‏نمایش پست‌ها با برچسب بهاره شرفی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب بهاره شرفی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۶ خرداد ۳, چهارشنبه

"بهار می آید" - شعری برای نازنین زاغری - بهاره شرفی

به هوای این شهر که سرگردان شوی ،دستان تو هم، لحظه ای بی درنگ از آغوش تلخ این خیابان می اُفتد 
 تا دست سکوت را از دهانت برداری همه هجوم می آورند و تو را به ارابه مرگ میبندند
کاش تو در شوره زار سراب این تنهایی، دل به ناقوس بی رحم مرگ ندهی و مصون بداری لبخندت را، اندیشه ات را از نامردانی که زبانشان از انسانیت کوتاه است و دستشان به بی عدالتی دراز
آری حق تو زنده به گوری نیست
پرستوها را که زنجیر نمی کنند
این همه بی عدالتی به قد انکار چه کسی میرسد؟
و  نور چشمانت را
 میدانم که در گرو ندیدن همسر و فرزندت از تو میگیرند
و تو که در آن سلول کوچک تنگ و تاریک زجه هایت را کسی نشنید باید یک روزنه امید و نور در چشمانت سر باز کند... به وفای همسرت بیاندیش... به لبخند دخترکت گیسو
شرمنده این نباش که همسر و خانواده اش ایران را آن جور که تو در ذهن داشتی ندیده اند... آن روزگاران طلایی تمام شده است
ما هم سالهاست دلمان میخواهد ایران را جور دیگری ببینیماما مایی که به پای تعلقاتمان روزهای ناب زندگیمان را بخشیدیم مایی که شهرمان  را جولانگاه سیاست مردانی کردیم که به وفا و مهر و  صلح و احترام ذره ای پایبند نبودند و نیستند
ما هم شرمنده ایم
شرمنده کسانی که در ویرانه وطن هنوز دلبستگی هایشان را به روزنه ای از امید گره زده اندو هر روز آرزوهایشان را در دل یک حسرت جا میگذارند
از تو چه پنهان #نازنین_زاغری
من هم گاهی که درد های خانه ام را میبینم و میشنوم شرمنده میشوم که کنارشان نیستم... وجدانم به درد می آید کنار ایرانم نیستم... صد بار از خود پرسیده ام برای چه اینجا هستم
من میترسم از این که فرزندانمان را تاراج ببرند... من میترسم از این که آنها را هم به عبرت بگیرند
بیا تو هم بغض های سر بسته ات را  لبخند بزن به باورهای سیاهشان
 تو می درخشی بسان مرواریدی که اسیر دست صیاد است
حق تو زنده به گوری نیست
دل بده به صدای کودکت به وفای مهر همسرت... به عطر شب بوهایی که تو را چشم به راهند
تو سبز خواهی شد
بعد این پاییز
بعد این زمستان
تو بر میگردی به شهری که دوست می‌داشتی
من هم امیدوارم روزی برگردم به شهری که دوست داشتم
بهار می آید ...بهار می آید و شکوفه آزادی بر نهال باغچه عشقتان جوانه خواهد زد...






ماهنامه رهایی زن سری سوم شماره پنجاه و پنجم 




۱۳۹۶ فروردین ۲۳, چهارشنبه

هرروز که از عمرم گذشت در آرزویی سپری شد... بهاره شرفی


...

در هرکجای زندگی که ایستادم همیشه به دنبال شروعی بودم که بیرون از جایی که ایستادم باشد،به دور از تمام آنهایی که می شناسمشان... دلم می خواست مثل یک ناشناس آن طرف مرزهای ممنوعه باشم...یک جایی از زندگی را روبروی تندیس رهایی بایستم...دست سکوت را از دهانم بردارم و دردهایم را یک جایی فریاد کنم...یک جایی که کمی مرا گوش دهند... فوق فوقش اگر همه چیز مثل همیشه بر خلاف آرزوهایم شد ،لااقل دلم را خوش این کنم که سکوت را به چند زبان زنده دنیا یاد گرفته ام...
فالاچی باشی و اسیر حس عصیان فروغ شوی و یا نه فروغ باشی واز فراق کودکی بگویی که زاده شد، اما هرگز ابهام و یأس نگذاشت تا خوب لمسش کند...
آری، باور کن فرقی نمی کند ،چه آن طرف مرزهای ممنوعه باشی و دلت خوش مجسمه آزادی باشد و یا تو این خاک باشی و هرروز آزادی را بعد از ظهر ها موقع رفتن به خانه ببینی که چقدر ترافیک است
فالاچی ،فروغ ،من یا تو فرقی نمی کند دچار حس مبهم زنانگی که شویم خود را دلبسته چیزهایی خواهیم کرد که حداقل لحظه ای ما را به زندگی برگرداند...
همه ما لبریزیم از دردهایی که هیچ کس از پس تعبیرش بر نمی آید...
#بهاره_شرفی
هشت مارس بر زنان آزاده جهان مبارک باد
 پ ن:دستان حمایتتان را از روی شانه های هم بر ندارید.

 پ ن۱:در این بین زنانی هم هستن که  نمیدانند لای این تقویم ها یک روز به نامشان ثبت شده است...




ماهنامه رهایی زن سری سوم شماره پنجاه و چهارم



مثل یک زن کاملاً عادی - شعری از بهاره شرفی

بی قرار در باد می رقصم
مثل یک کودک سرخورده از بزرگترها
نرم در کوچه های کودکی می چرخم
صدای ساز باران کوک لحظه هایم شد
فریادهای صدسال خاموشی،درسکوتِ
سینه ام گم شد
مثل یک زن کاملا عادی
بغض سرد روزهایم سر باز کرد
درونی که پر از آتش بود
به یکباره از درون مَرد شد
مثل یک زن کاملاً عادی
تنم از تب انگشتانش داغ شد
زخم های کهنه ام سرباز کرد
تمام دشت سینه خاکستر شد
مثل یک زن کاملاً عادی
دیده ام از خون دل رنگ شد
تب دستانی که تمنای باران داشت
در یک رویای نیمه کاره سرد شد
مثل یک زن کاملاً عادی
از آغاز قصه دور
زنی که پایان جاده را دیده
زنی که به یک بودن وحس یک بوسه رسیده
و زنی که تا انتهای جاده تنها
مثل یک زن کاملاً عادی
مثل مادرم
که با همه ی دردها به حس پاک مادر شدن رسیده





ماهنامه رهایی زن سری سوم شماره پنجاه و چهارم



۱۳۹۴ آذر ۳, سه‌شنبه

سحر که حکم قاضي رود به سنگسارت- بهاره شرفی



«سحر که حکم قاضي رود به سنگسارت
نماز عاشقي را به خون دل وضو کن»


هفت سنگ کودکی را یادت هست،وقتی به پرتو دستهای کودکانیمان تابش دادیم...

سنگ و سنگ...

سنگ روی سنگ بند نمی شود...

سنگهای رنگارنگ در ساحل های وصل ما در کیسه های کودکانه گرد هم جمع شدند... و یادت هست که سخاوت موج ها دستهای کوچک ما را خالی نگذاشت...

آن روزها که گنجشک ها را نگذاشتیم هیچ تیرکمانی نشانه برود...

آن روزهایی که سنگ روی سنگ بند نشد و ما سنگهایمان را کنار هم جا دادیم و برایشان طرح رفاقت ریختیم...

به یکباره چه شد... چه کسی به ناآگاه کلوخ بی رحمی را به میان ما پرتاب کرد...

سنگ ها که همیشه با ما مهربان بودند...

چه شد که هیچ تبصره ای ما را به تعالی هیچ خدایی نکشاند... و ما سنگ هایمان را با خودمان وا کندیم و هم وصال آتش شدیم وقتی دانستیم آن خدایی که آزادی را به اسارت بردگی در آورد خدا نیست...

همان روزها که 19 به تقدس درآمد... و علق 19 آیه داشت...،کسی یادتان نینداخت دخترک هم 19 سال دارد؟

شما فرعون به خدایی گرفته اید وقتی نهالی را که به زمختی تفکرات شما ننشسته است روان می کنید در جوی هایی که پر از خون آبه های آزادی است...

ما سیب خوردیم و آبستن عشق شدیم... و شما به تعبیر گناه سنگ پشت سنگ... سنگ پشت سنگ...

سنگ ها مفت بودند و زمین گیر ... اماگنجشک ها پرواز می کردند...

چه شد که سنگها هم به ما خیانت کردند؟



«پی نوشت: «رخشانه» دختر نوزده ساله ای که به دست گروه طالبان در ولایت غور افغانستان به اتهام زنا سنگسار شد. «رخشانه» که با نامزدش از خانه گریخته بود به دست خانواده و اعضای گروه طالبان می افتد. او می خواسته با پسر مورد علاقه اش ازدواج کند اما خانواده اش می خواستند او را به ازدواج مرد دیگری در آورند. گروه طالبان برای او حکم سنگسار و برای نامزدش مجازات شلاق تعیین می کنند و در نهایت این حکم در 25 اکتبر به اجرا در می آید. در فیلم سنگسارش «رخشانه» هنگام پرتاب سنگ از سوی عوامل طالبان از آنها می خواهد این کار را نکنند و می گوید که یک مسلمان است..


ماهنامه رهایی زن سری سوم شماره چهلم

http://rahaizanorg.blogspot.se/2015_11_01_archive.html







۱۳۹۴ شهریور ۲۱, شنبه

نوشته ای که می خوانید حالتی از یک روح سرکش است ....



نوشته ای که می خوانید حالتی از یک روح سرکش است ....
صحبت از  ذره ای کوچک تر از سلولی مسلول از جامعه است که پیوندهای کوالانسی اش در هم نمی شکند و هرروز بزرگتر می شود...
حتما که در یک گوشه ی تاریک  این جامعه به گوشتان خورده است... دختران و زنانی که در رابطه هایی سر به زنگاه وارد شده اند و آشیانی بر هم زده اند...
چقدر این روزها جامعه ی ما که واژه های سنگینی چون ملیت و مذهب را بر دوش می کشد رو به تاریکی ها می رود...
دختران و زنانی که نگذاشته اند زنیت و غرور در هم تنیده شود و چه بیچارگی بزرگی مبتلایشان می شود وقتی زنی تهی از غرور  باشد...
در طول تاریخ اندیشه های زن ستیزانه و باورهای ناروا شرحی برای زنان بر سر زبان ها بوده است ، مردم شناسانی که اعتقاد بر این داشتند این تهاجم به دلیل شکل جسمی زن و نیز نقش اندک آنها در اقتصاد خانواده بوده است البته این اندیشه ها خاصِ فرهنگ ایران و ادب پارسی نیست بیشتر اعتقاد بر این است که آموزه های توحیدی و ادیان بی تاثیر در این باورهای نارس نبوده اند. این یک امر فراگیر است و در بیشتر فرهنگ ها و جوامع می توان به روشنی مشاهده کرد. . زنان در برخی از متون کهن ادب پارسی موجوداتی سست اعتقاد، بی وفا، ناقص عقل،حیله گر معرفی شده اند.
بر اساس چنین تفسیرهایی اصالت وجودی زن نفی شده و ادعا می شود که آنان هستی خود را از مرد گرفته اند چرا که طبق روایاتی از ادیان ،زن موجودی  است که از پهلوی چپ مرد آفریده شده است...
البته مثبت اندیشی هایی در این بین مشاهده می شود مانند این که« زن خوب فرمانبر پارسا  / کند مرد درویش را پادشاه» و دیگر هنر زنان این است که « نشینند و زایند شیران نر» گویی تنها زنان رسالتی دارند در جهت بقای نسل...
در ادیان می خوانیم که حوری بهشتی لطافتی زنانه دارد و وعده داده می شود به پارسایان و همیشه زنان به عنوان جوایزی ارزنده در طول تاریخ پیشکش مردان شده اند. توانایی های جسمی مرد و زن هر دو متفاوت است و حتی در ابراز عواطف جنسی نیز این امر مشهود است ؛آری نمی شود وضع جسمانی زن را در این گونه باورها نادیده گرفت چرا که زن در مقابل پدیده ای به نام بارداری در نقش انفعال و اضطرار قرار می گیرد و  محدودیت های حرکتی  و نیز  نیاز به حمایت مرد در جامعه انسانی زن را به این باور می رساند که ذره ذره  ناتوانی در او گسترش میابد...
متاسفانه چنین باورهایی تا روزگار ما ادامه دارد و در دوران معاصر، از نیچه می خوانیم که مرد عمق و زن سطح است... و همواره جنبش های فمنیستی برای ارتقای مقام زن در تلاش هستند.
درست رسالت این نوشته  همین جا است و ما می ایستیم...
 امروزه انسان ها نخست به حدود یکدیگر آزموده می شوند...

در روزگار ما همه از خانواده می گویند و دغدغه‌ی خانواده را دارند. جامعه شناسان اولین حلقه‌ی شکل‌گیری بنیان جامعه را خانواده می‌دانند.
اگر خانواده‌‌‌‌‌‌ای در جامعه نباشد، همه تربیتهای بشری و همه نیازهای روحی انسانها ناکام خواهد ماند.
در پی شرح باورهایی کال که  در طول تاریخ زنان را در برمیگیرد متاسفانه در روزگار ما  زنانی هستند که با لباسی مبدل به رنگ قدرت ،حیله زنانگی را بر رخ مردان می کشند و این را نیز پیروزی خویش اعلام می پندارند.
به دور از تمام باورهای مذهبی و فرهنگ و تمدن و نژاد باید به انسانیتی بازگشت که زنان و مردان را در یک مرتبه قرار می دهد و این همان حدودی است که امروزه زنان با امکانی که برایشان پیش آمده خود  به تنهایی می توانند موجب ارتقای مقام خویش و استحکام چهارچوب خانواده باشند.
وقتی زنی خودش را نصفه نیمه تقدیم رابطه ای دو نفره می کند ، همیشه سوم شخص مفرد خواهد بود و درواقع نه تنها موجودی از جنس خویش را سرکوب  و بیرون می راند بلکه خود را بسیار بی ارزش نشان خواهد داد چرا که ذات زن میل به یگانگی دارد و وقتی این امر نادیده گرفته شود تمام معادلات هستی موجودیت زن را نیز برهم می زند.
مرد در مقابل ورود یک تازه وارد  به هم پیمانه اش دروغ می گوید و فریبش می دهد اما این تذویر به خاطر زنان و دخترانی است که برای چیزی می جنگند که از آنِ آنها نیست و خودشان را متعلق به مردانی می دانند که میان بوسه ای به ناگاه رها شده، برایشان چند صباحی طرح ماندن زده اند...
یعنی اعتباری بودن نیز برچسبی می شود به زنانگی هایمان وقتی تعدادی از زنان این گونه حدود خویش را مشخص می کنند همیشه این امکان را برای مرد به وجود می آورند که در نبود یار و یا در تزلزل های روانی که امکان دارد در فراز و نشیب های هر خانواده ای رخ بدهد ، مرد بی تردید می تواند انتخابی فراتر از عرف جامعه و انسانیت و ذات وجودی خداوند داشته باشد.
و این سلول مسلول هرروز در جامعه لابلای مدرنیته  رشد می کند و سنت را به ظاهر کنار زده و هرجا که توجیه ای بخواهند تبصره ای از روایات دینی را به جایش می نشانند...
آدم هایی با کله های گچی ژست روشن فکری می گیرند...
در این خطابه حجم زنانگی ها بر دوش قلم افتاده است باشد که بدانیم و به خود آگاه شویم که در این روزگار چه تأثیر بسیاری می توانیم در ارتقای مقام زن در خانواده داشته باشیم.
سخن کوتاه کنم، کاش به زنیت هایمان به مادرانگی هایمان بهائی دهیم گران تر از ماشین های مدل بالا ...بهائی به  ارزش شرافت آدمی ... آن هنگام که قرار است نطفه ای به نیکویی بسته شود و فرزندی در آغوش کشیده شود به نام عشق
عشقی به یگانگی، در چهارچوب انسانیت و صبوری و گذشت برای ترمیم زخم های یکدیگر
یاد جمله پدربزرگ بخیر که 50 سال تعمیر را بر تعویض ترجیح داد...
 پی نوشت :
زنیت هایتان را نذر رابطه های قراردادی و بی سرو ته نکنید... آدم هایی که مترادف عشق می شوند فقط می توانند قلبشان را با یک نفر تقسیم کنند...

بهاره شرفی

ماهنامه رهائی زن سری سوم شماره سی و هشتم

۱۳۹۴ تیر ۲۵, پنجشنبه

خورشید دگر بر سرزمین ما نمی تابد



خورشید دگر بر سرزمین ما نمی تابد
و ماه نیز بر شب تاریکمان نمی آید...
و تو رخساره شب در سرمای تنهایی...
این زمستان بدون تو به سر نمی آید...
این بهار با نسیمش از در نمی آید...
نمی آید...
تا دست سکوت را از دهانت برداشتی همه هجوم آوردند و تو را به ارابه مرگ بستند...
کاش تو در شوره زارسراب این تنهایی، دل به ناقوس بی رحم مرگ ندهی و مصون بداری لبخندت را، اندیشه ات را از نامردانی که زبانشان از انسانیت کوتاه است و دستشان به بی عدالتی دراز...
آری حق تو زنده به گوری نیست...
پرستوها را که زنجیر نمی کنند...
سی وچهار ساله شدی در پشت میله هایی که پنج سال از بهار زندگیت را در خود تا زد و تو هنوز لبخند می زنی به باورهای سیاهشان و می درخشی بسان مرواریدی که اسیر دست صیاد است.
تو گفتی از آنچه که جایی برای اکران نداشت ...
تو به تصویر کشیدی رویای صورتیه ما را که سالهاست هیچ رنگی ندارد جز خاکستری...
حق تو زنده به گوری نیست ...
دل بده به صدای مادرت به وفای همسرت... به عطر شب بوهایی که تو را چشم به راهند...
قاصدک ها را خوش خبر باد...
بعد این زمستان بهار باشد و تو در سرمای دستانشان نخواهی ماند...
تو سبز خواهی شد ...
این بهار بدون آزادی نباید... این امین بدون بهار هرگز...


بهاره شرفی

ماهنامه رهائی زن سری سوم شماره سی و هفتم


۱۳۹۴ خرداد ۱۴, پنجشنبه

آسمان زیبای شمال برای صغری ها می گریند




صغري اگر هم از زندان آزاد شود ديگر يك انسان عادي نیست. بايد به كجا پناه برد؟ با كدام توشه زندگي خود را سامان دهد؟ اگر برايش اين توشه نيز مهيا شود اما او تمام سن طراوت و جواني و زندگي را در قفس بوده است و مابقي زندگي را بايد با عوارض اين دوران دست و پنجه نرم كند. آيا آنان‌كه توانايي براي آزاد كردن او داشته‌اند يك لحظه تصور كرده‌اند اگر او دخترشان بود چگونه عمل مي‌كردند؟ گرچه براي مسوولان كشور بايد همه جوانان چون فرزندان آنها محسوب شوند. پدر و مادر صغري نجف‌پور در روستايي از توابع فومن مي‌زيستند كه فقر و فاقه ياراي تأمين معاش فرزند را نمي‌داد. آنان دخترك ريز نقش ده ساله را براي كار كردن در خانه‌اي به شهر رشت آوردند. او با پسر خردسال 6-7 ساله خانواده مخدوم خويش دوست و همبازي بود. دوازده ساله بود كه به اتهام قتل پسرك و انداختن او در چاه بازداشت و زنداني شد و در دادگاه محكوم به قصاص شد. اگر حكم قاطع فقهي و قانوني اين است كه «ادرؤو الحدود عندالشبهات» و بايد هنگام بروز كمترين شبهه‌اي در اجراي حدود به ويژه اگر قصاص باشد توقف كرد، اما يافتن شبهات عديده در پرونده صغري دشوار نيست. او در خردسالي بدون حضور وكيل و خانواده، محاكمه و محكوم شد درحالي‌كه نص صريح قانون است كه عدم حضور وكيل در دادگاه كيفري و جنايي موجب نقض رأي است.
بسياري آدم‌هاي بزرگسال و داراي حامي و خانواده و وكيل در دادگاه، مرعوب مي‌شوند و همين سال گذشته در مطبوعات خوانديم كه استاد دانشگاهي در دادگاه بر اثر اضطراب سكته كرد چه رسد به كودكي بي حامي در دادگاه. شبهه ديگر اينكه صغري از همان سال‌هاي نخستين، منكر قتل دوست همبازي‌اش و اعترافات در بازجويي دوره كودكي‌اش بوده و ماجرايي ديگر را بازگو مي‌كند. اساساً همين شبهه بس كه او كودكي بيش نبوده است. او نه جرم رابطه نامشروع زن شوهردار و مشاركت در قتل همسر را داشت و نه قاچاق مواد افيوني و سرقت(كه اگر آنها را هم داشت من موافق مجازات بودم اما نه موافق مرگ) او كودكي 12 ساله و ضعيف‌الجثه بود.
شايد گفته شود كسي نمي‌داند اما داستان صغري بارها در گوشه و كنار مطبوعات آمده است؟ مگر مي‌شود متوليان امور نديده باشند. ديدن و بي تفاوت ماندشان و نديدن‌شان هر دو قابل توجيه و بخشايش نيست. او نه وبلاگ نويس بود نه فعال سياسي و حزبي و نه فعال حقوق زنان و نه روزنامه نگار و نه نويسنده و نه فرزند فلان مقام و مسوول و مقرب درگاه و نه..... او يك دختر روستايي فقير و بي كس بود و گويي در چنين جامعه‌اي او هيچكس نبود، پس آدم هم به شمار نمي‌آيد!! و نبايد حامي داشته باشد!! اين بخت را هم نداشت كه سوژه شود.
آسمان زيباي شمال براي صغري‌ها مي‌گريند ولي جان سختي ما صداي هق هق آنان را نمي‌شنود و در خيال اين است كه طبيعت، براي تفرجِ ما مي‌بارد نه براي در قفس بودنِ ديگري.

بهاره شرفی

ماهنامه رهائی زن سری سوم شماره سی و ششم