‏نمایش پست‌ها با برچسب فیلم. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب فیلم. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۵ اردیبهشت ۱۰, جمعه

نقد و بررسی فیلم North Country - سونیا راد



کارگردان : نیکی کارو

نویسنده : مایکل سایترمن (براساس رمانی به نام کنش طبقاتی نوشته لوییس جنسون)

ساخت 2005 آمریکا


وقتی صحبت از خشونت جنسی علیه زنان می شود، ناخودآگاه ذهن شنونده متوجه خشونت های خانگی و یا خیابانی می گردد، درحالی که خشونت و تجاوز جنسی علیه زنان و اشکال مختلف آن همزمان با انقلاب صنعتی و اولین جرقه های ورود زن به عرصه کار و تولید، به محل کار او نیز کشیده شد. بعدها و با شکل گیری جنبش های احقاق حقوق زنان به ویژه در سالهای دهه 60 و 70 زنان و به طبعیت آن مشکلات و مسائلشان بیشتر و بیشتر به چشم آمدند و مورد بررسی های متعدد و سوژه تحقیقات کثیر شدند، بررسی ها و تحقیقاتی که تا پیش از این مردانه بود و تو سط مردان و درباره مردان انجام می گرفت. فیلم نورث کانتری (نام شهری در ایالت مینه سوتا ایالات متحده) داستان رویدادی است بر مبنای واقعیت که در همین ارتباط در یکی از معادن سنگ آهن رخ می دهد. 
داستان فیلم در سال 1989 در مینه سوتای شمالی می گذرد و راوی زندگی جوسی ایمز با بازی چارلیز ترون است که همسر خشنش را ترک کرده و با دو کودکش به شهر پدری اش برمی گردد. هیچ کس از برگشتن وی خوشحال نیست چرا که او داستانی در گذشته اش دارد که همه به دنبال فراموش کردنش هستند. داستانی که به شیوه جامعه مردسالار و خرافی نظام طبقاتی، برپایه نابرابری جنسی به نفع جنس مرد تغییر شکل داده و جوسی را از جامعه مترود می کند. او به دنبال شغلی می گردد تا بتواند هزینه های زندگی خود و فرزندانش را تامین کند. معادن آهن در این منطقه از تمامی مشاغل دیگر پردرآمدتر است و جوسی تصمیم می گیرد با وجود این که این شغل از دیدگاه جامعه اش شغلی مردانه و با محیطی کاملا مردانه است، علیرغم حتی مخالفت پدرش به عنوان کارگر معدن استخدام شود.
صحنه اول فیلم با پرتاب تیری به سوی تضادهای طبقاتی با دیالوگی تاثیر گذار از جوسی رو به دادستان زن دادگاه شروع می شود. با همین جمله تناقضات نابرابری جنسی و جنسیتی در نظام طبقاتی از همان ابتدا مثل مهری بر پیکره فیلم و ذهن بیننده کوبیده می شود :

"کفش های من رو بپوش و مثل من توی یک چاله تمام روز رو کار کن اون وقت بگو زندگی سخته، خانم!"


آنچه از این دیالوگ کاملا مشخص است متفاوت بودن زندگی زنان طبقه کارگر و میزان خشونت علیه آنان با زنان طبقات مرفه جامعه است. شکاف طبقاتی که گریبان گیر زنان جوامع شده و آنان را به دو دسته "خانم" و" زن مولد" تقسیم می کند. اما وقتی در ادامه فیلم همان دادستان با سخنان ضد زن موکلش مواجه می شود، متفاوت نبودن او با یک زن کارگر در مقام جنسیت خودنمایی می کند.

"فکر کردی برای چی تو رو استخدام کردم؟ برای اینکه باهوش ترین وکیل بودی؟ نه! برای اینکه باهوش ترین وکیل زن بودی! ... این رو بدون همیشه کارهایی هست که فقط مردها از پسش بر میان، مطمئن باش اون زن نمیتونه پیروز بشه..."

بیایید نگاهی تقریبی به درصد برد و باخت طرفین در پرونده خشونت های جنسی از جایگاههای مختلف بی اندازیم :

شاکی زن وکیل مرد – متهم مرد وکیل زن = برد به نفع متهم!
شاکی زن وکیل زن- متهم مرد وکیل مرد = برد به نفع متهم!
شاکی زن- متهم مرد= برد به نفع متهم!
شاکی مرد وکیل مرد- متهم زن وکیل زن= برد به نفع شاکی!
شاکی مرد وکیل زن- متهم زن وکیل مرد= برد به نفع شاکی!
شاکی مرد- متهم زن= برد به نفع شاکی
شاکی زنان وکیل مرد!- متهم مرد- وکیل زن یا مرد= برد احتمالا به نفع زنان!


احتمالاً دادستان فیلم نیز در همان چند دقیقه ای که موکلش در مقام متفاوت بودن قدرت زن و مرد سخن می راند متوجه این فرمول شده بود! چرا که در تمام حالات به جز یک حالت برنده سیستم قضایی مرد است! و آن یک حالت نیز زمانی اتفاق می افتد که تعداد شاکیان از یک نفر بیشتر شده و درصورت رد شکایت سیستم قضایی حاکمه را زیر سوال ببرد. اخطاری که دادستان به وضوع به موکلش در این صحنه یادآور شد.

در ادامه سراسر فیلم آکنده از جملات ضد زن، نمایش قدرت مردسالار جامعه و نگاه کالایی به زن در عصر شکوفایی صنعتی است که متاسفانه تا امروز این دیدگاه همچنان بر زندگی زنان سایه افکنده. عمق فاجعه را وقتی در میابی که پدر خانواده با نجوای بیمارگونه جامعه همراه شده و علت کبودی روی صورت دخترش را بدون پرسشی صراحتاً به همخوابگی دخترش با مردی دیگر به غیر از شوهرش توصیف می کند و این خشونت را که توسط دامادش اعمال شده کاملاً برحق می شمارد! اما ماجرا به اینجا ختم نمی شود، از این دردناک تر زمانی است که پسر نیز دنباله رو همان پدربزرگ و همان جامعه مادرش را مسئول تمام بدختی هایش دانسته و او را یکصدا با دیگران فاحشه خطاب می کند!

تاب تحمل این دو به علت نسبت خونی و فامیلی برای جوسی که در جامعه ای خرافی و مردسالار زندگی می کند، امری اجباری است. اما نگاه بیمارگونه همکاران مردش را که به او به چشم یک عروسک کوکی زیور شده نگریسته و بازی کردن گاه و بی گاه با او را حق خود می دانند، دیگر برای او قابل تحمل نیست. زجری بالاتر از این برای یک زن نیست که تمام روز را به سنگین ترین و کثیف ترین شغل دنیا بگذراند و از دست و نگاه کثیف و بیمار گروهی از مردان مریض جامعه در امان باشد. حتی اگر در این میان مردی نیز ساز مخالف با بقیه بزند، به علت توازن قوا به نفع جامعه مردسالار و تفکر غلط و سنتی خودش، خود را از مهلکه کنار کشیده و با افسوس نظاره گر این وحشیگری می نشیند.

اما آیا خشونت و تجاوز جنسی به خشونت های فیزیکی و الفاظ رکیک در محیط خانه و یا کار و خیابان خلاصه می شود؟ برای پاسخ به این سوال به صحنه ای از فیلم در دادگاهی که برای رسیدگی به شکایت جوسی از تجاوز همکارانش تشکیل شده می رویم. وکیل جوسی رو به قاضی ازعان دارد که تمام زنان معدن مستحق حمایت و امنیت جنسیتی هستند. اما دادستان با اعلام اینکه فقط یک شکایت مطرح شده و آن هم از طرف جوسی است، ادعای وکیل را رد می کند. پاسخ قاضی خیلی شبیه به قوانین ارزش گذاری بر زنان در اسلام است! او برای ادامه رسیدگی به شکایت جوسی رو به وکیل چنین درخواست می کند :

"اگر تونستید سه نفر دیگه شاکی ارائه بدید پرونده به جریان می افته و می تونید از موکلتون دفاع کنید، در غیر اینصورت شکایت منتفی اعلام میشه!"

با شنیدن این دیالوگ ناخواسته به یاد قوانین مذهبی و بخصوص اسلامی خواهی افتاد. دو زن ارزشی برابر با یک مرد دارد! قانونی که در شکایت، شهادت، ازدواج، طلاق دیه و دیگر مسائل حقوقی و شرعی که همیشه زن نیمه مرد محاسبه می شود، اینک در یک جامعه به اصطلاح متمدن و در قلب سیستم قضایی آمریکا نمود پیدا می کند! مهم نیست چند نفر به یک زن تجاوز کرده باشند، مهم این است که چند زن از این مسئله شکایت داشته باشند! در جامعه ای که رنگ و لعاب سرمایه داری از چرخ ماشین های صنعتی و دودکش معادن سنگ و فلزات گرفته تا پاشنه کفش خانم های شیک پوش و کت و شلوار وکیل های معطر، به شنل قاضی و دفتر منشی دادگاه و منفعت جیب هیئت منصفه کشیده می شود، همیشه باید منتظر حکمی زن ستیزانه حتی برای احقاق حقوق یک زن باشی!

فیلم به جهت به تصویر کشیدن واقعه ای دردناک و ظلمی که علیه زنان در جامعه صورت می گیرد قابل تامل است. اما نحوه به تصویر کشیدن آن جای بحث دارد! جوسی قرار است برای احقاق حقوق خود جنگیده و بر سلطه مردان تجاوزگر پیروز شود! اما در تمام طول مدت فیلم شاهد شخصیتی گریان و ضعیف هستیم که برای گرفتن حقش باز به دنبال تکیه بر مردی دیگر است. چهره ای سخیف از مبارزه زنان که توسط کارگردان به تصویر کشیده شده. زجری که جوسی و دیگر زنان هم رده اش در این راستا کشیده اند، اشک هایی که ریخته اند و تنهایی هایی که کشیده اند غیر قابل انکار است، اما به پیروزی رسیدن شخصیتی چنین ضعیف نیز قابل پذیرش نیست! کارگردان برای این منظور جای خالی را با وجود وکیلی که تمام قدرتش مرد بودنش است پر می کند! تمام کاری که برای نجات شکایت جوسی می کند تنها در آخرین جلسه دادرسی با فریادی بر سر همکلاسی سابق او است که باز هم نشان از مردانگی و قدرت مرد بودن دارد! و این یعنی زنان برای احقاق حقوق خود باز هم به مردان احتیاج دارند! شهادت بابی بر تجاوز معلم سابق جوسی و رد داشتن رابطه او با معلمش، نه تنها رای دادگاه را که نظر باقی زنان کارگر را که تا این لحظه به دلیل ترس از دست دادن کار سکوت کرده بودند نیز عوض می کند! حتی پدر جوسی نیز که سالها دخترش را فاحشه می خواند فقط به خاطر شهادت یک مرد اینک به حمایت دخترش از روی صندلی خود برخواسته و به جمع شاکیان می پیوندد! خب اینجا باید کف بلندی برای نویسنده و کارگردان این فیلم بزنیم که چنین ماهرانه کل داستان را به نفع مردان تمام می کنند! این یعنی بی ارزش شمردن مقاومت یک زن برای به دست آوردن حقوقش! این یعنی فعالین حقوق زن همیشه به حمایت مردان نیاز دارند و تزریق این شعار کاذب به صورت عمومی از طریق پرطرف دار ترین هنر تصویری یعنی سینما به ذهن مخاطب جهانی! گرچه ساختن آثاری که نشان از حمایت از حقوق زنان دارد جای تقدیر دارد، اما نباید فراموش کرد که فیلمی امثال نورث کانتری که در صنعت سینمایی هالیوود ساخته می شود، برای جامعه ای به نمایش در می آید که رگه مردسالاری همچنان در بطن تمام اقشارش پیچیده شده و قضاوت نهایی متاسفانه باز به دست مردان جامعه سپرده می شود! با ساخت چنین فیلم هایی برای جلب نظر بیننده به حقوق پایمال شده زنان، باید نظر مخاطب مذکر را جلب کنی، مخاطبی که معمولا عام است و تاثیر پذیر. 

در کل فیلم نیمی واقع گرا و نیمی دست کاری شده از ماجرای اصلی است و بخاطر داشتن مضمون دفاع از حقوق زنان در برابر خشونت جنسی و برداشتن پرده از سابقه کثیف سرمایه داری آمریکا در ضایع کردن حقوق زنان کارگر، حداقل ارزش یک بار دیدن را دارد. شاید این فیلم نقطه ای نسبتا روشنتر از دیگر فیلمها در کارنامه سینمایی کارو باشد، اما تماشای هر فیلمی نیاز به پیش آگاهی و حداقل دانش از موضوع اصلی دارد تا ذهن بیننده به بیراهه کشیده نشود. 


ماهنامه رهایی زن سری سوم شماره چهل و پنجم









۱۳۹۴ اسفند ۱۲, چهارشنبه

تحلیل و بررسی فیلم معلم پیانو (نام اصلی فرانسوی La Pianiste) - سونیا راد



کارگردان : میشائیل هانکه
بازیگران : ایزابل هوپر ، بنوا ماگمیل
محصول 2001 کشورهای آلمان، فرانسه، لهستان، اتریش
اقتباس از رمان معلم پیانو اثر الفریده یلینک

(پیش درآمد نویسنده : فیلم پیش رو را به دلیل داشتن زوایای پیچیده روانشناختی- اجتماعی، می توان از دیدگاههای مختلف به بحث کشید. مقاله ای که در ادامه می خوانید تحلیل دیدگاههای فیلمساز و درک آن توسط نویسنده است و مبنایی بر رد و یا تایید این دیدگاههای روانشناختی نیست. برای درک بهتر این دیدگاهها تماشای فیلم و حداقلِ مطالعه نظریات مطرح شده حتما توصیه می شود)
معلم پیانو از معدود فیلم هایی است که در عین محتوای جنسی خود، نهایت خشونت و درد ملموس ناشی از سرکوب را به بیننده منتقل می کند. فیلمی تلخ اما یک شاهکار برجسته از هانکه با پیچیدگی های روانشناختی که مرز بین زیبایی غرایز و خشونت را در هم می شکند. 

به جرات می توان گفت این فیلم یک دست آورد هنری ناب در عصر سلطه رسانه است. رسانه ای که هانکه سال ها با کلیشه های تجاری آن دست و پنجه نرم کرد و سرانجام با ساخت چند فیلم سینمایی مطرح، ثابت کرد کار با رسانه آلوده تلویزیون نمی تواند دیدگاه متفاوت او را به جهان پیرامونش تغییر دهد. چه بسا برنده تر از قبل به آن حمله نیز خواهد کرد. 

اریکا زنی است که در میانه زندگی خود که به عنوان یک موسیقی دان و استاد موزیک کلاسیک از جایگاه اجتماعی خوبی برخوردار است. اما در نیمه پنهان زندگی شخصی اش، هنوز دختری است که باید شبانه روز تحت کنترل مادر پیرش باشد. او به مجالس و کنسرت های مختلف برای اجرا و یا داوری موزیک کلاسیک دعوت می شود، جاه طلبی و روح سلطه گرش از او شخصیتی با ثبات و جدی در چشم شاگردان و دیگر موسیقی دان ها ساخته، اما از طرفی به دلیل سرکوب بلوغ و غرورش توسط مادر، و به طبع آن نداشتن رابطه جنسی نرمال تا آن سن و سال، با تناقضات درونی و عقده های روانی و جنسی دست و پنجه نرم می کند.

فیلم با سکانس برخورد لفظی و فیزیکی مادر و دختر شروع می شود و در تمام مدت صدای بلند تلویزیون در پس زمینه خودنمایی می کند. رسانه ای که تا شخصی ترین لحظات مردم نفوذ کرده و با تعیین نقش تک تک اعضای خانواده آنها را کنترل می کند. موضوع برنامه درباره‌ي دفاع نظريه‌ي برتر بودن مرد نسبت به زن است. دیالوگ کوتاهی که از تلویزیون پخش می شود، فیلم را در بستر نظریات روانکاوانه جامعه مردسالار پیش می برد و باتوجه به زن بودن شخصیت اصلی و نوع ارتباط و وابستگی او با مادر، در راستای جامعه مادرسالار به گره های کور این پارادوکس می پردازد. اریکا در نقطه ای با ناخودآگاه تثبیت شده میان این دو نظریه سرگردان است.

شاید مادر اريكا در انحطاط تدریجی او، سهمی برابر با دیگران داشته باشد. او نمود پارادوكس بي قواره و فرسوده ای از بلند پروازانه ترين آرمان هاي دخترش، و در عين حال نمود عینی و مشمئز كننده ي همين نظام اخلاقي مسلط است. او با جدیتی پیامبر گونه به دخترش تذکر می دهد: "فراموش نکن که شوبرت منظم و منضبط بود" . این پیامبر همیشه حی و حاظر، دائم الخمر مسخ شده ای ست که انگار قرار است برای ابد روی همان راحتی روبروی تلویزیون بنشیند و افسون تصاویری شود که از فرط بی معنایی، به نظر هول انگیز می آیند. رسانه ای که جزء لاينفک زندگي شده و خبر از بودن هميشگي شخصي سوم و داناي کل بر فراز زندگي مدرن مي‌دهد. تلویزیون در اين فيلم، نقش مهمان ناخوانده اي را ايفا مي كند كه آنچه به نمايش مي گذارد - به لحاظ دراماتيك - عموما در تضادي آزاردهنده با اتفاقي كه در خانه ي اريكا و مادرش روي مي دهد قرار مي گيرد.


"اما تثبيت شدگي" مرحله‌اي است که در روانکاوي فرويد از سرکوب‌ها برمي‌آيد. اختلال در هريک از مراحل رواني-جنسي باعث توقف فرد در مرحله‌ي تثبيت شده و فرد به مرحله‌ بعديِ رشد نمي‌رسد. اين مسئله سبب بروز ناهنجاري‌هاي رواني در اریکا مي‌شود. او سال‌هاست با مادرش زندگي مي‌کند و براي پوشيدن لباس‌هاي زنانه و شاد توسط مادرش سرزنش مي‌شود. مادری که از او تنها توقع به دست آوردن پول بيشتر براي خريد آپارتمان و ازدياد شاگردان موسيقي‌اش را دارد.

نقطه‌ي مقابل اين مادر و دختر، مادر و دختر ديگري است که شاگرد معلم پيانو محسوب مي شود. مادر تمام تلاش خود را در رابطه با موفقيت دخترش در عرصه‌ي موسيقي مي‌کند. او تمام دنياي دختر را موفقيت در اين حيطه مي‌داند. مي‌توان اين مادر و دختر را به نوعي ادامه دهنده‌ي چرخه‌ دايره‌وار زندگي معلم پيانو و چگونگي نهادينه شدن ارزش‌هاي اجتماعي در بطن شخصيت‌هاي پوشالي تولید شده از همان اجتماع دانست. اين نقطه‌ي مقابل به نوعي سير تسلسل‌وار انسان‌ها، ارزش‌ها، تابوها و "من‌هاي ديگري شده" در جامعه را به رخ مي‌کشد.

دیدگاه مادر این دخترک جوان، نمونه بارز سیر این تسلسل است : «اون قیافه جذابی نداره، تنها برگ برنده اش استعدادش بود. ما به همین خاطر تلاش کردیم به جایی برسه». این دقيقا اشاره به حقيقتي پنهان در رابطه با معلم پيانو مي کند. او نيز به زحمت از نظر زيبايي و چهره‌ي ظاهري جذاب است و تمام آن‌چه را دارا مي باشد از استعدادش در زدن پيانو به دست آورده است.


اولین مکانیسم دفاعی معلم پیانو پرخاشگری است. او در برابر اظهار نظر شاگردانش، پذيرفتن‌ آنها در کلاس هاي موسيقي و برخورد با پسري که براي شاگرد او شدن اصرار مي‌ورزد، خشونتي برآمده از اعتماد به نفس نشان مي دهد. این خشونت در سکانس دوم فیلم ابتدا بصورت شنیداری به بیننده منتقل می شود. کلاویه های پیانو تمام قاب تصویر را پر کرده و صدای تحکم آمیز اریکا روی تصویر شنیده می شود که به دست های نوازنده فرمان می دهد تا حركات او را كنترل كند، اما در طول فیلم به تدریج در این سلطه گری اخلال ایجاد شده و به آن تعرض می شود. 

پرخاشگري اریکا از سرخوردگي و ناکامی درونی او منجر ميشود. زاویه ای پنهان که با اعمال خشونت بر خود و اطرافیان سعی در پوشانیدن این ضعف دارد. او ناکام است، ناکام از خود بودن، زن بودن و این ناکامی و سرخوردگی یک سره از نقش اجتماع بر ارزش گذاری زن در مراحل مختلف زندگی اش نشات می گیرد. جامعه ای که به مادرانش آموزش می دهد با محدودیت های هرچه بیشتر بر فرزندان به خصوص دختر خود کنترلی بهتر داشته باشند. از دید مادری که در طول شبانه روز آموزش های لازم را از تلویزیون دریافت می کند، دختر خوب دختری است که فقط به فکر منافع خانواده باشد. تمایلات طبیعی اش سرکوب شود تا در آینده همین جایگاه را به عنوان همان مادر به دست آورد. ارثیه ای که سالیان دراز است از مادران به دختران جوامع مردسالار منتقل می شود.

اریکا در اولين برخورد با پسري که به او علاقه مند شده و درخواست شاگردی او را دارد، از ديوانگي حرف مي‌زند. از ديوانگي شوبرت و شوپن: "از وقتي پدرم توي تيمارستان ديوونه شد، به راحتي مي‌تونم راجع به سپيده دم حرف بزنم". اين جمله در ابتداي ورود او به رابطه عاطفي خود، مي تواند يادآور ديوانگي از ديدگاه ميشل فوکو باشد : "تنها تفاوت ما با ديوانگان اين است که ما در اکثريتيم". فیلم بستری است براي شخصيت‌پردازي معلم پيانو و نشان دادن ديوانگي‌هايش زماني که ارزش ها و معیارهایش در برابر اکثريت جامعه رنگ می بازد، و او قرار است "خود" را نشان دهد. خودی که تمام امیال، غرایز، زنانگی و من بودنش سرکوب شده و اینک با خودآزاری و دگرآزاری درصدد جبران این سرکوب بر می آید. هانکه با ظرافتی خاص لایه های متفاوت مازوخیسم و سادیسم ناشی از این سرکوب را به تصویر می کشد. او منِ اریکا را در لايه‌ي های متفاوت مازوخيسم و ساديسم او نشان مي‌دهد. 


اریکا دچار مازوخيسم و خودآزاری رواني و احساسی است. او در فکر و خیال خود و نامه که ای که به والتر می نویسد، از دردی که در این رابطه جنسی غیر متعارف بر او تحمیل می شود، لذت می برد. مازوخیستی که به شکل گسترده ای در جوامع در حال شیوع است و هانکه از این مساله نیز غافل نشده. نکته ظریف موضوعیت زن در این روابط است. اعتراض گویای او به برده وار بودن نقش زن در این نوع روابط جنسی است. 

از طرف دیگر اریکا از آزار رساندن جسمی نیز به خود لذت می برد. از برجسته ترين و در عين حال پيچيده ترين شناسه هاي شخصيتي اريكا، علاقه نامتعارف او به "زخم" است. از تیغ کشیدن بر آلت تناسلی اش گرفته تا فرو کردن چاقو در سینه اش در آخرین سکانس فیلم که مهم ترین سکانس نیز به شمار می رود. صحنه ای تلخ که یکی از تاثیرگذارترین صحنه های فیلم نیز هست. براي او نه زخمي كردن كه خود زخم اولويت دارد؛ زخم به مثابه "لذتي دردآلود"، لذتي كه خود ماهيتي "دفعي" دارد و به همين علت ارتباطي تنگاتنگ با ميل مبهم او به ادرار در اوج سرخوشي دارد. اريكا دوبار درفيلم این عمل را انجام می دهد. يكبار هنگام ديدن عشق بازی زوج جوانی درون اتومبيل (اريكا آنها را همان قدر ابژه هاي لذت خويش مي پندارد كه والتر يا شخصيت هاي فيلم پورنوي درون اتاقك را)، و يكبار هم به هنگام ديدن دست خون آلود شاگردش شوبرت در رختكن تالار كنسرت. به اين ترتيب اولا او هردو بار چيزي را به عنوان ابژه "ديد" مي زند، ثانيا "لذت" خود را از ديدن به شكل كاملا بيروني، ادرار، "دفع" مي كند. در واقع علت اصلي امتناع او از يك رابطه جنسي متعارف با والتر و پايين كشيدن سطح آن تا حد يك نمايش پورنو گرافيك، از همين اعتقادش به خاصيت دفعي لذت نشات می گیرد. در جهان معنا باخته اي كه رسانه مبناي ارزش حقيقي همه چيز است و همه چيز صرفا نمايشي و دست كاري شده، در جامعه ای که تنها زنان با چهره ها و اندام های تعریف شده بی توجه به سطح دانش و معرفت و قابلیت های فردی و شخصیتی، می توانند رابطه جنسی موفقی داشته باشند، پورنوگرافي تنها صورت منطقي و صادقانه ي اغناي جنسي برای او است و عصيان اريكا بر عليه چنين عصري - كه هيچ تطابق انديشه اي با كمال گرايي او ندارد - فقط مي تواند شكلي همچون اين شيوه به خصوص از هرزه گري را داشته باشد. او در حمام خانه ي خود با وسواسي بيمارگون آلت تناسلي اش را، به منزله ي مشخص ترين عضو زنانه در دريافت حس مرموز "درد و لذت" و البته "دفع"، زخم مي كند. در اين لذت هيچ كس را شريك نمي داند، همان طور كه والتر را نيز هرگز به دنیای احساسات ناشناخته و قطعا آسيب پذير خويش راه نمي دهد؛ جايي كه تنها موسيقي، پيانو، و در نهايت شوبرت شايستگي اشغالش را خواهند داشت. اما اين زخم در آخرين رويارويي با والتري كه به شكلي آگاهانه ديگر نمي خواهد ابژه ي لذت هاي خطرناك او باشد، معنايي ديگر مي يابد. زخمي كه اريكا با چاقو به سينه ي خود مي زند فوران همان عصياني است كه پيش از انفجار در نطفه خفه شده و به طرزی شکنجه آور به درون او انعكاس مي يابد. اين بار اريكا از درد لذت نمي برد، بلكه با پنهان نمودن آني شكاف زخم، فقط آن را تحمل مي كند. این را شاید بتوان یگانه تحول در حالات و افکار اریکا دانست. هانکه در آخرین پلان، اوج سبعیت اثرات تلخ این تراژدی را به تصویر می کشد. اریکا را با فاصله ای معین در عرض قابی کاملا مسطح بی رحمانه از کادر خارج می کند. لحظه ای بعد حتی صدای قدم هاي تند او را هم نمی شنویم، و اريكا برای همیشه در در جهنم سردی که برای او ساخته اند ناپدید می شود.



اما اریکا فقط میل به خودآزاری ندارد. ساديسم نيز در لایه های متفاوت در رفتارهاي او ديده مي‌شود. او خواستار وابسته کردن ديگران به خود و استفاده از این وابستگی به شکل ابزاری براي تسلط و قدرت بر آنان استفاده می کند. او با استثمار و رفتارهای وابسته کننده، وابستگي و رهاييِ به يکباره را نشان مي‌دهد. این وابسته کردن و رها کردن به دو شکل اجتماعی در شاگرد دخترش و جنسی در جذب کردن و راندن والتر نمود پیدا می کند. شکستن شیشه و ریختن آن در جیب های شاگردش، و یا به هیجان آوردن والتر در سرویس بهداشتی و سپس تحقیر و مجبور کردن او به خودارضایی در مقابل خودش و در نهایت جلوگیری از رسیدن او به لذت جنسی، اوج سادیسم و دگر آزاری او را به رخ می کشد.

هانکه در سکانسی که نقطه عطف فیلم به شمار می رود، بی ارزش بودن معنای عشق امروزی و تاثیر کنش های روانی را بر آن به تصویر می کشد. لحظه ای که افکار مازوخیستی و سادیستی اریکا از درون نامه ای که او به والتر نوشته به شکل فیزیکی در والتر نمود پیدا می کند، عشق به یکباره رنگ باخته و جایش را به رفتارهای سادیستی مشابهی، در والتر می دهد. نیاز جنسی و عشق اینک به دلیل همان سرکوب ها این بار توسط خود اریکا، به تجاوز و خشونت تبدیل می شود و اریکا با هیولای ذهنی خود مواجه شده و خود را در مقابل او تنها و ناتوان می یابد. ناخوداگاه او محسوس مي‌شود و تنها مکانيسم دفاعي او بي‌دفاع ماندن است. او در برابر خودش بي‌دفاع است. در برابر اميالي که خواستار پديداري شان در واقعيت بود اما چون تابويي در اعماق "منِ" او خفته بود. او در برابر این تجاوز تنها با ماسکی بی روح و یخی بر چهره تنها با چشمان بی فروغ در نهایت عجز خاموش می ماند. البته اين صورت يخي براي او حكم يك پوسته ي دفاعي - هرچند بسيار شكننده - را نيز دارد. هانکه براي نمایش مهمترين لحظات زندگی او، مكان هاي خلوتی را انتخاب مي كند كه از قضا بسيار نزديك به مراكز تجمعند، و به اين ترتيب به شكلي خيره كننده حباب گونگي حريم خصوصي او عيان مي شود. 


هانکه، هوشمندانه سکوتي را پس از هر سکانس بر صحنه غالب مي‌کند و به اين ترتيب به مخاطب اجازه‌ فاصله‌گذاري و تامل را مي‌دهد. مخاطب اين مجال را پيدا مي‌کند تا در فيلم و شخصيت معلم پيانو غرق نشود و با او همذات‌پنداري نکند و در پي علت براي رفتارهاي عجيب و ريشه‌يابي آن ها باشد. در این میان از بازی قدرتمند بازیگران فیلم به خصوص ایزابل هوپر نمی توان غافل شد.

معلم پیانو" اقتباس سینمایی موفقی از رمان الفریده یلینک نویسنده زن اتریشی ست. فيلمساز برای نیل به تصویری سینمایی - که در اینجا خاص خود اوست - از همان آغاز، بی کمترین میزانی از شفقت، نمایش سرد و بیرونی سرکوب های اجتماعی، اخلاقی و جنسی متوجه زنان را در شخصیت اریکا را باز می تاباند. به این ترتیب فیلم در درجه ی نخست از صدور هر حکمی سر باز می زند و به شیوه ای عادلانه تر پرسشی عمیق را مطرح می کند، و از سویی دیگراتفاقا موفق می شود درون پر ضد و نقیض اریکا و زنان سرخوده دیگر عصر ما را، در تقابل با جهان بیرونی به هجو بگیرد: "حقيقت دريافتني نيست، تنها مي توان واقعيت را به بازي گرفت".

(با تبریک پیشاپیش روز جهانی زن هشتم مارس و با آرزوی اینکه روزی جهان عاری از تمام این صدمات جبران ناپذیر اجتماعی بر علیه زنان شود و دیگر شاهد دردهایی نظیر آنچه به آن پرداخته شد و باقی ستم های روا شده بر زنان نباشیم)

سونیا راد

ماهنامه رهائی زن سری سوم شماره چهل و سوم








۱۳۹۴ دی ۱, سه‌شنبه

معرفی فیلمی درباره جان‌باختن شاهرخ زمانی در زندان حکومت اسلامی ایران- بهرام رحمانی - بهروز خباز- حسین جهانی



شاهرخ زمانی، فعال کارگری روز یکشنبه 22 شهریورماه 1394، در زندان رجائی شهر کرج درگذشت. مسئولین زندان دلیل مرگ وی را سکته مغزی اعلام کردند. در حالی که در مورد بیماری و دلیل مرگ شاهرخ، هیچگونه تحقیق پزشکی مستقل صورت نگرفته است. هم‌چنین گفته شده شاهرخ هیچ ناراحتی نداشته و حتی ساعاتی قبل از اعلام مرگ وی، هم‌بندی‌های وی را سالم دیده بودند.

پس از مرگ شاهرخ، اعتراضات محدودی در داخل کشور و اعتراضات گستردهای در خارج کشور به راه افتاد. فیلم «ستارهای بود در دل شب مقاومت میکرد!» را نیز در راستای محکوم کردن این جنایت حکومت اسلامی ایران و پیگیری دلیل مرگ شاهرخ و دیگر زندانیان سیاسی و لغو هرگونه شکنجه روحی و جسمی زندانیان و آزادی همه زندانیان سیاسی و اجتماعی و لغو اعدام در ایران، تهیه و منتشر شده است.
این فیلم، با زیرنویس انگلیسی میتواند در رسانههای خارجی، تشکلهای کارگری، سازمانها و احزاب سیاسی و نهادهای بینالمللی مدافع حقوق بشر نمایش داده شود تا هرچه بیش‌تر جنایات بی‌شمار حکومت اسلامی ایران علیه بشریت، افشا گردد.

شاهرخ در خرداد ماه سال ۱۳۹۰ در تبریز بازداشت شده بود. دادگاه انقلاب اسلامی تبریز، شاهرخ زمانی را به اتهامات بیاساس و واهی «تبلیغ علیه نظام» و «تشکیل گروه به قصد برهم زدن امنیت ملی» به یازده سال زندان محکوم کرد و در ۲۳ دی ماه، این حکم پس از تایید در داگاه تجدید نظر به اجرا گذاشته شد و ماموران اورا به زندان مرکزی تبریز منتقل کردند.

شاهرخ زمانی، عضو هیئت باز گشایی سندیکای کارگران نقاش و تزئینات ساختمان تهران و حومه و عضو شورای نمایندگان کمیته پیگیری ایجاد تشکلهای کارگری بود.

شاهرخ را پس از چندین بار تعویض زندان، از جمله نگه‌داری در بند معتادان در زندان تبریز و یا انتقال به زندان قزلحصار و یزد، در فروردین ماه سال ۱۳۹۲ به زندان رجایی شهر کرج منتقل کردند.

او در اعتراض به شرایط بد زندان و از جمله انتقال و تبعید او به زندانهای مختلف بارها دست به اعتصاب زده بود.

موارد دیگری همچون هوای سلولهای زندان در رجایی شهر که دستگاه تهویه و گردش هوا در آنها نیست، پارازیت دستگاههایی که در سقف زندان تعبیه کردهاند و یا شرایط انتفال آنها به بهداری، به ندرت و با تاخیر صورت میگیرد، همه و همه بر وضعیت سلامتی زندانیان، تاثیر بسیار منفی میگذارد.

این اولین بار نیست که یک زندانی در زندانهای مخوف حکومت اسلامی ایران جان میسپارد. در گزارشات مختلف، ده‌ها زندانی هم‌چون ستار بهشتی به دلایل مختلف از جمله شکنجه جان خود را از دست داده‌اند. مسئولین زندانها، مرگ بسیاری از زندانیان سیاسی را سکته قلبی و مغزی اعلام کرده است مانند زهرا کاظمی، اکبر محمدی، افشین اسانلو و... مرگ شاهرخ زمانی در ماههای اخیر هشداری است به ادامه مرگ در زندانهای حکومت اسلامی در میان طیفهای مختلف زندانیان سیاسی و اجتماعی.

هم‌چنین با توجه به این که گفته شده است بر روی بدن شاهرخ علائم کبودی و غیره بوده فعالان کارگری و تشکلهای بینالمللی کارگری در کشورهای مختلف، خواهان تشکیل «کمیته حقیقت یاب» و کالبد شکافی و روشن شدن علت اصلی مرگ او هستند.

شاهرخ زمانی در طول نزدیک به پنج سال حبس، از امکان مرخصی برخوردار نشد. بنابراین، عامل مرگ شاهرخ و دیگر زندانیان سیاسی، حکومت اسلامی ایران و مسئولین دادگاهها و زندانبانان هستند.

رسانهها و همه فعالین و نیروهای مدافع جنبش کارگری، در همبستگی با جنبش کارگری و پیگیری تشکیل «کمیته حقیقت یاب» درباره مرگ شاهرخ زمامی و مرگهای موسوم به «مرگهای خاموش در زندان‌های حکومت اسلامی ایران، میتوانند این فیلم را در هر جایی که امکانش بود انتشار و نمایش دهند به خصوص در تشکلهای کارگری کشورهای مختلف. خواهش ما این است که در صورت امکان نتایج آن را به ما اطلاع دهند. مدت زمان این فیلم، حدود 20 دقیقه است و تهیه و تنظیم‌کننده آن نیز، حسین جهانی مستدساز مقیم استرالیا است.

لینک فیلم «ستارهای بود در دل شب مقاومت میکرد!»:

با احترام
بهرام رحمانی - بهروز خباز- حسین جهانی

دسامبر 2015


ماهنامه رهایی زن سری سوم شماره چهل و یکم




تحلیل و بررسی فیلم هتل رواندا (Hotel Rwanda) - سونیا راد


کارگردان : تری جورج
ساخت 2004
محصول مشترک کشورهای انگلستان، ایتالیا و آفریقای جنوبی


"هتل رواندا" ماجرای واقعی قتل عام هولناك سال 1994 در كشور آفریقایی رواندا و تلاش مدیر یك هتل برای نجات جان گروهی از پناهندگان هم وطنش را به تصویر می‌كشد.
سال ١٩٩٤، کیگالی پایتخت رواندا. "پائول روسسه باگینا" معاون مدیر هتلی پنج ستاره به نام "میل کولین" است. او که هوتو تبار است ، با تاتیانای توتسی تبار ازدواج کرده و به همراه سه فرزندش زندگی نسبتاً آرامی را می گذرانند. اما کشور دستخوش جدال بین اقلیت توتسی و اکثریت هوتو است و هر لحظه بر شدت بحران افزوده می شود. 
رواندا مستعمره سابق بلژیک که در 1962 به استقلال رسید، کشوری است با شش میلیون جمعیت که 85 درصد آن را هوتوها و 15 درصد آن را توتسی ها تشکیل می دهند. مردمی که زبان و فرهنگ یکسانی دارند، اما با تقسیم بندی نژادی توسط بلژیکی ها و تفکیک مردم به واسطه میزان روشنی پوست و زیبایی، تخم نفرت و کینه میان مردم جامعه کاشته شد و نفاق ایجاد شده هوتی ها را که تا اینک سرخورده و سرکوب شده بودند، بر علیه مردم خود توتسی ها شوراند. فاجعه رواندا حاصل نژادپرستی است. به واسطه همین نژادپرستی به وقوع پیوست و باز به همان دلیل جامعه جهانی چشمانش را روی آن بست و درحالی که امکان دخالت و حمایت از مردم بی گناه رواندا برای بانیان این واقعه تلخ فراهم بود، خود را به خواب زده و عملاً از معرکه کنار کشیدند. این درد در دیالوگ تاثیر گذار سرهنگ الیور، مامور سازمان ملل، هنگامی که برای نا امید کردن پائول از حمایت نظامی به هتل باز می گردد، مشهود است و فریاد رسایی است برای بیدار کردن خواب مانده ها :
"غرب، همه ابرقدرت ها، هر چیزی که بهش اعتقاد داری، فکر می کنند که تو کثیفی! اونا فکر می کنند تو کثافتی بی فایده ای! تو یک سیاه پوستی! تو حتی یک کاکا سیاه پست هم نیستی! تو یک آفریقایی هستی!"
عمق فاجعه را وقتی می توان درک کرد که حتی پائول، که در دسته بندی بلژیکی ها جزء دسته برتر نژادی قرار گرفته بود، اینک به واسطه سیاه بودن و آفریقایی بودن ارزش حمایت نداشته و باید در آتشی که استعمارگران نژادپرست غربی به پا کرده اند بسوزد. او و همه همرنگان، همزبانان و نه تنها هم وطنانش، که کل مردم آفریقا در طول تاریخ به واسطه همین تبعیض نژادی مورد ستم و سرکوب و نادیده گرفته شدن ، قرار گرفته اند. 
حتی ماموران حافظ جان انسانها با نام حقوق بشر در سازمان ملل متحد، در مقابل این فاجعه مثل همیشه سکوت کرده و تمامیت مزدور بودن خود را در قبال غرب و امپریالیسم جهانی نشان می دهد. پاسخ سرهنگ الیور در مقابل سوال گزارشگران تلویزیون مبنی بر دخالت سازمان ملل گویای این خفت است :

"ما اینجا به عنوان حافظ صلح هستیم، نه ایجاد کننده صلح!"

این بی کفایتی و باز نژادپرستی محض، در سکانس نجات مسافران سفید پوست و غربی ساکن هتل، و بی توجهی به قربانیان رواندایی، به اوج خود می رسد. 
واقعه انفجار هواپیمای رئیس جمهور" ژوه نال هابی اریمانا"ی توتسی تبار در ششم آوریل ١٩٩٤ ، کسی که به ظاهر خواستار ایجاد صلح میان دو قبیله بود، بهانه ای به دست سیاستمداران هوتو داد و شورشیان توتسی را به قتل وی متهم کردند. آتش معرکه با این واقعه روشن شد و در عرض چند ساعت خیابان ها پر شد از افراد شبه نظامی هوتو که به چاقوها و قداره های بلند "ساخت چین" مسلح بودند. ابتدا سیاستمداران و تجار و افراد سرشناس توتسی به قتل رسیدند و سپس نوبت به مردم عادی رسید. مقامات محلی هوتو به هم نژادان خود دستور دادند تا همسایگان توتسی خود را بکشند. در عرض سه ماه نزدیک به یک میلیون نفر از توتسی ها کشته شدند، یعنی با سرعتی بیش از همه سوزی یهودیان توسط نازی ها، اما جامعه جهانی ترجیح داد چشمان خود را به روی این فاجعه انسانی ببندد. مدیر بلژیکی هتل با شنیدن زمزمه های آغاز جدال بین دو قبیله به راحتی کشور را ترک می کند. دولت فرانسه با وجود اینکه نقش به سزایی در جلوگیری از این قتل عام می تواند داشته باشد، به راحتی چشم خود را بر این جنایات می بندد. یکی از سکانس های فیلم به خوبی شاهد این مسئله است، وقتی شورشیان هوتی به هتل هجوم می برند و با یک تماس کوتاه از طرف فرماندهان فرانسوی خود، عقب نشینی کرده و از تصرف هتل منصرف می شوند.


نسل کشی از دیدگاه پائول تصویر می شود ، کسی که با وجود دیدن نشانه هایی از آماده شدن برای کشتار در انبار "جورج روتوگوندا" خود را فریب می دهد. به روابطش با ژنرال بیزامونگو ادامه می دهد و ایمان دارد که اربابان غربی اش او را تنها نخواهند گذاشت. حتی زمانی که ریتا همسایه اش در برابر چشمان او و خانواده اش دستگیر و به شدت دچار ضرب و شتم می شود، حاضر نیست تا از نفوذ و ارتباطات خود برای کمک به او استفاده کند. او می خواهد این روابط را برای روز مبادا و کمک به خود و خانواده اش حفظ کند. او حتی همسرش را نیز از قضاوت درباره رفتارش منع می کند. مدتی بعد زمانی که خبر ترور رئیس جمهور را می شنود باز ساده لوحانه به خود امید می دهد، اما زمانی که خون دیگران را از سر و روی پسرش که شاهد کشتار بوده، پاک می کند، دچار اولین تلنگر های روحی می شود. اما هنوز نسل کشی برای او پذیرفتنی نیست.
کارمندان هتل نیز از قماش اویند و زمانی که مدیر بلژیکی هتل از کشور خارج می شود و مسئولیت را به پل می سپارد، ریاست او را به راحتی نمی پذیرند. او یک سیاه هم چون خودشان است. پل سعی دارد هتل را همچون واحه ای در صحرا اداره کند و حاضر به عدول از ضوابط هتل نیست و در آغاز حضور پناهندگان را در هتل بی احترامی به قوانین داخلی هتل می داند. اما با شروع روند حوادث پا به چرخه خودآگاهی می گذارد. اولین قدم برای او دریافت این نکته است که اروپایی ها او را تنها گذاشته اند. او به همسرش اعتراف می کند" من تاریخ ندارم، حافظه ندارم... من به اینها همه چیز دادم ولی غیر از کثافت های شان چیزی نصیب من نشد" . او شاهد آن است که حتی خبرنگاران غربی نیز که ادعا می کنند که بدون هرگونه جهت گیری فقط به انتقال اطلاعات مشغولند به کار خود ایمان ندارند. وقتی پل از "جک داگلیش" به خاطر جسارتش در تصویربرداری از قتل عام مردمش تشکر می کند، جک به او می گوید" فکر می کنی عکس العمل مردم بعد از تماشای این فیلم ها در اخبار شبانه چیه؟ می گن اوه خدای من چقدر ترسناکه، و بعد می شینن و با خیال راحت شام اشون رو میخورن"

هتل رواندا پروسه تبدیل یک محافظه کار به یک اومانیست عمل گراست. پائول روسسه با گینا در آغاز فیلم یک محافظه کار تمام عیار است، یک هوتوی تحصیل کرده با همسری توتسی و سه فرزند که مدیر یک هتل لوکس چهار ستاره است، و در ابتدا تمام فکر و ذکرش نگه داشتن شهرت هتل و برقراری نظم بین کارمندان در گیر و دار آغاز جدال است. نمونه کامل یک دست نشانده استعمار، نوکری مودب و خوش پوش که تمام زندگی اش در تهیه مرغوب ترین اجناس برای هتل و راضی نگه داشتن مشتریان سفید پوست و صاحبان هتل ، و گذر کردن از سد بروکراسی با دادن رشوه خلاصه می شود. کسی که یک هدف بیشتر ندارد و آن هم حفظ شغل و خانواده خود است. او که خانواده برایش همه چیز است، خیلی زود در می یابد که خانواده اش فقط جزء کوچکی از جامعه است و هیچ برتری بر دیگران ندارد. 
تلنگر بعدی در سکانسی نمادین هنگام بازگشت از انبار روتوگوندا است. به دلیل مه گرفتن جاده، به نظر می رسد که وانت از جاده خارج شده و در مسیری ناهموار پیش می رود. پل از وانت پیاده می شود و در می یابد آن چه که سنگ و کلوخ های جاده خاکی می پنداشته، انبوه اجساد کشته شدگان است. او به عمق حرف های روتوگوندا درباره نسل کشی و گستردگی کشتار پی می برد. در بازگشت به هتل برای پاک کردن خون دیگران از سر و روی خویش به حمام می رود. اما هنگام خروج در رخت کن دچار شوک می شود؛ عصیان می کند و در لحظه ای کلیدی، نماد وابستگی به آموزه های استعمار را- کراوات- از خود دور می کند و تبدیل به انسانی آزاده می شود (او تا پایان فیلم بدون لباس رسمی و کراوات دیده می شود). 
او حالا نه فقط به دنبال یافتن جوابی برای سوال اصلی فیلم " چگونه یک انسان می تواند با همنوع خود این گونه رفتار کند؟" است، بلکه می کوشد تا مرهمی بر زخم های دیگران نیز باشد. چرخه شناخت برای او در لحظه ای کامل می شود که از رفتن به همراه همسر و فرزندانش خودداری می کند و ترجیح می دهد تا با پناهندگان در هتل بماند. دیگر هیچ تفاوتی میان خود و خانواده اش با دیگران نمی بیند و حاضر است برای نجات جان دیگران از هستی خود نیز بگذرد. او برای نجات زندگی پناهندگان تمام هستی خود را به مخاطره می اندازد؛ رشوه می دهد، دروغ می گوید، چاپلوسی می کند و حتی برای خرید وقت، "ژنرال بیزامونگو" را تهدید کرده و حق السکوت می خواهد. او دیگر یک محافظه کار نیست و تبدیل به مردی بی پروا شده که هدفی والاتر از حفظ هتل دارد. 
نکته بسیار مهمی که کارگردان با ظرافت به آن پرداخته نقش مهم رسانه در برانگیختن یا سرکوب هیجانات جامعه بر علیه هم یا متحد ساختن آنهاست. فیلم با صدای گوینده رادیو آغاز می شود، صدای شومی که تا پایان فیلم مرتباً شنیده می شود و از ارتباط توتسی های خائن با استعمارگران بلژیکی می گوید. این صدا هوتوها را دعوت به شناسایی توتسی ها و نابودی آنها می کند. آنها را سوسک های کثیفی می خواند که مستحق له شدن هستند. صدایی که نماینده رسانه بورژوازی است و به حق نقش خود را در دامن زدن به آتش تفرقه میان اقشار جامعه خوب بازی می کند. نقشی که امروز همچنان در انواع مختلف رسانه می بینیم. از دست کاری های خبری به نفع دول غربی در شبکه های مختلف گرفته تا شایعه پراکنی ها، اخبار زرد، ترویج خرافه و دیگر المانهای ترویج خشونت و تحمیق اذهان عمومی، که سایه به سایه تماشاگران و شنوندگان را تا رسیدن به اهداف پشت پرده سیاستمداران تعقیب می کند. اما پائول گوش خود را به روی این صداها بسته است. او و خیلی های دیگر در طول فیلم دستور به خاموش کردن رادیو می دهند، گرچه تهییج مردم به کشتار همنوعان خود ادامه دارد و نقشی که تری جورج در ایجاد حوادث به رسانه رادیو داده، باعث می شود تا از این به بعد هنگام گوش کردن به رادیو اعتماد پیشین خود را به این قوطی جادویی نداشته باشیم و حتی از آن متنفر شویم.
نکته ظریف دیگر نقش چین در مبادلات تسهیلاتی گسترده در جهان است. قطب قدرتمند تولید کننده اجناس ارزان قیمت از انواع تکنولوژی گرفته تا سلاح های پیشرفته که نیاز هوتی ها را نیز به راحتی برآورده ساخته و برای رسیدن به سود بیشتر، انواع سلاح سرد و قداره های مرگ آور را در اختیار مردم عادی می گذراد. چین اینجا به مثابه نمونه بارز سیاست کثیف سرمایه داری غربی است. واقعیتی که هم اینک درکشتارهای پی در پی خاور میانه و تجهیز گروه های تروریستی همچون داعش شاهد آن بوده ایم و خواهیم بود. واقعیتی که در ابتدای فیلم حتی پائول هم با ورود به انبار روتوگاندا برای خرید آذوقه، چشم خود را بر روی آن بست.
هتل رواندا دو هدف عمده دارد: شرمنده کردن غربی ها - تسویه حساب با میراث امپریالیسم و استعمار- و درود فرستادن به مردی که در برابر بی عدالتی و نقض حقوق انسان ها مقاومت کرد. تری جورج گناه این کشتار را به گردن دول غربی می اندازد که با بی علاقگی ریشه گرفته از نژاد پرستی از دخالت به موقع خودداری کردند. او رواندایی ها را قربانی نژاد پرستی غربی ها می داند، نه هم وطنان هوتو تبار خود. امروز ثابت شده که دولت فرانسه از هوتوها حمایت کرده تا قدرت را به دست بگیرند و در واقع از قاتلین با ارسال اسلحه حمایت کرده است. دولت ایالات متحده نیز با تجهیز و آموزش شورشیان توتسی سهمی در کشتار داشته است. تری جورج بر نقش استعمارگران در ایجاد و ادامه کشتار زوم می کند و از ما نیز می خواهد چنین کنیم.
نقطه قوت فیلم هتل رواندا به عنوان یک فیلم سینمایی در یک چیز نهفته است، سادگی؛ و این برای یک فیلم سیاسی یک مزیت عمده به شمار می رود. از سوی دیگر با وجود این که هتل رواندا یک فیلم اکشن نیست، اما قصه اش را به روانی و با تعلیق های درست و هیجانی غیر کاذب روایت می کند . از این رو در هر جای دنیا تماشاگران به دلیل سادگی و ساختار مناسب اش واکنش هایی مشابه بروز می دهند. برای یک فیلم سیاسی و سازندگان آن چیزی که اهمیت دارد دیده شدن، انتقال اطلاعات و دانش سیاسی و سرانجام بروز واکنش است. تماشای این فیلم به مثابه گذراندن یک دوره آموزش و آگاهی یابی است، چون ما امروز بیش از هر زمان دیگر به انسان هایی نیازمندیم که در برابر ظلمی که به همنوعان شان در گوشه دیگری از دنیا روا داشته می شود، ساکت ننشینند. هتل رواندا خادم این حرکت است و سینما از این دیدگاه می تواند یک الهام دهنده بی نظیر باشد که نگاه انسان ها را به زندگی خود و دیگران تغییر دهد.
امروز بیش از یک دهه بعد از آن واقعه وحشتناک، تری جورج یکی از معدود سینماگران متعهد به اصول انسانی فیلمی درباره این نسل کشی ساخته است. اما هتل رواندا صرفاً یک گزارش ساده از آن ماجرا نیست. هتل رواندا یکی از آن فیلم هایی است که دیدنش برای مردم اغلب کشورهای جهان الزامی است، نه فقط به دلیل این که هنگام وقوع فاجعه چشمان خود را بستند، یا بعدها کتاب ها و تحقیقات انجام شده در این مورد یا مقالات روزنامه ها را مطالعه نکردند، بلکه به خاطر این که ببینند چگونه یک مرد به تنهایی توانست با تکیه بر وجدان خود زندگی ١٢٦٨ نفر را با دست های خالی نجات دهد. تماشای این فیلم یک وظیفه وجدانی است. 
در نهایت وقتی به تماشای فیلم "هتل رواندا" می نشینیم، به شباهت بسیاری بین این نسل کشی و بی اعتنایی غرب، و اتفاقی که هم اینک در خاورمیانه درحال وقوع است پی می بریم. واقعه ای که در تاریخ شکل گیری سرمایه داری پروسه ای تکرار شونده دارد و هر بار به نوعی دیگر چونان سرطانی بدخیم گریبان کشورهای ضعیف تر را می گیرد. نادیده گرفتن نسل کشی ها، تروریسم، نژادپرستی، جنگ و کشتار، واقعه ای جدید نیست. مسئله پناهندگی و قربانیان جنگ که همین لحظه تمام مرزهای خاورمیانه تا کرانه های کشورهای غربی طی می کند، حمایت از تروریسم و زیر پا له کردن قربانیان آن، فقط منحصر به رواندا، اروپای شرقی، ویتنام، هولوکاست، یا حوادث قدیمی تر نمی شود. چشمان دول غربی همچنان نه تنها بر این فجایع انسانی بسته است، که دستانشان در پشت پرده برای تثبیت موقعیت سیاسی، استراتژیک و قدرت سرمایه، در دستان تروریسم و نژادپرستی بوده و خواهد بود. خیلی ها خواهند پرسید ضرورت ساخت فیلمی درباره یک صفحه شرم آور از تاریخ بشر چیست؟ دراماتیزه کردن یک نسل کشی چه دردی را دوا می کند؟ پاسخ این است؛ آیا برای جلوگیری از کشتارهایی مشابه در آینده به اندازه کافی از کشتار رواندا یا امثال آن درس گرفته ایم؟! راستی مگر چند فیلم درباره نسل کشی در رواندا یا حتی اروپای شرقی ساخته شده؟ 
در دهه ١٩٦٠ نوع جدیدی از سینمای سیاسی برگرفته از آموزه های برشت، مارکس و مائو در ترکیبی با نئورئالیسم ، موج نو و فیلم مستند پا به عرصه سینما گذاشت که "فرانچسکو رزی"، "جیلو پونته کورو" و "ژان لوک گودار" شاخص ترین کارگردان های آن بودند. این فیلمسازان سینما را به مثابه سلاحی قدرتمند به کار گرفته بودند، اما جریان اصلی سینما خیلی زود این حرکت را از پا درآورد. امروز باعث خرسندی است که با وجود حضور کسانی چون تری جورج در پشت دوربین، امید به احیای این حرکت به وجود آمده است.


ماهنامه رهایی زن سری سوم شماره چهل و یکم

۱۳۹۴ آذر ۳, سه‌شنبه

« یکی از ما » روایتی از اعماق, بازسازی یک تراژدی انسانی- برداشتی از بهروز سورن


Image result for EINER VON UNS - ONE OF US    فیلم « یکی از ما »  روایت داستانی واقعی است که در گذشته ای نزدیک اتفاق افتاده است. تابستان سال 2009 درپی  دزدی از یک فروشگاه بزرگ مواد غذائی در محدوده شهر کرمس اتریش پسر نوجوان 14 ساله ای توسط پلیس کشته میشود. او از پشت سر و از فاصله ای نزدیک هدف گلوله قرار می گیرد. این واقعه تراژیک  افکار عمومی مردم اتریش را بشدت  متاثر و گزارشات مربوط به آن در تیتر اول بسیاری از روزنامه ها و منابع خبری جای می گیرد. کشته شدن یک نوجوان غیر مسلح توسط پلیس در کشورهای غربی مکرر اتفاق افتاده است و شاید این مورد آخرین نیز نباشد. بازسازی و نقد این واقعه موضوع فیلم نامه « یکی از ما » است. کارگردانی فیلم با اشتفان ریشتر فیلمنامه نویس و کارگردان آلمانی متولد در شهر درسدن آلمان است که به علل شغلی در اتریش زندگی می کند. آرش ریاحی تهیه کننده این فیلم است. آرش ریاحی کارگردان و تهیه کننده پرکار ایرانی مقیم اتریش است که با فیلم های :

 1999 ECLIPSA-NAM CE FACE - SOLL DIE WELT DOCH UNTERGEHEN
2004 DIE SOUVENIRS DES HERRN X

2006 EXILE FAMILY MOVIE
 2013NERVEN BRUCH ZUSAMMEN

2008 EIN AUGENBLICK FREIHEIT

2014 EVERYDAY REBELLION  - ( Riahi Brothers )

در جمع کارگردانان سرشناس بین المللی قرار گرفته است و تا کنون جوایز پرشماری از فستیوالهای بین‌المللی ی بنام را از آن خود کرده است. آرش ریاحی بلحاظ عمومی بر روی موضوع و مضمون فیلم هایش تاکید خاصی دارد. او رئالیستی منتقد است. منتقد مناسبات موجود و نظم  نئولیبراالی که در فیلم هایش توجهی خاص به نسل جوان دارد. این ویژگی و مشخصه را در فیلم های بسیار زیبای:  برای یک لحظه ازادی « Ein Augenblick Freiheiُt   »  : هر روز شورش «EVERYDAY REBELLION » و سایر کارهای پیشین او نیز دیده ایم.
    بزرگترین دستمایه فیلم « یکی از ما » برای تبدیل شدن به فیلمی بزرگ سوژه و سناریویی است که عامدانه به فضایی محدود ( سوپرمارکت )  اکتفا کرده است. میتوانست این سناریو به زمینه های اجتماعی مسبب این حادثه دست اندازی بیشتری کند و ریشه ها را بیشتر هدف قرار دهد و  زاویه نگاه تماشاچی را به عوامل و دلایل وجودی این ناهنجاری ها بیشتر باز کند اما تهیه کننده و کارگردان « یکی از ما » از همین مواد اولیه و این ماجرا منفرد به بهترین نحو سود جسته اند و با تعمیق لحظه هایی از فیلم و با بازی قوی هنرپیشه های جوان فیلم که بگفته برخی از آنان نخستین بار است که در یک فیلم بازی می کنند تماشاگر را بدنبال می کشند.
    
    فیلم « یکی از ما »  تلاش دارد تا ناهنجاری های اجتماعی را در مدت هشتاد دقیقه به  تصویر بکشد. سعی می کند تا بیکاری, تنگدستی و فقر را در قلب اروپای متمدن و مرفه نشان دهد و در این زمینه و در زمانی که برای ارائه آن در اختیار دارد به نمایش تصاویری از ناتوانی خانواده در برآوردن خواست کودک, گرایش به اعتیاد و مواد مخدر, روزهای کسل کننده نوجوانان و جوانان در شهرهای کوچکتر با محیط های بسته و مصرفی و امکانات محدود, بیکاری، بی آیندگی و روی آوری به مشروبات الکلی در سنین نوجوانی میپردازد. سوپر مارکت میدان اصلی نمایش است که آگاهانه انتخاب شده است. الگویی است از جامعه مصرفی و محل خرید و بازدید تقریبا روزانه تمامی اهالی و همچنین مکان ملاقات نوجوانان و جوانانی همانند قربانیان این تراژدی و دام مرگی برای این نوجوان! که بدون برنامه ریزی قبلی به محلی وارد می شود که گرانترین قلم کالاهای آن شاید بیست یا سی یورو بود و در پایان جسد بی جانش را در کف زمین می یابند. نمایش فیلم واکنش های متعددی داشته است و نقدهایی در همین رابطه منتشر شده است. آنطور که آرش ریاحی در مراسم افتتاحیه نمایش فیلم ابراز کرد, پس از وقوع حادثه و واکنش خشن و بی رحمانه قلم زن ( کرونن زایتونگ ) یکی از روزنامه های دست راستی و پرتیراژ اتریش بود که نوشت:
( آنکه برای دزدی بالغ است برای کشته شدن نیز بالغ است! )
     فیلمنامه که بر اساس واقعه ای حقیقی نوشته شده است علاوه بر به پرسش کشیدن مناسبات ناعادلانه سرمایه داری و بیکاری مزمن, در بازتاب و نمایش خشم و تنفر و نارضایتی جوانان نسبت به مناسبات موجود موفق است. این فیلم با وضوح تمام سیستم پلیسی و حفاظت از این مناسبات که پلیس شهری است را به چالش کشیده است. پلیس هائی که علیرغم آموزش برای حفاظت از سیستم موجود با توسل به خشونت و سلاح از مناسبات در برابر شهروندان دفاع می کنند حال آنکه در تعاریف آمده است پلیس برای حفاظت از مردم است. مردمی که نوجوانان و کودکان نیز به آنها تعلق دارند. در حقیقت امر به حق طبیعی یولیان چهارده ساله بی اعتنائی شده است و آنطور که کارگردان فیلم نظر دارد این واقعه را بعنوان نقض حقوق بشر در اتریش میبایستی پیش چشم مسئولین نگاه داشت. پلیس مزبور برای تبرئه خود صحنه سازی می کند، وانمود میکنند که در موقعیتی اضطراری و دفاع از خود بوده اند و صحنه سازی و آنگونه بازگویی می کنند آن دو نوجوان با پیچ گوشتی و وسیله ای گلخانه ای قصد حمله داشته اند. کارشناسان دادگاه اما ماجرا را همانطور دیدند که اتفاق افتاده بود. ناگفته نماند که پلیس مزبور بطور کامل مورد حمایت پلیس و دستگاه قضائی اتریش قرار می گیرد و به هشت ماه زندان تعلیقی محکوم و چندی بعد ضمن ابقاء در شغل خود در منطقه ای دیگر به کار ادامه میدهد.
     اینکه بخشی از پلیس اتریش به نمایش این فیلم معترض باشد حتمی است. اینکه معتقد باشند که نمایش این  فیلم چهره حافظ امنیت و محبوب! پلیس را خدشه دار میکند, قطعی است اما نکته ظریف تر آنجاست که حتی در نظام پلیسی کشورهائی همانند اتریش نیز یکپارچگی نظری موجود نیست. همین نکته میتواند با نمایش عمومی این فیلم در سطحی گسترده شکاف نظری در سیستم حفاظت پلیسی از مناسبات موجود در اتریش را عریانتر نماید. اگر چنین شود میتوان گفت که فیلم « یکی از ما » به مقصود رسیده است.
     نخستین نمایش این فیلم در فستیوال سن سباستیان اسپانیا بوده، این فیلم برای شرکت در فستیوال  ویناله در وین، فستیوال زوریخ در سوئیس و پنجاه وششمین فستیوال فیلم تسالونیکی در یونان نیز دعوت شده است. نمایش عمومی این فیلم در اتریش از تاریخ بیستم نوامبر آغاز خواهد شد.
آدرس اینترنتی:

لینک یک مصاحبه با اشتفان ریشتر



ماهنامه رهایی زن سری سوم شماره چهلم