۱۴۰۵ مرداد ۸, پنجشنبه

تبعیدی

 

نام: نوری شریفی


 

تبعید موضوعی غیر قابل انکار و فراتر از هر بحث و مناقشه ای است. بسیاری به دلیل جنگ، سرکوب سیاسی، تهدید جانی، و بسیاری دیگر برای نادیده گرفته شدن حقوق انسانی شان توسط دولتها ( نقض حقوق بشر ) ناگزیر در گوشه و کنار این جهان ماوا گزیده اند. انتخابی در کار


نبوده بلکه اجبار به ترک خانه و وطن آنان را به هر سوی رانده است.

تبعید دردی عمیق در دل و جان می نهد نه تنها از روی دلتنگی برای شهر و دیار که گاه زخمی کاری بر هویت افراد می زند چنانکه از نشانه های آن احساس بی تعلقی است. این حس چون بختک بر روان فرد می افتد و آرامش از او می رباید. اضطراب، آشفتگی، بی خوابی، افسردگی و....برای آن کس که تجربه ای زیستی در جنگی ویرانگر داشته و یا آزار و تبعیض و شکنجه و زندان دیده، علائمی آشنا هستند چنانچه پس از آسیب گاهی ناخواسته در چرخه خود ویرانگری گرفتار می شود. اگرچه بسیاری خود را از این کابوس بیرون کشیده و با جامعه تازه پیوند می خورند.

گاه در جهان آزاد افراد چنان خلاقیت و استعداد و توانمندی هاشان شکوفا می گردد که با خود پیش ترشان قابل قیاس نیستند. این تبعیدی ناخواسته است که اگر صلح و آزادی برقرار بود شاید هرگز رخ نمی داد.

اما سخن من چیز دیگری است.

سخن از رنجی بی پایان است که گاه به تبعیدی خودخواسته می انجامد، نوعی خود تبعیدی روانی! تبعیدی که اغلب زاده ی استیصال و زخمهای التیام نیافته است. آنجا که نه توان سازگاری با محیط را داریم و نه تاب پذیرش ضعف های خویش را.

بجای آنکه « خود» آسیب دیده از جور و ستم را بازسازی کنیم، به تخریبی مهیب از درون دست می زنیم. دست یاری دیگران را پس می زنیم و خود حکم فروپاشی خویش را امضا می کنیم، گویی بیماری نسخه ای برای بیماری دیگر بنویسد.

از تبعید ناخواسته گاهی امید آزادی هست اما تبعید خودخواسته را هیچگاه فرجی حاصل نمی آید.

سعدی چه خوش می گوید؛

«در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود.»

از خود دور می شویم، خویشتن را نمی پذیریم، طناب دار خویش را می بافیم و هر روز، هزاران بار خود را به صلابه می کشیم. گوشه عزلت می گزینیم، از خود و زندگی خود فاصله گرفته، آفتاب را انکار می کنیم، و به سایه و تاریکی پناه می بریم؛ ما که روزگاری برای رسیدن به روشنایی جنگیده بودیم.

چطور میشود که مآمن یک مبارز راه روشنایی سیاهی می گردد؟ چگونه می‌توان خود را از زندان خویش آزاد کرد؟ جان شیرین را فرسنگ‌ها از ظلم ظالمان رهانده ایم، اما اکنون خود، خویش را در سیاهچاله ای بی انتها اسیر ساخته ایم.

باور کن رفیق! که نه از وسعت جهان کاسته شده و نه از شیرینی جان ما، پس این طلسم خود ساخته چیست؟ بشکن حصار نادیده و نانوشته را!

خود را از این زنجیر نامریی برهان!

 

تردیدی در آن نیست که تبعیدی خودخواسته به خواب زده ای میماند که کسی جز خود او توان بیدار کردنش را ندارد. گاهی گفته می شود کمک در راه است، اما چه کمکی کارسازتر از آنچه خود به خویش می نماییم.

من قویآ بر این باورم که تا حصارهای هزار توی ذهن و جانمان را در هم نشکنیم، سخن از آزادی توهمی بیش نیست.

آن هنگام که ارزشهای درونی خویش را باز می یابیم و به کرامت انسانی خود آگاه می شویم، رهایی از زندان قدرت مداران ممکن می‌شود. خرد جمعی در گرو فهم هر انسان از ارزشمندی خویش است و آن گاه که این ارزش رنگ ببازد و از معنا تهی گردد، در زندانی به پهنای جهان، که درون خویش بنا کرده ایم، گرفتار خواهیم ماند

 

ماهنامه شماره یکصد و چهل و دوم رهائی زن – به جنبش نه به اعدام بپیوندید
منتشر شد

 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر