‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۶ اسفند ۹, چهارشنبه

گوش کن! ترجمه از ماریا عباسی



«
گوش کن
شما که در خانه‌های گر‌متان
زندگی امنی دارید.شما که در بازگشت شبانه به خانه
غذای گرم و چهره‌های دوستانه در برابر خویش می‌‌یابید:
بنگرید! آیا او در چشمتان به مردی می‌ماند،
او که در گل‌و‌لای جان می‌کند،
که دمی روی‌ آرامش نمی‌بیند،
برای کفی نان می‌جنگد،
و برای یکی «آری» یا «نه» می‌میرد.
بنگرید! آیا او در چشمتان به زنی می‌ماند،
بی‌مو و بی‌نام و بی‌نشان،
ناتوان از به یاد آوردن،
با چشمانی بی‌فروغ و شکمی سرد
چون غوکی در زمستان.
بیاندیشید به آن‌چه روی داد:
به شما چنین حکم می‌کنم!
این سخنان را حک کنید بر لوح قلبتان؛
در خانه‌‌اید یا که بیرون می‌روید
لمیده‌اید یا برخاسته‌:
برای فرزندانتان تکرار کنید.
یا خانه‌هاتان ویران باد
مصیبت، دامنگیرتان
و فرزندانتان روی از شما بگردانند.
#پریمو_لوی
۱۰ ژانویه ۱۹۴۶
ترجمه ماریا عباسیان





ماهنامه رهائی زن سری سوم شماره شصت و دوم




۱۳۹۶ بهمن ۹, دوشنبه

قاصدان سپیده دمان - شعری از بفشه کمالی




فرزندان آفتاب وستاره
شبنم و سپیده دم 
بهار و شکوفه
باران و درخت
فرزندان کار ودستان پینه بسته
فرزندان رزم و رهایی
فرزندان مقاومت و سرسختی
رهروان ستاره گان‌ سرخ برخاسته درسکوت و ظلمت و سیاهی
فرزندان مردم بی لبخند به پا خاسته
فرزندان نوید دهنده سپیده دمان
فرزندان عشق و رهایی و ایثار
فرزندان آگاهی و شور و شعور
فرزندان مردم بی لبخند
به پا خاستند
مقدمتان گرامی رزمتان پایدار
بنفشه کمالی
۰۸-۰۱-۲۰۱۸





۱۳۹۶ آبان ۱۴, یکشنبه

بخش کردم - شعری از پرتو نوری علا

  جامه بَدَل کردمکه شادی را رنج نشايد، 
و به‌نور پيوستمتا در ظلمتی که چشم می‌گشود،
بتابانم روشنانِ نامم را.
بخش کردم

بخش کردم:ده حَپَک انگورکودکی‌ام را،
هشت شاخه شکوفه بادامجوانی‌ام را،
و هزار سُرخگُلِ پرپرشکفتگی‌ام را.

به‌تاريکی زاده شدم 
تا پرتوی نور را حائلی باشم، 
خاموش شد.
در پيراهن رنج باليدم
تا کودک شادی را نوازشی باشم،
                    زخمی شد.
سر فرود آوردم به‌حقارت خشمی کور
تا لشگر عشق را فرمانی باشم،    
          مغلوب شد.


پس، 
به‌ آگاهی سر فراز آوردم پيش از آن که گوهرِ عشق،
در تباهیِ تعصب و تسليم مرده باشد.
جامه بَدَل کردم

که شادی را رنج نشايد،
و به‌نور پيوستم
تا در ظلمتی که چشم می‌گشود،
بتابانم روشنانِ نامم را.

اينک در دورترين افقِ غربیِ زمين
در چهارمين خزانِ ميانسالی
طی کرده‌ام
چهار، دَه درختِ شرقیِ عمرم را.

درختم می‌نوشد
شرابِ کهنه خاک،
‌يادگاری دور- مست می‌شوم، هشيار،
تا در سپيده دَمی که رُخ

 به‌آستانِ عشق می‌سايد،

بيافشانم شيرۀ شيرينِ تجربه‌هايم را.


    
       برگرفته از مجموعه شعر "زمینم دیگر شد"        








۱۳۹۶ مرداد ۱۶, دوشنبه

من زنی معدن زادم - حسین درفکی (ترجمه)



من زنی معدن زادم 
روی كپه ای زغال بدنیا آمدم 
بند نافم را با تیشه بریدند 

توی خاكه ها و نخاله ها لولیدم 
با پتك و مته و دیلم، بازی كردم 
و با انفجار و دینامیت بزرگ شدم 
مردی از تبار معدنكاران جفتم شد 
كودكی از جنس معدن زاییدم 
سی سال آزگار زغالشویی كردم 
و زخم معدن 
 
تنها پس اندازیست كه دارم
من زنی معدن زادم 
پدرم زیر آواری مدفون شد 
مادرم، توی غربالش خون بالا آورد 
خواهرم را چرخهای واگنی له كرد 
برادرم از نقاله پرت شد 
 
و شوهرم را سم زغال خانه نشین كرد
یك عمر لقمه لقمه از دهنم زدم 
و پشیز پشیز پس اندوختم 
تا شاید یكتا پسرم 
وقتی بزرگ شد، كاره ای شود 
اما حالا، یك هفته است كه او، 
 
هر كله سحر، شن كش بدوش می گیرد،
و پابپای همسالان 
در جستجوی كار، 
راه «دهانه شیطان» را امیدوار می رود 
و غمگین می آید 
 
این كولبار فقر تنها میراثی است كه به او رسید
من زنی معدن زادم 
با باروت و دینامیت بزرگ شدم 
لهجه های سكوت را می فهمم 
رگه های عصیان را می شناسم 
خوب می دانم 
انفجاری در پیش است 
بگذار موسمش برسد 
وقتی كه زمزمه ها فریادی شد، 
خواهی دید كه چگونه از 
گیس هایم صدها فتیله می سازم 
 
و از قلبم چخماق
من زنی معدن زادم 
گهواره ام، كوچه ام، وطنم 
 
معدن بود و بی شك گورم .
از #ترانه های محلی #معدنكاران بولیوی 
ترجمه: #حسین_درفكی


۱۳۹۶ خرداد ۳, چهارشنبه

"بهار می آید" - شعری برای نازنین زاغری - بهاره شرفی

به هوای این شهر که سرگردان شوی ،دستان تو هم، لحظه ای بی درنگ از آغوش تلخ این خیابان می اُفتد 
 تا دست سکوت را از دهانت برداری همه هجوم می آورند و تو را به ارابه مرگ میبندند
کاش تو در شوره زار سراب این تنهایی، دل به ناقوس بی رحم مرگ ندهی و مصون بداری لبخندت را، اندیشه ات را از نامردانی که زبانشان از انسانیت کوتاه است و دستشان به بی عدالتی دراز
آری حق تو زنده به گوری نیست
پرستوها را که زنجیر نمی کنند
این همه بی عدالتی به قد انکار چه کسی میرسد؟
و  نور چشمانت را
 میدانم که در گرو ندیدن همسر و فرزندت از تو میگیرند
و تو که در آن سلول کوچک تنگ و تاریک زجه هایت را کسی نشنید باید یک روزنه امید و نور در چشمانت سر باز کند... به وفای همسرت بیاندیش... به لبخند دخترکت گیسو
شرمنده این نباش که همسر و خانواده اش ایران را آن جور که تو در ذهن داشتی ندیده اند... آن روزگاران طلایی تمام شده است
ما هم سالهاست دلمان میخواهد ایران را جور دیگری ببینیماما مایی که به پای تعلقاتمان روزهای ناب زندگیمان را بخشیدیم مایی که شهرمان  را جولانگاه سیاست مردانی کردیم که به وفا و مهر و  صلح و احترام ذره ای پایبند نبودند و نیستند
ما هم شرمنده ایم
شرمنده کسانی که در ویرانه وطن هنوز دلبستگی هایشان را به روزنه ای از امید گره زده اندو هر روز آرزوهایشان را در دل یک حسرت جا میگذارند
از تو چه پنهان #نازنین_زاغری
من هم گاهی که درد های خانه ام را میبینم و میشنوم شرمنده میشوم که کنارشان نیستم... وجدانم به درد می آید کنار ایرانم نیستم... صد بار از خود پرسیده ام برای چه اینجا هستم
من میترسم از این که فرزندانمان را تاراج ببرند... من میترسم از این که آنها را هم به عبرت بگیرند
بیا تو هم بغض های سر بسته ات را  لبخند بزن به باورهای سیاهشان
 تو می درخشی بسان مرواریدی که اسیر دست صیاد است
حق تو زنده به گوری نیست
دل بده به صدای کودکت به وفای مهر همسرت... به عطر شب بوهایی که تو را چشم به راهند
تو سبز خواهی شد
بعد این پاییز
بعد این زمستان
تو بر میگردی به شهری که دوست می‌داشتی
من هم امیدوارم روزی برگردم به شهری که دوست داشتم
بهار می آید ...بهار می آید و شکوفه آزادی بر نهال باغچه عشقتان جوانه خواهد زد...






ماهنامه رهایی زن سری سوم شماره پنجاه و پنجم 




۱۳۹۶ فروردین ۲۳, چهارشنبه

مثل یک زن کاملاً عادی - شعری از بهاره شرفی

بی قرار در باد می رقصم
مثل یک کودک سرخورده از بزرگترها
نرم در کوچه های کودکی می چرخم
صدای ساز باران کوک لحظه هایم شد
فریادهای صدسال خاموشی،درسکوتِ
سینه ام گم شد
مثل یک زن کاملا عادی
بغض سرد روزهایم سر باز کرد
درونی که پر از آتش بود
به یکباره از درون مَرد شد
مثل یک زن کاملاً عادی
تنم از تب انگشتانش داغ شد
زخم های کهنه ام سرباز کرد
تمام دشت سینه خاکستر شد
مثل یک زن کاملاً عادی
دیده ام از خون دل رنگ شد
تب دستانی که تمنای باران داشت
در یک رویای نیمه کاره سرد شد
مثل یک زن کاملاً عادی
از آغاز قصه دور
زنی که پایان جاده را دیده
زنی که به یک بودن وحس یک بوسه رسیده
و زنی که تا انتهای جاده تنها
مثل یک زن کاملاً عادی
مثل مادرم
که با همه ی دردها به حس پاک مادر شدن رسیده





ماهنامه رهایی زن سری سوم شماره پنجاه و چهارم



۱۳۹۵ اسفند ۱, یکشنبه

کودکی ام را تاراج نکنید! - شعر از: شراره رضائی

شرم بر دنیای که ورق می زند
 مژگان خیس از باران اشکت را
و در نی نی مردمک چشمان فرشته گونه ات
قصه های غصه های قلبت را
چه گستاخانه به تماشا می نشیند
 و دم برنمی آرد
نگاهش به آیینه درهم می آمیزد
این غریبه کیست!
او را نمی شناسد!
دستپاچه بدنبال عروسک ش میگردد
عروسک با لبانی سرخ به او لبخند می زند
و کودکی اش را گوشزد می کند!
آرامشی لحظه ای
لبخندی کوتاه
و
دهل ها و سازها
چه بی رحمانه
 آغاز مرگ کودکی را جشن گرفته اند
در گوشش نجوایی اندوه بار می گوید
اینبار نوبت توست
وقت رفتن است
برای آخرین بار همدم شب هایش را محکم تر از همیشه
بغل می فشارد
و دستی زمخت مردانه و مردسالار
او را می برد
تا کودکی اش
را تاراج کند!
تجاوز (ازدواج) کودکان ممنوع!





ماهنامه رهایی زن سری سوم شماره پنجاه و دوم







۱۳۹۵ آذر ۱۱, پنجشنبه

"بیدار شو" - شعر از: دریا منوچهری


سروها سوگ وار حضورت شدند
با توام
خیس ترین بیداریت را آزموده ای؟
نه٫فکر نمی کنم
خواب در دستان کوچکت بزرگ می شود
آن الت خمیده هزار ترکه هم که باشد
همانی
بیدار شو
شلختگی خوابت روز را آشفته می کند
روزنامه را وحشت زده
نگاه کن
باران چه ابهتی دارد
روز را با نام من آغاز می کند
به نام من بی خدایی که
شناسه سنگ را می شناسم و پرتاب نمی کنم
بی خدایی که
عشق می ورزم بی استناد تبصره ها
و حضور کشتزارها
به نام من
که پیاده بی هیچ آلتی جهان را
صبورانه
لیک بزرگوارانه
دوره می کنم



ماهنامه رهایی زن سری سوم شماره پنجاه و یکم

۱۳۹۵ آبان ۲۳, یکشنبه

شعری از دریا منوچهری

"بمان
بی حضورت گرمترین نقطه جهان سرد است
بمان
موهای مرده ام 
آغشته شده اند به بوی شکوفه های انگشتانت
سکوت به وحشتم می اندازد
بگوتا از طلوع خورشید دهان کوچکت گرم شوم 
کر شوم و هیچ ناقوسی نجوایت را نبرد
بمان که در پاییز پاهایت 
با پاهایی ناموزون گام بردارم
آسودگی را حوالی ابروانت جا داده ای
از چین چشمانت بالا می روم 
بی واهمه افتادن 
چرا شاعر نشوم
شاعر زبانت
شاعر عریانی روحت
شاعر اشک های دلتنگیت
شاعر تمام کلماتی کە در تو جریان دارد
تمام رنگ هایی که در تو معنا دارند 
شاعر می شوم به حرمت وجودت
که چون ابدیتی بی پایان در من جاریست
با عشق و احترام خالصانه برای کسی که بی نهایت دوستش دارم.
هـــــــــــــــــــــ...




ماهنامه رهایی زن سری سوم شماره پنجاهم