‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر چپ. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر چپ. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۵ آذر ۱۱, پنجشنبه

"بیدار شو" - شعر از: دریا منوچهری


سروها سوگ وار حضورت شدند
با توام
خیس ترین بیداریت را آزموده ای؟
نه٫فکر نمی کنم
خواب در دستان کوچکت بزرگ می شود
آن الت خمیده هزار ترکه هم که باشد
همانی
بیدار شو
شلختگی خوابت روز را آشفته می کند
روزنامه را وحشت زده
نگاه کن
باران چه ابهتی دارد
روز را با نام من آغاز می کند
به نام من بی خدایی که
شناسه سنگ را می شناسم و پرتاب نمی کنم
بی خدایی که
عشق می ورزم بی استناد تبصره ها
و حضور کشتزارها
به نام من
که پیاده بی هیچ آلتی جهان را
صبورانه
لیک بزرگوارانه
دوره می کنم



ماهنامه رهایی زن سری سوم شماره پنجاه و یکم

"نيايش فرمايشي" - ترجمه ماریا عباسیان


پسربچه اي از كلاس هزارم ابتدايي 
براي تو مي نويسد.
خداي عزيز،
آقاي هومس (Homais) نامي به ملاقات ما آمد
با اين پيام كه او خود توست
ما باورش كرديم
اما بين ما يك ابلهي بود 
كه روزش به استمناء شب مي شد 
جلوي چشم كوچك و بزرگ 
بسيار خب ...
خداي عزيز،
آقاي هومس مو به مو از تو تقليد مي كرد:
رداي پشمين تيره و زيبايي به تن داشت
با جليقه اي، پيراهني ابريشمي و كراواتي آبي رنگ
خوب به خاطر ندارم اهل "ليون" بود يا "كلن".
و دائم با ما از فردا سخن مي گفت.
اما بين ما، همان ابله مي گفت كه تو برخلاف اينها، "اكسل" (Axel) نام داشتي.
تمام اين ماجراها متعلق به زماني بس كهن بود.
خداي عزيز، ما را از انديشه ي فردا رها كن
از فردايي كه به واسطه ي آقاي هومس، از آن با ما گفتي
اينك ما مي خواهيم مانند آن ابله گمراه زندگي كنيم
كه دنباله روي "اكسل" خود بود
اكسل او "شيطان" نيز بود: به قدري خوب بود كه نمي شد فقط جاي تو باشد
او با اندوخته اش زندگي مي گذراند اما آينده نگر نبود
فقير بود اما صرفه جو نبود
همچون فرشته ها پاك بود اما خوشنام و متشخص نبود
غمگين و استثمار شده بود اما هيچ اميدي نداشت.
اگر پندار فردا نبود، ايده ي قدرت نيز وجود نمي داشت
و مهمتر از همه، بدون فردا، وجدان نيز هيچ توجيهي نداشت
خداي عزيز، بگذار همچون پرندگان آسمان و زنبق هاي دشت زندگي كنيم

"پير پائولو پازوليني"




ماهنامه رهایی زن سری سوم شماره پنجاه و یکم