضایی
در جامعهای که
حکومت اسلامی جوانان را در خیابان به گلوله بست، چشمها را کور کرد، بدنها را
گلوله باران کرد و مادران را سیاهپوش کرد، «دادخواهی» باید معنایی روشن
داشته باشد: ایستادن در برابر هر شکل از استبداد، نه پناه بردن از یک دیکتاتور به
دیکتاتوری دیگر.
مرگ فرزند، شکنجه، زندان و از دست
دادن اعضای بدن، حق دادخواهی میآورد؛ اما هیچ رنجی، هیچ مادری و
هیچ خانوادهای و هیچ فردی را از نقد سیاسی مصون نمیکند. درد مقدس نیست. سوگ،
مصونیت سیاسی نمیآورد. کسی که عزیزش را حکومت اسلامی کشته، لزوماً در جبههی
آزادی قرار نمیگیرد؛ همانطور که هر قربانیای الزاماً آگاه و مترقی نمیشود.
فاجعه آنجاست که امروز بخشی از
دادخواهان، بهجای ایستادن کنار مردم و آزادیخواهان، به صف سلطنتطلبانی پیوستهاند
که در تجمعاتشان عربدهی «مرگ بر سه فاسد» سر میدهند، مخالفان را با رکیکترین
الفاظ جنسی تحقیر میکنند و خشونت و تجاوز کلامی را به نمایش سیاسی تبدیل کردهاند.
این همان فرهنگیست که استبداد تولید میکند؛ چه با عمامه، چه با تاج که در زندان
هایشان می کردند و می کنند
.چه تلخ است مادری که فرزندش قربانی دیکتاتوری اسلامی شد، امروز
مرگِ «چپها»، «مجاهدان» و دیگر مبارزان را طلب کند؛ همان نیروهایی که هزاران
نفرشان در دههی شصت، فقط به جرم داشتن یک اعلامیه، زیر شکنجه رفتند، تیرباران
شدند و به دار آویخته شدند. همان دهه شصتی که جمهوری اسلامی با خون کمونیستها،
سوسیالیستها، مجاهدین و در کل مخالفانش ماشین وحشت را بنا کرد.
امروز اما برخی دادخواهان، آگاهانه یا
ناآگاهانه، کنار همان پروژهای ایستادهاند که رویای بازگشت همان ماشین سرکوب را
در سر دارد؛ پروژهای به رهبری رضا پهلوی، وارث سلطنتی که ساواکش صدها مبارز را
زیر شکنجه کشت، زنان زندانی را تحقیر و آزار جنسی کرد و هر صدای آزادیخواهی را با
باتوم و کابل پاسخ داد، شاهدان زنده ی آن خوشبختانه هنوز هستند.
طنز تلخ تاریخ اینجاست: مادرانی که
هنوز برای فرزندان کشتهشدهی خود عدالتی نیافتند، امروز در کنار میراثداران
همان نظامی "سلطنت" ایستادهاند که مادران نسل قبل هنوز
از آن دادخواهی میکنند.
رضا پهلوی حتی تحمل شعار «زن، زندگی،
آزادی» را هم نداشت؛ شعاری که از دل خون و مقاومت زنان و جوانانی چون #ژیناها
#ساریناها و #نیکاها برخاست. ابتدا آن را مصادره کرد، بعد تغییرش داد، و در
نهایت از صفحهاش حذف کرد. چون پروژهی سلطنت، با زن، زندگی و آزادی نسبتی ندارد؛
سلطنت فقط به تاج، پرچم، مردسالاری و اطاعت فکر میکند.
دادخواهان برای پروژهی پهلوی چیزی جز
«سرمایهی عاطفی» نیستند؛ مهرههایی برای مشروعیتبخشی به رویای بازگشت سلطنت.
همانگونه که از منوچهر بختیاری استفاده کردند، او را بالا بردند، تصویرش کردند، و
بهمحض آنکه پرسید، انتقاد کرد و استقلال نشان داد، ماشین تخریب علیهاش به راه
افتاد. در سیاست سلطنتطلبانه، تا زمانی محترمی که مطیع باشی؛ پرسش که کنی، حذف میشوی.
این پروژه نه دادخواهی میشناسد، نه
آزادی، نه عدالت اجتماعی. پروژهایست برای بازسازی اقتدار، با چهرهای بزکشده و
رسانهای. همان استبداد قدیمی، فقط با لباس مدرنتر و کراوات.
جنبش «زن، زندگی، آزادی» اما متعلق به
مردم بود؛ متعلق به کارگر، زن، دانشجو، معلم، زندانی سیاسی و تمام آنان که علیه هر
دو شکل دیکتاتوری برخاستند: چه دیکتاتوری مذهبی، چه سلطنت موروثی.
ما نه به تاج بازمیگردیم، نه به
عمامه.
نه به ساواک، نه به سپاه.
نه به شکنجهگر دیروز، نه به قاتل
امروز.
دادخواهی واقعی یعنی ایستادن کنار همهی
قربانیان استبداد؛ نه انتخاب جلاد محبوب.
و دردناکتر از قتل فرزند، روزیست که
خون همان فرزند، نردبان تاجگذاری یک دیکتاتور تازه شود.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر