در این افسانه، به نظر میرسد نبردی میان
عدالت و بیعدالتی درگرفته است؛ نبردی که در قالب رویارویی میان لرد و همسرش، لیدی
گودیوا، نمود پیدا میکند.
لرد تصمیم میگیرد مالیات مردم را افزایش دهد؛ مردمی که حتی از پرداخت مالیات پیشین نیز درمانده بودند و دیگر توان تحمل بار مالی تازه را نداشتند. اما لیدی گودیوا با این اعمال زور و بیعدالتی مخالفت میکند و تا آنجا بر موضع خود پافشاری میکند که لرد، به این امید که او هرگز چنین شرطی را نخواهد پذیرفت، پیشنهادی تحقیرآمیز مطرح میکند. گویی هنوز اراده نیرومند گودیوا را در
دفاع از عدالت بهدرستی نشناخته بود.
گودیوا به همسرش میگوید: «هر شرطی بگذاری،
میپذیرم.» لرد پاسخ میدهد: «امشب باید برهنه بر اسب من سوار شوی و در کوچههای شهر
بگردی. اگر چنین کنی، مالیات مردم را خواهم بخشید.»
شب فرامیرسد. گودیوا جامه از تن برمیکند،
گیسوان بلند و طلاییاش را بر شانههایش میریزد، بر اسب سوار میشود و در کوچههای
شهر به راه میافتد. او میکوشد شرم برهنگی تحمیلشده را با پنهان کردن چهرهاش در
میان گیسوانش تاب بیاورد.
اما مردم نیز از ماجرا آگاه شده بودند.
آنان همگی تصمیم گرفتند پنجرههای خانههای خود را ببندند تا چشم هیچکس بر او نیفتد
و از رنج و شرم او بکاهند. آنان با این همبستگی خاموش، لیدی گودیوا را در این زورآزمایی
میان عدالت و بیعدالتی یاری کردند و سرانجام او پیروز شد. لرد نیز ناچار شد از تصمیم
خود عقبنشینی کند و مالیات مردم را ببخشد.
بار دیگر این افسانه به ما نشان میدهد
که مردم چه نیروی بزرگی در اختیار دارند. اگر همدلی، خردورزی و حمایت آنان نبود، معلوم
نبود لیدی گودیوا چگونه میتوانست در برابر نگاههای تماشاگرانه مقاومت کند و به هدف
خود برسد.
شاید بزرگترین درس این افسانه همین باشد:
عدالت تنها با شجاعت یک انسان به پیروزی نمیرسد؛ برای پیروزی عدالت، همبستگی مردم
نیز ضروری است. پنجرههای بسته آن شب، تنها پنجره نبودند؛ آنها به نماد احترام به
کرامت انسان و مشارکت جمعی در برابر بیعدالتی تبدیل شدند.
به همین دلیل است که این افسانه، پس از
نزدیک به هزار سال، هنوز در قرن بیستویکم زنده است و همچنان میتواند الهامبخش و
آموزنده باشد.
فردوس دینی
۶.۷.۲۰۲۶
* همسر لیدی گودیوا، Leofric, Earl of Mercia (لئوفریک، ارل مرسیا) بود.*_
*_ John Collier مشهورترین نقاشی را ااز
اگوادیوای برهنه بر اسب ترسیم کرده است.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر