۱۴۰۵ تیر ۹, سه‌شنبه

طناب‌هایی که ریشه می‌شوند: نگاهی به کارنامه‌ی خونین اعدام در جمهوری اسلامی

 

افشین صلواتی

22.06.2026

 


​بیش از چهار دهه است که واژه‌ی «عدالت» در جغرافیای ایران، در پشت دیوارهای بلند زندان‌ها و در بالای چوبه‌های دار، مسخ


و سر بریدہ شده است. حکومتی که قرار بود مستضعفان را به ارث زمین برساند، سال‌هاست که ارثی جز انفرادی، شلاق و طناب دار برای فرزندان این خاک باقی نگذاشته است. اعدام در جمهوری اسلامی نه یک ابزار تنبیهی برای برقراری نظم، بلکه ستون فقراتِ یک استراتژی بقا است؛ زبانی است کثیف برای ترجمه کردن ترسِ حاکمیت به زبانِ رعب و وحشت عمومی.

​ماشین کشتار؛ از دیروز تا امروز

​از پشت‌بام مدرسه‌ی رفاه و اعدام‌های فله‌ای دهه‌ی شصت گرفته تا گورهای دسته‌جمعی خاوران؛ از سحرگاه‌های پر از خونِ پس از جنبش سبز تا جنایت آبان ۹۸ و بیدادگاه‌های نمایشیِ جنبش «زن، زندگی، آزادی»؛ تاریخ این ساختار با خون‌بند شده است.

​جمهوری اسلامی هر زمان که با بحران مشروعیت روبه‌رو شده، پاسخ را در حلق‌آویز کردنِ معترضان یافته است. تفاوتِ جوانِ معترضِ امروز با سیاسیون دهه‌ی شصت تنها در نام‌هاست؛ صندلی اتهام همان است، قاضیِ صادرکننده‌ی حکمِ مرگ همان جرثومه‌ی استبداد است و طناب دار نیز همان.

​اعدام؛ اعتراف به عجز، نه اقتدار

​وقتی حکومتی نمی‌تواند رفاه، آزادی، نان و کرامت انسانی را تأمین کند، مجبور است «مرگ» را به عنوان تنها کالای انحصاری خود توزیع کند. اعدام‌های گسترده و روزافزون — به ویژه‌ اعدام فعالان سیاسی، اقلیت‌های قومی و عقیدتی، و حتی قربانیانِ بحران‌های اقتصادی و اجتماعی که خودِ حکومت مسبب آن‌هاست — نشانه‌ی قدرت نیست؛ بلکه اعترافی عریان به عجز و ناتوانی در مدیریت یک کشور است.

​آن‌ها اعدام می‌کنند چون از بیداری می‌ترسند. آن‌ها می‌کشند چون صدای حقیقت، پایه‌های کاخ‌هایشان را به لرزه درمی‌آورد. هر طنابی که بر گردنی آویخته می‌شود، سندی است بر هراس حکومت از مردمی که دیگر چیزی برای از دست دادن ندارند.

​فریادی که خفه نمی‌شود

​اما حقیقتِ تاریخ نشان داده است که خاکِ آغشته به خونِ آزادی‌خواهان، سترون نمی‌ماند. جمهوری اسلامی گمان می‌کند با حذف فیزیکی معترضان، صورت‌مسئله را پاک می‌کند؛ غافل از اینکه هر اعدام، نه پایان یک اعتراض، بلکه آغاز یک خشم مقدس و سازمان‌یافته است.

​محسن شکاری‌ها، مجیدرضا رهنوردها، محمد مهدی کرمی‌ها و صدها نامِ درخشانِ دیگر، با طناب دار محو نشدند؛ آن‌ها تبدیل به تکثیرِ شعله در تاریکی شدند.

​مادران دادخواه، همسران داغدار و فرزندانِ بی‌سرپرست، امروز به بزرگ‌ترین کابوسِ جانیانِ پشت میزِ قضاوت تبدیل شده‌اند.

​کلام آخر: سحر نزدیک است

​دادگاه‌های چند دقیقه‌ای، بدون حق داشتن وکیل مستقل، تحت شکنجه‌های قرون‌وسطایی برای گرفتن اعترافات اجباری، پیش از آنکه محکومیتِ متهم باشد، بیانیه‌ی محکومیتِ اخلاقی و تاریخی خودِ نظام است.

​تاریخ، این روزهای سیاه را به خاطر خواهد سپرد. ماشینِ کشتارِ جمهوری اسلامی شاید امروز هنوز قربانی بگیرد، اما پایه‌های این سازه‌ی ظلم، پوسیده‌تر از آن است که تابِ ایستادگی در برابر سیلِ دادخواهیِ یک ملت را داشته باشد. طناب‌هایی که امروز گردن‌ها را می‌فشارند، فردا روزی به ریشه‌های در هم تنیده‌ی آزادی بدل خواهند شد. ایران، این مسلخِ بزرگ، سرانجام روزی قاتلانِ فرزندانش را در پیشگاهِ عدالتِ واقعی محاکمه خواهد کرد. آن روز دور نیست.




ماهنامه شماره یکصد و چهل و یکم رهائی زن - 
زن زندگی آزادی در ایران تحصیل، کار، آزادی در افغانستان دو فریاد از زخمی مشترک




هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر