‏نمایش پست‌ها با برچسب سونیا راد. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب سونیا راد. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۵ مهر ۴, یکشنبه

نقد و بررسی فیلم سافروجت (Suffragette) - سونیا راد


کارگردان : سارا گَورون (Sarah Gavron) 
نویسنده : اَبی مورگان (Abi Morgan) 
ساخت کشور بریتانیا – 2015 
در کشاکش مبارزه زنان امروز برای رسیدن به حق و حقوقات انسانی خود، از جمله برابری منزلت اجتماعی، دستمزد عادلانه برابر با دستمزد مردان، مبارزه علیه خشونت جنسی و بسیار المان های دیگر که همیشه دغدغه فعالین این حوزه بوده، داشتن حق رای تقریباً از لیست مسائل و مشکلات زنان سال هاست که کمرنگ شده و جای خود را به مسائل جدیدتری سپرده. اما رسیدن به این حق مسلم زنان و مشارکت در انواع تصمیم گیری های سیاسی و اجتماعی، همراه با مبارزاتی بوده که پیشینه ای دارد تقریبا برابر با ورود زنان به جامعه صنعتی. مبارزاتی که در آن خون های زیادی ریخته شد، حبس های بی شماری کشیده شد و فریادهای گوشخراش بی پایانی زیر شکنجه های جان فرسا، قلب مبارزین و زنان از خود گذشته این راه را به هم فشرد. 
فیلم مورد بحث امروز، نمایش گوشه ای از این تراژدی خونبار است و داستان مبارزه گروهی از زنان کارگر رختشوی خانه ای است در بریتانیا، که به صف زنان مبارز و از خود گذشته برای رسیدن به حق رای می پیوندند. 
لندن 1912. فیلم با صحنه کارکردن زنان کارگر رختشوی خانه آغاز می شود. زنان در سکوت مشغول کارند و صدای مردانه ای در متن با جملاتی ضد زن مشغول تهییج جمعیت است : "زنان خلق و خوی آرامی دارند و ذهن‌شان توانایی لازم برای قضاوت در مسائل سیاسی را ندارد... اگر به زنان حق رأی بدهیم، پایه‌های اجتماعی خود را از دست خواهیم داد..." 

سافروجت یا طرفدار حق رای زنان، تلاشی برای بازنمایی بخشی از تاریخ فمنیسم است. لندنِ 1912 قلبِ موج نخست فمینیسم است. تا سال 1912 چند دهه بود که زنان در گروه‌های حق رأی و برابری فعالیت می‌کردند و مطالبات خود را به شکلی مسالمت‌آمیز به گوش پارلمان می‌رساندند. بی‌اعتنایی و بدقولی پارلمان و به نتیجه نرسیدن مذاکرات و گفت‌وگوها، گروهی از زنان را به مبارزات مدنی و شورش‌های خیابانی کشاند. در انگلستان، املین پانکراست رهبری این زنان را برعهده داشت. زنان برای تغییر شرایط خود باید نخست قوانین را تغییر می‌دادند و تا مادامی که حق انتخاب و رأی نداشتند هم نمی‌توانستند تغییری در قوانین ایجاد کنند. همچنان که بارها هم در فیلم تکرار می‌شود آنها نمی‌خواستند قانون را زیر پا بگذرند، آنها می‌خواستند قانون را از نو بنویسند، چرا که به اصل قوانین حاضر اصلا باوری نداشتند که بخواهند آن را زیر پا بگذارند. در سال ۱۸۶۷، نخستین جامعه ملی حق رأی زنان تأسیس شد که اعضای این جامعه را "سافروجت" می‌خواندند. فیلم سافروجت به زندگی تعدادی از زنان طبقه‌ کارگر می‌پردازد که به این جمع پیوستند. 


تمرکز نویسنده و کارگردان فمنیستِ فیلم بیشتر از اینکه بر شکل گیری بدنه این مبارزات باشد، حول محور زنان کاگری می چرخد که به این جنبش ملحق شدند. به ویژه یکی از کارگران رختشوی خانه به نام مود واتز که اتفاقا زنی است مطیع همسر و کارفرما و از زندگی چیزی بیش از لباس ها و چترهای گران قیمت پشت ویترین و رضایت همسر و فرزندش انتظار ندارد. ویترینی که او بعد از کار غرق در تماشایش می شود و شکستن آن توسط یکی از زنان شورشی ناگهان گویی او را از رویایی شیرین بیرون می کشد. صحنه ای گویا که فقط یک جمله را در مقابل چشم تماشاگر فریاد می زند : "زندگی زنان فقط آب و رنگ و لباس نیست! چیزی بیشر از این زرق و برق های فریبنده حق زنان قرن بیستم است! حق رای!" 

مود شکستن شیشه را نامحترمانه می شمارد! همکارش اما نظر دیگری دارد : "چیکار کنیم؟ محترمانه سرکوب بشیم؟ تو از من انتظار داری به قانون احترام بذارم تا این قوانین محترم باقی بمونه!" این کش و قوس میان دو قشر متفاوت از زنان قرن بیستم است که در سراسر فیلم شاهد آن بودیم. همچنان که بخشی از زنان جامعه به مبارزه برای رسیدن به حقانیت خود برخواستند، دیگر زنان جامعه به آنها به چشم گستاخانی نا محترم می نگریستند که سزاوار ترد شدن از جامعه و خانواده و حتی محروم ماندن از دیدار فرزندانشان می بودند. اتفاقی که بعدا برای مود نیز افتاد و زندگی او را دچار تحولی عظیم نمود. این پارادوکس و دوگانگی بین زنان جامعه تنها یکی از مشکلات سر آنها برای رسیدن به حق رای و دیگر حقوقات اولیه زنان بود که هر روز باید باید با آن دست و پنجه نرم می کردند. 

آن‌چه در فیلم مشاهده می‌کنیم دو گزینه پیش رو است که برای مود و زن‌هایی مثل مود، وجود داشت: یا در سکوت به شرایط موجود رضایت دهند، یا به جنبش بپیوندند. شرایط موجود، لااقل برای مود عبارت بود از کار بیشتر در رختشوی‌خانه با دریافت دستمزدی کمتر و تحمل آزارهای جنسی رییس رختشوی‌خانه و فقر و ابتلائات وابسته به آن. آیا مود خوشبخت نبود؟ فیلم می‌گوید مود تا پیش از پیوستن به جنبش، لااقل زندگی آرام و بی‌تنشی دارد، ولی گویا این آرامش، پوسته‌ای بسیار نازک، حساس و شکننده است؛ چراکه با بروز اولین اختلافات که ریشه آن مشارکت مخفیانه مود در در فعالیت های زنان سافروجت است، شوهرش او را به راحتی از خانه بیرون می‌اندازد، بدون این‌که حتی میلی به شنیدن حرف‌های او داشته باشد، یا اصلاً به گزینه‌ گفت‌گو بیاندیشد؛ و در ادامه هم شوهر با بی‌قیدی، سرپرستی فرزندشان را به خانواده‌ای متمول می‌سپرد. گویا آرامش ظاهری زندگی مود تا پیش از پیوستن به جنبش، تنها تا وقتی برقرار است که زن انگلیسی مطیع مرد باشد و با بروز اولین نشانه‌های استقلال فکری در زن، این آرامش هم جای خود را به تلاطم می‌دهد. 
انتخاب از میان این دو گزینه، چندان برای مود دشوار نیست. هرچند انتخاب پیوستن به جنبش برای او مساوی با بی‌خانمانی، تنهایی، از دست دادن خانواده و فرزند و شغل، زندان و شکنجه است، ولی او آن گزینه‌ دیگر را انتخاب نمی‌کند. گویی تحمل همه‌ این مشکلات، از رضایت‌دادن به شرایط قبلی و ادامه‌دادن در سکوت بهتر است و هر دو حالت، برای مود نتایج خوبی را به همراه ندارد. 
نویسنده‌ سافروجت فراموش نمی‌کند که در کنار مبارزات سیاسی و تعقیب و گریزهای پلیسی و زندان و شکنجه‌ها، سویه‌ دیگر زندگی زنان مبارز را هم نشان دهد. او با شرح زندگی مود، به شرایط اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی زنان در اوایل قرن بیستم هم سرک می‌کشد تا تصویری جامع از آن‌چه که هست، ارائه دهد. 
با اینکه داستان فیلم (زندگی زن کارگری که شوهرش او را از خانه بیرون می کند و سرپرستی بچه اش را هم به یک خانوادۀ پولدار می سپارد)، ظرفیت یک ملودرام سانتیمانتال و اشک انگیز را دارد، اما گورون از این کار خودداری کرده و به جای ملودرام کردن فیلمش، روی مبارزه و تلاش زنان در خیابان ها برای حق رای تاکید می کند. اتفاقی که در بیشتر فیلم هایی با مضمون سیاسی ساخت معاصر تقریبا وارونه پدیدار می شود، و فیلمساز بیشتر به حاشیه زندگی شخصی مبارزان می پردازد. نمونه بارز آن فیلم فریدا ساخته جولی تیلور سال 2002 است که کارگردان به وضوح به جای پرداختن به موضوع اصلی فیلم که مبارزات کمونیستی مکزیک بود، فیلم را به درامی عاشقانه تبدیل نمود. 

اما با اینکه همدلی و همدردی سارا گورون به عنوان یک فیلمساز فمینیست با شخصیت های زن فیلمش و تلاش خستگی ناپذیر و مبارزۀ آنها برای کسب حق رای زنان قابل فهم است، در عین حال فیلم جز بازسازی نه چندان حرفه ای و استاندارد یک دورۀ تاریخی بر اساس فیلم ها، عکس ها و اسناد و شواهد موجود، عمق زیادی ندارد. شخصیت ها خوب پرداخت نشده و بیشتر در لانگ شات دیده می شوند. صاحب رختشویخانه، کلیشۀ کارفرمای خبیث و ستمگر است. مامور امنیتی که مود واتز و زنان سافروجت را زیر نظر دارد، کلیشۀ دیگر این نوع نقش هاست. رادیکالیزه شدن به شدت ناگهانی زن کارگری مثل مود واتز که تنها خواسته اش از زندگی دستمزد و شوهر و لباس خوب است، و زن خوب را زنی مطیع همسر و اجتماع و کارفرما می داند، تا آن حد که بچه و شوهر خود را رها کرده و زندگی خود را وقف جنبش حق رای کند، قابل فهم نیست. او حتی در پارلمان بریتانیا هم نمی تواند به خوبی از حق خود به عنوان یک زن کارگر دفاع کند و جز چند خاطره از دوران بچگی اش چیزی نمی گوید : 
نماینده پارلمان : حق رای برای شما چه معنایی داره؟ 
مود واتز : تا حالا به اش فکر نکردم، بنابراین نمی دونم چه معنایی داره! 

شاید اگر کری مولیگان را در این فیلم به سختی می توان در نقش زنی از طبقۀ کارگر باور کرد، دلیلی دارد که مشکل دیگر فیلم است. مود واتز شخصیتی خیالی و داستانی و آفریدۀ ذهن ابی مورگان سناریست فیلم است، بقیه شخصیت های فیلم، مثل امیلین پانکراست، امیلی دیویدسن و ادیت الین، هویت واقعی و تاریخی دارند که بیشتر در حد سایه در فیلم مطرح اند. این همان نقطه ضعفی است که باعث شده مود واتز نمودی واقعی از یک زن کارگر قرن بیستمی نباشد. تخیلی بودن او و ساختن داستان زندگی برای او! درحالی که می شد با استناد به همان اسنادی که کارگردان و نویسنده با آن فیلم را بنا نهادند، داستانی واقع بینانه تر از پیوستن زنان کارگر محسور در قوانین و چارچوب اجتماعی، به جنبش حق رای به تصویر کشید. در حاشیه نگه داشتن شخصیت هایی که موجودیت تاریخی دارند و در ازای آن پرداختن به داستانی تخیلی که مسلما نتیجه کمبود اطلاعات است، بطور فاحشی از ارزش های بنیادی و سیاسی فیلم می کاهد و همچنین مسئول رساندن اطلاعات غلط به بیننده نیز هست. درست است که در طول تاریخ مبارزات زنان ، بوده و هستند زنانی که در ابتدا در بی اطلاعی از آگاهی طبقاتی و حقوق مسلم زن دنباله رو قوانین جامعه بوده اند، و در طی برخورد و رابطه با زنان فعال این عرصه، با مطالعه و خودآگاهی طبقاتی، خود از از چنگال بردگی این قوانین می رهانند، اما می دانیم که این گذار نیازمند زمان است و فراخور زمان و شرایط جامعه، دگردیسی فکری نمی تواند یک شبه برای یک ذهن ناگاه اتفاق بیافتد و اگر نیز این اتفاق افتاد مطمئنا فقط دو صورت دارد : یا این دگردیسیِ اندیشه تحولی عمیق نخواهد بود و حاصل قرار گرفتن در جو موجود در بستر مبارزات است و دیری نمی پاید و با کوچکترین فشارها و شکنجه ها مستعد برگشت است، و یا شخص قبلاً از حداقل آگاهی طبقاتی و در این مورد خاص حق و حقوق اولیه زنان در جامعه برخوردار است و با قرار گرفتن در شرایط، پتانسیل مبارزه در او آزاد شده و به جنبش موجود می پیوندد. بنابر این توضیحات، شخصیت مود واتز و پرش ناگهانی او از نقش برده وار زنی مطیع قوانین جامعه به یک نقش یک شورشی تمام عیار، بدون داشتن پیشینه و بستر مناسب (حداقل محرکه های قدرتمند تر از چند دیالوگ رد و بدل شده بین او و همکارش) غیر قابل باور است و به هیچ وجه تصویر درستی از زن کارگری که به صف مبارزات می پیوندد نمی دهد. 

مشکل دیگر فیلم این است که فیلمساز، درک طبقاتی و تاریخی درستی از جنبش زنان بریتانیا و طیف های متنوع شرکت کننده در آن به بیننده نمی دهد. درست است که جنبش حق رای زنان سافروجت بریتانیا، از قشرها و طبقات اجتماعی متنوعی تشکیل می شدند، اما هم سطح نشان دادن نیروهای شرکت کننده در آن و مخدوش کردن هویت اجتماعی و طبقاتی آنها، اگر عامدانه نباشد سطحی نگری است. همتراز نشان دادن زنان کارگر در امر مبارزه با زنان طبقه مرفه و متوسط جامعه که بعد از داشتن زرق و برق های لازمه یک زن انگلیسی، اینک فقط به حق رای می اندیشند، اشتباهی فاحش و به نوعی تحریف تاریخ است. با اینکه در واقعیت سرآغاز جنبش حق رای زنان، در ابتدا خواستهای طبقاتی زنان کارگر در بستر مطالبات زنان بود و از مطالباتی همچون دستمزد برابر با مردان، مبارزه با آزار جنسی و دیگر مطالبات کارگری و آمیخته با مطالبات زنان بود، اما به وضوح این سرمنشاء در فیلم ندیده گرفته شده و کارگران زن را همتراز با زنان طبقه مرفه ، بی توجه به نیازهای طبقاتی شان و فقط همگام در پیشبرد هدف نهایی دیگر اقشار جامعه که سهمی به جرات کمتر از کارگران از به ثمر نشستن حق رای داشتند، به تصویر می کشد. هرچند کارگردان گه گاهی در خلال فیلم گریزهایی به چالش های دیگر این جنبش و دیگر مشکلات زنان کارگر می زند، اما این چند نمایه برای تکمیل تصویری واقعی از آنچه در خلال مبارزات زنان بریتانیا در قرن بیستم اتفاق افتاد، کافی نیست. این نوع تصویر سازی تناقضاتی هم با چند دیالوگ بسیار تاثیر گذار فیلم دارد که ضعف نویسنده و کارگردان را از به تصویر کشیدن بی نقص آگاهی شان از اتحاد سوسیالیسم و جنبش زنان بیشتر به رخ می کشد. 
با تمام خوب و بدهای فیلم، نقاط ضعف و قوت آن، باز هم ساخت چنین فیلم هایی که کمتر به دنبال گیشه و کلیشه بوده و سعی در یادآوری واقعیت های سیاسی و تاریخی جنبش های موجود حال حاضر را دارد همیشه ارزشمند است و برای قدرتمند تر شدن سینمای ارزشی ساخت آنها واجب است. البته با ساختی واقع بینانه تر، شخصیت پردازی های پخته تر، و داستانی سزاوارتر، سینمای انقلابی امروز همیشه نیازمند کارگردانان چپ خواهد بود. 
تلاش سارا گورون نیز در ساخت سافروجت با تمام کاستی هایش ، برای اینکه مخاطب را با بستر شکل گیری فمنیسم آشنا کند ارزشمند است. اما با این حال اگر در پیشبرد مبارزات زنان از خواستگاه طبقاتی آن خارج نشویم، همانطور که در دیالوگ انتهای خود فیلم نیز می شنویم، فقط یک راه برای آزادی زنان وجود دارد، آن هم جمع کردن گروه کارگران و اتحاد آنها است. 







ماهنامه رهایی زن سری سوم شماره چهل و هشتم





۱۳۹۵ تیر ۱۰, پنجشنبه

تحلیل و بررسی فیلم دو روز و یک شب (Two Days, One Night) - سونیا راد



کارگردان و نویسنده : برادران داردن (ژان پیر و لوک داردن) 
محصول مشترک بلژیک، فرانسه و ایتالیا- 2014 

اگر تماشاگر فیلم های دراماتیک با آب و رنگ های سینمای تجاری هستید، فیلم هایی که پایان آن را بر مبنای خواست تماشاگر می نویسند نه واقعیت در جریان اجتماع، این فیلم برای شما ساخته نشده است! به این دلیل که "دو روز و یک شب" روایتی است به شدت واقع گرایانه از کشمکش مابین کارگران و سرمایه داران، با زمینه ای خاکستری از نمایش دردها در دو روز تعطیل خانواده های کارگری که ممکن است حوصله تان را سر ببرد!

برادران داردن برای القای هرچه تمام تر حس زندگی واقعی، از بکار بردن موزیک متن حتی در طول فیلم خود داری کرده و در عوض نگاه های پرسشگر، مکث های طولانی روی چهره های خسته و ماتم زده و گاه مضطرب، اشک های پنهانی ساندرا و زجر درونی همسرش، چنان ارکستر سمفنیکی در ذهن بیننده به پا می کند که دیگر برای تهیج و همذات پنداری با زنی که از تمام ساعات باقیمانده آخر هفته اش برای نگه داشتن شغلش استفاده می کند، به موزیک نیازی نیست! حتی در تیتراژ پایانی فیلم نیز به جای استفاده از موزیک از صدای همهمه کارگاه های تولیدی و ماشین های کارخانجات استفاده شده، یعنی تنها موزیک موجود در دنیای کارگر! موزیک تنها در دو سکانس آن هم به معنای واقعی اثر بخش در طول فیلم پخش می شود : یک بار در خلوت ساندرا و شوهرش در اتومبیل، که توصیف حالات درونی ساندرا است و او در ابتدا از گوش کردن به آن می گریزد، بار دوم در جمع سه نفره ساندرا، مانو و آن، باز هم در اتومبیل که نشان دهنده شادی کاذب قشری است که به ناچار برای چند لحظه فراموش کردن دردهای بی پایانش نقش خوشحالی را بازی می کند.

برای آنالیز کردن مفهوم کلی فیلم از نام آن باید شروع کرد. نامی که خود در بر دارنده تمام فیلم است : دو روز و یک شب، دو روز آخر هفته قبل از تعیین سرنوشت کاری ساندرا در روز دوشنبه. دو روز و یک شبی که ساعات استراحت هفتگی کارگران است و برادران داردِن چقدر خوب سادگی تعطیلات آنها را به تصویر کشیده اند. تعطیلاتی که اکثر کارگران به شغل دوم می پردازند بلکه بتوانند گرهی از مشکلات خود و خانواده شان بگشایند. ساندرا می داند که با حضورش خاطر همکارانش را می آزارد، نمی خواهد مزاحمتی در روز تعطیل آنها ایجاد کند، اما چاره ای نیز جز تلاش و صحبت با تک تک آنها برای گرفتن حقش ندارد. حقی که حالا به رای مثبت آنها و گذشتن از پاداش وعده داده شده بستگی دارد. او در دلش احساس عذاب وجدان هم دارد. چرا که حالا برای اولین بار از نزدیک شاهد مشکلات مختلف همکارانش است و می داند زندگی هر کدام از آنها با این پاداش که در عوض اخراج شدن او به آنها تعلق می گیرد، دچار چه تغییراتی می شود. شهریه دانشگاه فرزند، تعمیر خرابی های منزل، پرداختی های منزل جدید، تامین نیاز خانواده و دیگر مسائلی که خودش نیز روزمره درحال دست و پنجه نرم کردن با آن است و اصلا علت حضورش درب منزل همکارانش هم همین است. او حالا دچار تناقض درونی است. از طرفی با تمام وجود خواستار حفظ شغلش است و از طرفی دیگر حاضر به التماس برای شغلش و دلسوزی همکارانش نیست. او این شغل را حق خودش می داند و نگه داشتنش را با دلسوزی نمی خواهد. 


اما چه مولفه ای باعث می شود که ساندرا برای حفظ موقعیت کاری خود تمام طول آخر هفته را به ملاقات با همکارانش و جلب نظر مثبت آنها بگذراند؟ اصلا او چرا باید شغلش را از دست بدهد که حالا برای برگرداندنش باید این چنین با احساس ضعف و شکست درونی اش بجنگد؟ جواب این سوالات همه به سیستم بیمار رابطه کارگر و تولید کننده باز می گردد. سیستمی به جز منفعت خود و سود بیشتر به چیز دیگری نمی اندیشد. برای یک کارخانه دار و تولید کننده، تامین معیشت خانواده کارگرانش اهمیت ندارد، حتی ضربه مهلکی که از بیکار شدن آنها بر کل زندگی شان وارد می شود، آنها را از سود اندوزی بیشتر منع نمی کند. سرمایه دار برای حفظ و ارتقاء سرمایه اش حاضر به پرداخت پاداش در ازای رای به اخراج یکی از کارگران و تفرقه افکندن بین آنها می شود. اینجاست که اتحادی که باید همیشه در بین کارگران باشد و نیست خودنمایی می کند. اما باز این نبودن اتحاد و وجود تفرقه نیز معلول علتی واضح است. دستمزد پایین! 

شاید با وجود شانزده کارگری که باید برای دو گزینه ساندرا-پاداش رای بدهند فیلم "دوازده مرد خشمگین" سیدنی لومت در ذهن تداعی شود، شانزده کارگری که نقش هیات منصفه یک کارگاه تولیدی را بازی می کنند. اما این بار از "تصمیم گیرنده شماره هشت" برای عوض کردن نظر پاداش بگیران وجود ندارد و ساندرا باید حکم صادره را بپذیرد. همانطور که پیشینه شغلی و اجتماعی روی رای تک تک اعضای هیات منصفه تاثیر داشت، اینک مشکلات ریز و درشت موجود در زندگی کارگران که ناشی از دستمزد ناعادلانه و پایین است، روی عدالت خواهی و اتحاد آنها تاثیر منفی گذاشته و آنها را از مفهوم اصلی خودآگاهی طبقه کارگر دور نگه می دارد. سرمایه دار با زیرکی تمام از قبل برای رسیدن به همین نتیجه برنامه ریزی کرده و حتی برای مدتی به بهانه افسردگی ساندرا را از کار معلق کرده بود. تعلیقی که در نهایت به رقم زدن سرنوشت کاری ساندرا منتهی شد.

دو روز و یک شب سراسر آشفتگی و دلهره است، سراسر نگرانی و اندوه است، اما همین نکات منفی واقعی است که کل فیلم را به یک تراژدی تاثیرگذار و در نهایت یک فیلم عالی بدل کرده است. وقتی پای نمایش زندگی کارگران در میان باشد نباید انتظار لحظات کاذب شاد و مفرح، طنز و رقص و موزیک را داشته باشی. حتی از گریم های فیلم های تجاری و لباس های مد روز نیز خبری نیست. زنان و مردان حاضر در این درامِ واقع گرا با سادگی هرچه تمام تر در صحنه حاضر شده و حتی برای زیبایی جلو دوربین یا نوازش چشم بیننده صورت خود را اصلاح نکرده یا با شینیون های اغوا کننده موهای خود را تزیین نکرده اند. زندگی کارگر همین است! او همیشه آشفته و نگران است، حتی در زمان صرف شام در کنار خانواده و فرزندان هم دلهره تهیه معیشت روز بعد خانواده را باید داشته باشد. او ساده می پوشد و ساده راه می رود. او باید گاهی پنهانی پشت کامیونی پارک شده گریه کند و گاهی قهرمان زندگی خودش باشد و با تمام توان مبارزه کند. زندگی او حتی در پایان هفته هم همین است. حتی وقتی باید به شادی و تفریح بپردازد باز هم لحظات غم انگیزی را سپری می کند. حتی اگر درحال نوشیدن آبجو در باری نزدیک منزلش باشد، باز هم ذهنش مشغول محاسبه تاثیر هزینه ای است که باید برای این یک لیوان بپردازد و به این بیاندیشد که چند ساعت باید برای بازگرداندن این هزینه کار کند. دو روز و یک شب جلوه تمام نمای تمام تعارضات و تناقضاتی است که کارگر را همه روزه دچار خود کرده و سوئیچ کردن از نقش کارگر تولید کننده به عضوی از اجتماع و خانواده او را دچار سردرگمی و گاها در مورد آنهایی که توانایی این کشمکش درونی و بیرونی را ندارند، انحطاط می کند. پارادوکس های پایان ناپذیری که باید یا با آن جنگید یا در مقابلش سر خم کرد. 

ساندرا از نزدیک شاهد تمام این دقایق و دگرگونی ها که شبیه زندگی خودش است، بود. او حتی شاهد این بود که چطور رابطه یک زوج بر مبنای دستمزد و پاداش شکل می گیرد و اینک زن و شوهر به چشم نیروی کار به یکدیگر نگاه می کنند. این مفهوم عمیق از درک تاثیر شیوه تولید سرمایه داری بر روابط اجتماعی، ماهرانه در صحنه مشاجره آن و همسرش بر سر تصمیم او برای گذشتن از پاداشش به تصویر در آمده و مثل جرقه ای است که ذهن تماشاگر را باید بیدار کند. این تاثیر را در دیالوگی از طرف ساندرا نیز شاهد بودیم وقتی که با ترس از تبدیل شدنش از نقش همسر و مادر به نیروی کار با نگرانی از همسرش درباره احساسش به او می پرسد : "آیا بعد از چند ماه نداشتن عشق بازی، هنوز من را دوست داری؟" او بر تاثیر زندگی کارگری بر روابط شخصی و اجتماعی اش آگاه است و در صدد جلوگیری از آن است. اگرچه به خوبی می داند که تفاوت چشمگیری بین رابطه او با همسرش است. مانو به ساندرا به چشم نیروی کار نگاه نمی کند، گرچه انکار نیز نمی کند که برای بقای خانواده به حقوق هرچند جزئی او نیز نیاز است، اما تمام تلاشش برای برگرداندن روحیه از دست رفته همسرش و احیاء حس مبارزه طلبی او است که می داند این مبارزه به ساندرا در پرورش شخصیتی مستقل و زنی نیرومند کمک می کند. ساندرا با تمام این تفاسیر می خواهد در کنار نگه داشتن شغلش، روابطش را نیز حفظ کند. او نگران از دست دادن خانواده و دوستانش نیز هست. وگرنه چرا باید بخاطر امتناء از صحبت کردن "نادین" با او که رابطه خوبی با هم داشتند دلش بسوزد و اشک بریزد؟

بازی متحیر کننده "ماریون کوتیار" (Marion Cotillard) در نقش ساندرا تاثیر فیلم را دو چندان می کند. کنترلش در تاثیر احساسات بر حرکات بدن و چهره، حس های متفاوتی که در نگاهش می توانی بیابی و حتی نوع راه رفتنش وقتی با عزمی راسح قدم بر می دارد یا وقتی نا امیدانه از درب منزل همکارش بر می گردد، استادانه تماشاگر را مجبور می کند خود را به جای او گذاشته و حتی خودش را از ناتوانی از حضور برای رای مثبت دادن به او سرزنش کند! ساندرا بیننده را لحظه به لحظه حاضر در کنارش می کشد و با افکارش شریک می کند. وقتی کنار پنجره اتوبوس نا امیدانه به بیرون خیره می شود و بطری آبش را سر می کشد یا وقتی با اندامی سراسر آکنده از عذاب وجدان به لب های همکارانش برای شنیدن پاسخ خیره شده، بیننده را همراه با خود وادار به بغض کردن می کند و اشک این درد را با او سهیم می شود. این نقش آفرینی حرفه ای و زیبا فقط از او بر می آید که برادران داردن نیز با آگاهی از آن او را برای نقش گرانبهای ساندرا انتخاب کرده اند.


هرچند نباید از ایفای نقش زیبای باقی بازیگران که به معنای واقعی نود دقیقه کارگر بودند را نایده گرفت. به خصوص "فابریزیو رون ژونه" (Fabrizio Rongione) در نقش مانو همسر ساندرا که پا به پای او در مسیر مبارزه دو روزه اش با تمام وجود در نقش مانو اصالت نقشش را به بیننده القا کرد. او با غصه درونیش وقتی ساندرا اشک می ریخت می جنگید و با وجود اندوه عمیقی که در دل داشت برای روحیه بخشیدن به همسرش بر صورت او لبخند می زد و او را در آغوش می کشید. حتی اجازه نمی داد گریه کردن های وقت و بی وقت ساندرا روی تصمیماتش تاثیر بگذارد. چه وقتی که ساندرا در مقابل غرورش کم می آورد و حاضر به صحبت با همکارانش نبود و چه وقتی که عاجزانه دست به خودکشی زد، مانو باز هم آنجا بود تا به او قوت قلب بدهد. او به خوبی توانست معنی واقعی رابطه را به دور از آلودگی های سیستم سرمایه داری با توانایی در ایفای نقشش به بیننده القا کند. ا این تبحر در انتخاب بازیگر توسط برادران داردن اثر فوق را علاوه بر یک اثر هنری موفق به اعتراضی موفق بر علیه سیستم موجود سرمایه داری که روز به روز نیرنگ های تازه ای برای سرنگون کردن قدرت کارگر می بافد، بدل کرده. اعتراضی که یک حاوی یک پیام برای طبقه کارگر است و در انتهای فیلم از زبان ساندرا شنیده می شود، و آن هم پایداری در مبارزه است حتی اگر به نتیجه دلخواه نتوان رسید : "مبارزه خوبی کردیم.... خوشحالم!"ساندرا در انتهای فیلم دیگر آن زن افسرده و خسته نیست، او حالا از خودش و مبارزه ای که انجام داده راضی است، حداقل بخاطر تلاشش می داند هرکاری از دستش بر می آمده انجام داده. این پیامی است که به کارگران و فعالین کارگری آشکارا هشدار می دهد در هیچ شرایطی تسلیم نشوید. اعتراضی است که اگر گوش سرمایداران را کر نکند باید بر اساس وجود شعور سیاسی در نظام سرمایه داری شک کرد!





ماهنامه رهایی زن سری سوم شماره چهل و هفتم







۱۳۹۵ اردیبهشت ۱۰, جمعه

نقد و بررسی فیلم North Country - سونیا راد



کارگردان : نیکی کارو

نویسنده : مایکل سایترمن (براساس رمانی به نام کنش طبقاتی نوشته لوییس جنسون)

ساخت 2005 آمریکا


وقتی صحبت از خشونت جنسی علیه زنان می شود، ناخودآگاه ذهن شنونده متوجه خشونت های خانگی و یا خیابانی می گردد، درحالی که خشونت و تجاوز جنسی علیه زنان و اشکال مختلف آن همزمان با انقلاب صنعتی و اولین جرقه های ورود زن به عرصه کار و تولید، به محل کار او نیز کشیده شد. بعدها و با شکل گیری جنبش های احقاق حقوق زنان به ویژه در سالهای دهه 60 و 70 زنان و به طبعیت آن مشکلات و مسائلشان بیشتر و بیشتر به چشم آمدند و مورد بررسی های متعدد و سوژه تحقیقات کثیر شدند، بررسی ها و تحقیقاتی که تا پیش از این مردانه بود و تو سط مردان و درباره مردان انجام می گرفت. فیلم نورث کانتری (نام شهری در ایالت مینه سوتا ایالات متحده) داستان رویدادی است بر مبنای واقعیت که در همین ارتباط در یکی از معادن سنگ آهن رخ می دهد. 
داستان فیلم در سال 1989 در مینه سوتای شمالی می گذرد و راوی زندگی جوسی ایمز با بازی چارلیز ترون است که همسر خشنش را ترک کرده و با دو کودکش به شهر پدری اش برمی گردد. هیچ کس از برگشتن وی خوشحال نیست چرا که او داستانی در گذشته اش دارد که همه به دنبال فراموش کردنش هستند. داستانی که به شیوه جامعه مردسالار و خرافی نظام طبقاتی، برپایه نابرابری جنسی به نفع جنس مرد تغییر شکل داده و جوسی را از جامعه مترود می کند. او به دنبال شغلی می گردد تا بتواند هزینه های زندگی خود و فرزندانش را تامین کند. معادن آهن در این منطقه از تمامی مشاغل دیگر پردرآمدتر است و جوسی تصمیم می گیرد با وجود این که این شغل از دیدگاه جامعه اش شغلی مردانه و با محیطی کاملا مردانه است، علیرغم حتی مخالفت پدرش به عنوان کارگر معدن استخدام شود.
صحنه اول فیلم با پرتاب تیری به سوی تضادهای طبقاتی با دیالوگی تاثیر گذار از جوسی رو به دادستان زن دادگاه شروع می شود. با همین جمله تناقضات نابرابری جنسی و جنسیتی در نظام طبقاتی از همان ابتدا مثل مهری بر پیکره فیلم و ذهن بیننده کوبیده می شود :

"کفش های من رو بپوش و مثل من توی یک چاله تمام روز رو کار کن اون وقت بگو زندگی سخته، خانم!"


آنچه از این دیالوگ کاملا مشخص است متفاوت بودن زندگی زنان طبقه کارگر و میزان خشونت علیه آنان با زنان طبقات مرفه جامعه است. شکاف طبقاتی که گریبان گیر زنان جوامع شده و آنان را به دو دسته "خانم" و" زن مولد" تقسیم می کند. اما وقتی در ادامه فیلم همان دادستان با سخنان ضد زن موکلش مواجه می شود، متفاوت نبودن او با یک زن کارگر در مقام جنسیت خودنمایی می کند.

"فکر کردی برای چی تو رو استخدام کردم؟ برای اینکه باهوش ترین وکیل بودی؟ نه! برای اینکه باهوش ترین وکیل زن بودی! ... این رو بدون همیشه کارهایی هست که فقط مردها از پسش بر میان، مطمئن باش اون زن نمیتونه پیروز بشه..."

بیایید نگاهی تقریبی به درصد برد و باخت طرفین در پرونده خشونت های جنسی از جایگاههای مختلف بی اندازیم :

شاکی زن وکیل مرد – متهم مرد وکیل زن = برد به نفع متهم!
شاکی زن وکیل زن- متهم مرد وکیل مرد = برد به نفع متهم!
شاکی زن- متهم مرد= برد به نفع متهم!
شاکی مرد وکیل مرد- متهم زن وکیل زن= برد به نفع شاکی!
شاکی مرد وکیل زن- متهم زن وکیل مرد= برد به نفع شاکی!
شاکی مرد- متهم زن= برد به نفع شاکی
شاکی زنان وکیل مرد!- متهم مرد- وکیل زن یا مرد= برد احتمالا به نفع زنان!


احتمالاً دادستان فیلم نیز در همان چند دقیقه ای که موکلش در مقام متفاوت بودن قدرت زن و مرد سخن می راند متوجه این فرمول شده بود! چرا که در تمام حالات به جز یک حالت برنده سیستم قضایی مرد است! و آن یک حالت نیز زمانی اتفاق می افتد که تعداد شاکیان از یک نفر بیشتر شده و درصورت رد شکایت سیستم قضایی حاکمه را زیر سوال ببرد. اخطاری که دادستان به وضوع به موکلش در این صحنه یادآور شد.

در ادامه سراسر فیلم آکنده از جملات ضد زن، نمایش قدرت مردسالار جامعه و نگاه کالایی به زن در عصر شکوفایی صنعتی است که متاسفانه تا امروز این دیدگاه همچنان بر زندگی زنان سایه افکنده. عمق فاجعه را وقتی در میابی که پدر خانواده با نجوای بیمارگونه جامعه همراه شده و علت کبودی روی صورت دخترش را بدون پرسشی صراحتاً به همخوابگی دخترش با مردی دیگر به غیر از شوهرش توصیف می کند و این خشونت را که توسط دامادش اعمال شده کاملاً برحق می شمارد! اما ماجرا به اینجا ختم نمی شود، از این دردناک تر زمانی است که پسر نیز دنباله رو همان پدربزرگ و همان جامعه مادرش را مسئول تمام بدختی هایش دانسته و او را یکصدا با دیگران فاحشه خطاب می کند!

تاب تحمل این دو به علت نسبت خونی و فامیلی برای جوسی که در جامعه ای خرافی و مردسالار زندگی می کند، امری اجباری است. اما نگاه بیمارگونه همکاران مردش را که به او به چشم یک عروسک کوکی زیور شده نگریسته و بازی کردن گاه و بی گاه با او را حق خود می دانند، دیگر برای او قابل تحمل نیست. زجری بالاتر از این برای یک زن نیست که تمام روز را به سنگین ترین و کثیف ترین شغل دنیا بگذراند و از دست و نگاه کثیف و بیمار گروهی از مردان مریض جامعه در امان باشد. حتی اگر در این میان مردی نیز ساز مخالف با بقیه بزند، به علت توازن قوا به نفع جامعه مردسالار و تفکر غلط و سنتی خودش، خود را از مهلکه کنار کشیده و با افسوس نظاره گر این وحشیگری می نشیند.

اما آیا خشونت و تجاوز جنسی به خشونت های فیزیکی و الفاظ رکیک در محیط خانه و یا کار و خیابان خلاصه می شود؟ برای پاسخ به این سوال به صحنه ای از فیلم در دادگاهی که برای رسیدگی به شکایت جوسی از تجاوز همکارانش تشکیل شده می رویم. وکیل جوسی رو به قاضی ازعان دارد که تمام زنان معدن مستحق حمایت و امنیت جنسیتی هستند. اما دادستان با اعلام اینکه فقط یک شکایت مطرح شده و آن هم از طرف جوسی است، ادعای وکیل را رد می کند. پاسخ قاضی خیلی شبیه به قوانین ارزش گذاری بر زنان در اسلام است! او برای ادامه رسیدگی به شکایت جوسی رو به وکیل چنین درخواست می کند :

"اگر تونستید سه نفر دیگه شاکی ارائه بدید پرونده به جریان می افته و می تونید از موکلتون دفاع کنید، در غیر اینصورت شکایت منتفی اعلام میشه!"

با شنیدن این دیالوگ ناخواسته به یاد قوانین مذهبی و بخصوص اسلامی خواهی افتاد. دو زن ارزشی برابر با یک مرد دارد! قانونی که در شکایت، شهادت، ازدواج، طلاق دیه و دیگر مسائل حقوقی و شرعی که همیشه زن نیمه مرد محاسبه می شود، اینک در یک جامعه به اصطلاح متمدن و در قلب سیستم قضایی آمریکا نمود پیدا می کند! مهم نیست چند نفر به یک زن تجاوز کرده باشند، مهم این است که چند زن از این مسئله شکایت داشته باشند! در جامعه ای که رنگ و لعاب سرمایه داری از چرخ ماشین های صنعتی و دودکش معادن سنگ و فلزات گرفته تا پاشنه کفش خانم های شیک پوش و کت و شلوار وکیل های معطر، به شنل قاضی و دفتر منشی دادگاه و منفعت جیب هیئت منصفه کشیده می شود، همیشه باید منتظر حکمی زن ستیزانه حتی برای احقاق حقوق یک زن باشی!

فیلم به جهت به تصویر کشیدن واقعه ای دردناک و ظلمی که علیه زنان در جامعه صورت می گیرد قابل تامل است. اما نحوه به تصویر کشیدن آن جای بحث دارد! جوسی قرار است برای احقاق حقوق خود جنگیده و بر سلطه مردان تجاوزگر پیروز شود! اما در تمام طول مدت فیلم شاهد شخصیتی گریان و ضعیف هستیم که برای گرفتن حقش باز به دنبال تکیه بر مردی دیگر است. چهره ای سخیف از مبارزه زنان که توسط کارگردان به تصویر کشیده شده. زجری که جوسی و دیگر زنان هم رده اش در این راستا کشیده اند، اشک هایی که ریخته اند و تنهایی هایی که کشیده اند غیر قابل انکار است، اما به پیروزی رسیدن شخصیتی چنین ضعیف نیز قابل پذیرش نیست! کارگردان برای این منظور جای خالی را با وجود وکیلی که تمام قدرتش مرد بودنش است پر می کند! تمام کاری که برای نجات شکایت جوسی می کند تنها در آخرین جلسه دادرسی با فریادی بر سر همکلاسی سابق او است که باز هم نشان از مردانگی و قدرت مرد بودن دارد! و این یعنی زنان برای احقاق حقوق خود باز هم به مردان احتیاج دارند! شهادت بابی بر تجاوز معلم سابق جوسی و رد داشتن رابطه او با معلمش، نه تنها رای دادگاه را که نظر باقی زنان کارگر را که تا این لحظه به دلیل ترس از دست دادن کار سکوت کرده بودند نیز عوض می کند! حتی پدر جوسی نیز که سالها دخترش را فاحشه می خواند فقط به خاطر شهادت یک مرد اینک به حمایت دخترش از روی صندلی خود برخواسته و به جمع شاکیان می پیوندد! خب اینجا باید کف بلندی برای نویسنده و کارگردان این فیلم بزنیم که چنین ماهرانه کل داستان را به نفع مردان تمام می کنند! این یعنی بی ارزش شمردن مقاومت یک زن برای به دست آوردن حقوقش! این یعنی فعالین حقوق زن همیشه به حمایت مردان نیاز دارند و تزریق این شعار کاذب به صورت عمومی از طریق پرطرف دار ترین هنر تصویری یعنی سینما به ذهن مخاطب جهانی! گرچه ساختن آثاری که نشان از حمایت از حقوق زنان دارد جای تقدیر دارد، اما نباید فراموش کرد که فیلمی امثال نورث کانتری که در صنعت سینمایی هالیوود ساخته می شود، برای جامعه ای به نمایش در می آید که رگه مردسالاری همچنان در بطن تمام اقشارش پیچیده شده و قضاوت نهایی متاسفانه باز به دست مردان جامعه سپرده می شود! با ساخت چنین فیلم هایی برای جلب نظر بیننده به حقوق پایمال شده زنان، باید نظر مخاطب مذکر را جلب کنی، مخاطبی که معمولا عام است و تاثیر پذیر. 

در کل فیلم نیمی واقع گرا و نیمی دست کاری شده از ماجرای اصلی است و بخاطر داشتن مضمون دفاع از حقوق زنان در برابر خشونت جنسی و برداشتن پرده از سابقه کثیف سرمایه داری آمریکا در ضایع کردن حقوق زنان کارگر، حداقل ارزش یک بار دیدن را دارد. شاید این فیلم نقطه ای نسبتا روشنتر از دیگر فیلمها در کارنامه سینمایی کارو باشد، اما تماشای هر فیلمی نیاز به پیش آگاهی و حداقل دانش از موضوع اصلی دارد تا ذهن بیننده به بیراهه کشیده نشود. 


ماهنامه رهایی زن سری سوم شماره چهل و پنجم









۱۳۹۴ اسفند ۱۲, چهارشنبه

تحلیل و بررسی فیلم معلم پیانو (نام اصلی فرانسوی La Pianiste) - سونیا راد



کارگردان : میشائیل هانکه
بازیگران : ایزابل هوپر ، بنوا ماگمیل
محصول 2001 کشورهای آلمان، فرانسه، لهستان، اتریش
اقتباس از رمان معلم پیانو اثر الفریده یلینک

(پیش درآمد نویسنده : فیلم پیش رو را به دلیل داشتن زوایای پیچیده روانشناختی- اجتماعی، می توان از دیدگاههای مختلف به بحث کشید. مقاله ای که در ادامه می خوانید تحلیل دیدگاههای فیلمساز و درک آن توسط نویسنده است و مبنایی بر رد و یا تایید این دیدگاههای روانشناختی نیست. برای درک بهتر این دیدگاهها تماشای فیلم و حداقلِ مطالعه نظریات مطرح شده حتما توصیه می شود)
معلم پیانو از معدود فیلم هایی است که در عین محتوای جنسی خود، نهایت خشونت و درد ملموس ناشی از سرکوب را به بیننده منتقل می کند. فیلمی تلخ اما یک شاهکار برجسته از هانکه با پیچیدگی های روانشناختی که مرز بین زیبایی غرایز و خشونت را در هم می شکند. 

به جرات می توان گفت این فیلم یک دست آورد هنری ناب در عصر سلطه رسانه است. رسانه ای که هانکه سال ها با کلیشه های تجاری آن دست و پنجه نرم کرد و سرانجام با ساخت چند فیلم سینمایی مطرح، ثابت کرد کار با رسانه آلوده تلویزیون نمی تواند دیدگاه متفاوت او را به جهان پیرامونش تغییر دهد. چه بسا برنده تر از قبل به آن حمله نیز خواهد کرد. 

اریکا زنی است که در میانه زندگی خود که به عنوان یک موسیقی دان و استاد موزیک کلاسیک از جایگاه اجتماعی خوبی برخوردار است. اما در نیمه پنهان زندگی شخصی اش، هنوز دختری است که باید شبانه روز تحت کنترل مادر پیرش باشد. او به مجالس و کنسرت های مختلف برای اجرا و یا داوری موزیک کلاسیک دعوت می شود، جاه طلبی و روح سلطه گرش از او شخصیتی با ثبات و جدی در چشم شاگردان و دیگر موسیقی دان ها ساخته، اما از طرفی به دلیل سرکوب بلوغ و غرورش توسط مادر، و به طبع آن نداشتن رابطه جنسی نرمال تا آن سن و سال، با تناقضات درونی و عقده های روانی و جنسی دست و پنجه نرم می کند.

فیلم با سکانس برخورد لفظی و فیزیکی مادر و دختر شروع می شود و در تمام مدت صدای بلند تلویزیون در پس زمینه خودنمایی می کند. رسانه ای که تا شخصی ترین لحظات مردم نفوذ کرده و با تعیین نقش تک تک اعضای خانواده آنها را کنترل می کند. موضوع برنامه درباره‌ي دفاع نظريه‌ي برتر بودن مرد نسبت به زن است. دیالوگ کوتاهی که از تلویزیون پخش می شود، فیلم را در بستر نظریات روانکاوانه جامعه مردسالار پیش می برد و باتوجه به زن بودن شخصیت اصلی و نوع ارتباط و وابستگی او با مادر، در راستای جامعه مادرسالار به گره های کور این پارادوکس می پردازد. اریکا در نقطه ای با ناخودآگاه تثبیت شده میان این دو نظریه سرگردان است.

شاید مادر اريكا در انحطاط تدریجی او، سهمی برابر با دیگران داشته باشد. او نمود پارادوكس بي قواره و فرسوده ای از بلند پروازانه ترين آرمان هاي دخترش، و در عين حال نمود عینی و مشمئز كننده ي همين نظام اخلاقي مسلط است. او با جدیتی پیامبر گونه به دخترش تذکر می دهد: "فراموش نکن که شوبرت منظم و منضبط بود" . این پیامبر همیشه حی و حاظر، دائم الخمر مسخ شده ای ست که انگار قرار است برای ابد روی همان راحتی روبروی تلویزیون بنشیند و افسون تصاویری شود که از فرط بی معنایی، به نظر هول انگیز می آیند. رسانه ای که جزء لاينفک زندگي شده و خبر از بودن هميشگي شخصي سوم و داناي کل بر فراز زندگي مدرن مي‌دهد. تلویزیون در اين فيلم، نقش مهمان ناخوانده اي را ايفا مي كند كه آنچه به نمايش مي گذارد - به لحاظ دراماتيك - عموما در تضادي آزاردهنده با اتفاقي كه در خانه ي اريكا و مادرش روي مي دهد قرار مي گيرد.


"اما تثبيت شدگي" مرحله‌اي است که در روانکاوي فرويد از سرکوب‌ها برمي‌آيد. اختلال در هريک از مراحل رواني-جنسي باعث توقف فرد در مرحله‌ي تثبيت شده و فرد به مرحله‌ بعديِ رشد نمي‌رسد. اين مسئله سبب بروز ناهنجاري‌هاي رواني در اریکا مي‌شود. او سال‌هاست با مادرش زندگي مي‌کند و براي پوشيدن لباس‌هاي زنانه و شاد توسط مادرش سرزنش مي‌شود. مادری که از او تنها توقع به دست آوردن پول بيشتر براي خريد آپارتمان و ازدياد شاگردان موسيقي‌اش را دارد.

نقطه‌ي مقابل اين مادر و دختر، مادر و دختر ديگري است که شاگرد معلم پيانو محسوب مي شود. مادر تمام تلاش خود را در رابطه با موفقيت دخترش در عرصه‌ي موسيقي مي‌کند. او تمام دنياي دختر را موفقيت در اين حيطه مي‌داند. مي‌توان اين مادر و دختر را به نوعي ادامه دهنده‌ي چرخه‌ دايره‌وار زندگي معلم پيانو و چگونگي نهادينه شدن ارزش‌هاي اجتماعي در بطن شخصيت‌هاي پوشالي تولید شده از همان اجتماع دانست. اين نقطه‌ي مقابل به نوعي سير تسلسل‌وار انسان‌ها، ارزش‌ها، تابوها و "من‌هاي ديگري شده" در جامعه را به رخ مي‌کشد.

دیدگاه مادر این دخترک جوان، نمونه بارز سیر این تسلسل است : «اون قیافه جذابی نداره، تنها برگ برنده اش استعدادش بود. ما به همین خاطر تلاش کردیم به جایی برسه». این دقيقا اشاره به حقيقتي پنهان در رابطه با معلم پيانو مي کند. او نيز به زحمت از نظر زيبايي و چهره‌ي ظاهري جذاب است و تمام آن‌چه را دارا مي باشد از استعدادش در زدن پيانو به دست آورده است.


اولین مکانیسم دفاعی معلم پیانو پرخاشگری است. او در برابر اظهار نظر شاگردانش، پذيرفتن‌ آنها در کلاس هاي موسيقي و برخورد با پسري که براي شاگرد او شدن اصرار مي‌ورزد، خشونتي برآمده از اعتماد به نفس نشان مي دهد. این خشونت در سکانس دوم فیلم ابتدا بصورت شنیداری به بیننده منتقل می شود. کلاویه های پیانو تمام قاب تصویر را پر کرده و صدای تحکم آمیز اریکا روی تصویر شنیده می شود که به دست های نوازنده فرمان می دهد تا حركات او را كنترل كند، اما در طول فیلم به تدریج در این سلطه گری اخلال ایجاد شده و به آن تعرض می شود. 

پرخاشگري اریکا از سرخوردگي و ناکامی درونی او منجر ميشود. زاویه ای پنهان که با اعمال خشونت بر خود و اطرافیان سعی در پوشانیدن این ضعف دارد. او ناکام است، ناکام از خود بودن، زن بودن و این ناکامی و سرخوردگی یک سره از نقش اجتماع بر ارزش گذاری زن در مراحل مختلف زندگی اش نشات می گیرد. جامعه ای که به مادرانش آموزش می دهد با محدودیت های هرچه بیشتر بر فرزندان به خصوص دختر خود کنترلی بهتر داشته باشند. از دید مادری که در طول شبانه روز آموزش های لازم را از تلویزیون دریافت می کند، دختر خوب دختری است که فقط به فکر منافع خانواده باشد. تمایلات طبیعی اش سرکوب شود تا در آینده همین جایگاه را به عنوان همان مادر به دست آورد. ارثیه ای که سالیان دراز است از مادران به دختران جوامع مردسالار منتقل می شود.

اریکا در اولين برخورد با پسري که به او علاقه مند شده و درخواست شاگردی او را دارد، از ديوانگي حرف مي‌زند. از ديوانگي شوبرت و شوپن: "از وقتي پدرم توي تيمارستان ديوونه شد، به راحتي مي‌تونم راجع به سپيده دم حرف بزنم". اين جمله در ابتداي ورود او به رابطه عاطفي خود، مي تواند يادآور ديوانگي از ديدگاه ميشل فوکو باشد : "تنها تفاوت ما با ديوانگان اين است که ما در اکثريتيم". فیلم بستری است براي شخصيت‌پردازي معلم پيانو و نشان دادن ديوانگي‌هايش زماني که ارزش ها و معیارهایش در برابر اکثريت جامعه رنگ می بازد، و او قرار است "خود" را نشان دهد. خودی که تمام امیال، غرایز، زنانگی و من بودنش سرکوب شده و اینک با خودآزاری و دگرآزاری درصدد جبران این سرکوب بر می آید. هانکه با ظرافتی خاص لایه های متفاوت مازوخیسم و سادیسم ناشی از این سرکوب را به تصویر می کشد. او منِ اریکا را در لايه‌ي های متفاوت مازوخيسم و ساديسم او نشان مي‌دهد. 


اریکا دچار مازوخيسم و خودآزاری رواني و احساسی است. او در فکر و خیال خود و نامه که ای که به والتر می نویسد، از دردی که در این رابطه جنسی غیر متعارف بر او تحمیل می شود، لذت می برد. مازوخیستی که به شکل گسترده ای در جوامع در حال شیوع است و هانکه از این مساله نیز غافل نشده. نکته ظریف موضوعیت زن در این روابط است. اعتراض گویای او به برده وار بودن نقش زن در این نوع روابط جنسی است. 

از طرف دیگر اریکا از آزار رساندن جسمی نیز به خود لذت می برد. از برجسته ترين و در عين حال پيچيده ترين شناسه هاي شخصيتي اريكا، علاقه نامتعارف او به "زخم" است. از تیغ کشیدن بر آلت تناسلی اش گرفته تا فرو کردن چاقو در سینه اش در آخرین سکانس فیلم که مهم ترین سکانس نیز به شمار می رود. صحنه ای تلخ که یکی از تاثیرگذارترین صحنه های فیلم نیز هست. براي او نه زخمي كردن كه خود زخم اولويت دارد؛ زخم به مثابه "لذتي دردآلود"، لذتي كه خود ماهيتي "دفعي" دارد و به همين علت ارتباطي تنگاتنگ با ميل مبهم او به ادرار در اوج سرخوشي دارد. اريكا دوبار درفيلم این عمل را انجام می دهد. يكبار هنگام ديدن عشق بازی زوج جوانی درون اتومبيل (اريكا آنها را همان قدر ابژه هاي لذت خويش مي پندارد كه والتر يا شخصيت هاي فيلم پورنوي درون اتاقك را)، و يكبار هم به هنگام ديدن دست خون آلود شاگردش شوبرت در رختكن تالار كنسرت. به اين ترتيب اولا او هردو بار چيزي را به عنوان ابژه "ديد" مي زند، ثانيا "لذت" خود را از ديدن به شكل كاملا بيروني، ادرار، "دفع" مي كند. در واقع علت اصلي امتناع او از يك رابطه جنسي متعارف با والتر و پايين كشيدن سطح آن تا حد يك نمايش پورنو گرافيك، از همين اعتقادش به خاصيت دفعي لذت نشات می گیرد. در جهان معنا باخته اي كه رسانه مبناي ارزش حقيقي همه چيز است و همه چيز صرفا نمايشي و دست كاري شده، در جامعه ای که تنها زنان با چهره ها و اندام های تعریف شده بی توجه به سطح دانش و معرفت و قابلیت های فردی و شخصیتی، می توانند رابطه جنسی موفقی داشته باشند، پورنوگرافي تنها صورت منطقي و صادقانه ي اغناي جنسي برای او است و عصيان اريكا بر عليه چنين عصري - كه هيچ تطابق انديشه اي با كمال گرايي او ندارد - فقط مي تواند شكلي همچون اين شيوه به خصوص از هرزه گري را داشته باشد. او در حمام خانه ي خود با وسواسي بيمارگون آلت تناسلي اش را، به منزله ي مشخص ترين عضو زنانه در دريافت حس مرموز "درد و لذت" و البته "دفع"، زخم مي كند. در اين لذت هيچ كس را شريك نمي داند، همان طور كه والتر را نيز هرگز به دنیای احساسات ناشناخته و قطعا آسيب پذير خويش راه نمي دهد؛ جايي كه تنها موسيقي، پيانو، و در نهايت شوبرت شايستگي اشغالش را خواهند داشت. اما اين زخم در آخرين رويارويي با والتري كه به شكلي آگاهانه ديگر نمي خواهد ابژه ي لذت هاي خطرناك او باشد، معنايي ديگر مي يابد. زخمي كه اريكا با چاقو به سينه ي خود مي زند فوران همان عصياني است كه پيش از انفجار در نطفه خفه شده و به طرزی شکنجه آور به درون او انعكاس مي يابد. اين بار اريكا از درد لذت نمي برد، بلكه با پنهان نمودن آني شكاف زخم، فقط آن را تحمل مي كند. این را شاید بتوان یگانه تحول در حالات و افکار اریکا دانست. هانکه در آخرین پلان، اوج سبعیت اثرات تلخ این تراژدی را به تصویر می کشد. اریکا را با فاصله ای معین در عرض قابی کاملا مسطح بی رحمانه از کادر خارج می کند. لحظه ای بعد حتی صدای قدم هاي تند او را هم نمی شنویم، و اريكا برای همیشه در در جهنم سردی که برای او ساخته اند ناپدید می شود.



اما اریکا فقط میل به خودآزاری ندارد. ساديسم نيز در لایه های متفاوت در رفتارهاي او ديده مي‌شود. او خواستار وابسته کردن ديگران به خود و استفاده از این وابستگی به شکل ابزاری براي تسلط و قدرت بر آنان استفاده می کند. او با استثمار و رفتارهای وابسته کننده، وابستگي و رهاييِ به يکباره را نشان مي‌دهد. این وابسته کردن و رها کردن به دو شکل اجتماعی در شاگرد دخترش و جنسی در جذب کردن و راندن والتر نمود پیدا می کند. شکستن شیشه و ریختن آن در جیب های شاگردش، و یا به هیجان آوردن والتر در سرویس بهداشتی و سپس تحقیر و مجبور کردن او به خودارضایی در مقابل خودش و در نهایت جلوگیری از رسیدن او به لذت جنسی، اوج سادیسم و دگر آزاری او را به رخ می کشد.

هانکه در سکانسی که نقطه عطف فیلم به شمار می رود، بی ارزش بودن معنای عشق امروزی و تاثیر کنش های روانی را بر آن به تصویر می کشد. لحظه ای که افکار مازوخیستی و سادیستی اریکا از درون نامه ای که او به والتر نوشته به شکل فیزیکی در والتر نمود پیدا می کند، عشق به یکباره رنگ باخته و جایش را به رفتارهای سادیستی مشابهی، در والتر می دهد. نیاز جنسی و عشق اینک به دلیل همان سرکوب ها این بار توسط خود اریکا، به تجاوز و خشونت تبدیل می شود و اریکا با هیولای ذهنی خود مواجه شده و خود را در مقابل او تنها و ناتوان می یابد. ناخوداگاه او محسوس مي‌شود و تنها مکانيسم دفاعي او بي‌دفاع ماندن است. او در برابر خودش بي‌دفاع است. در برابر اميالي که خواستار پديداري شان در واقعيت بود اما چون تابويي در اعماق "منِ" او خفته بود. او در برابر این تجاوز تنها با ماسکی بی روح و یخی بر چهره تنها با چشمان بی فروغ در نهایت عجز خاموش می ماند. البته اين صورت يخي براي او حكم يك پوسته ي دفاعي - هرچند بسيار شكننده - را نيز دارد. هانکه براي نمایش مهمترين لحظات زندگی او، مكان هاي خلوتی را انتخاب مي كند كه از قضا بسيار نزديك به مراكز تجمعند، و به اين ترتيب به شكلي خيره كننده حباب گونگي حريم خصوصي او عيان مي شود. 


هانکه، هوشمندانه سکوتي را پس از هر سکانس بر صحنه غالب مي‌کند و به اين ترتيب به مخاطب اجازه‌ فاصله‌گذاري و تامل را مي‌دهد. مخاطب اين مجال را پيدا مي‌کند تا در فيلم و شخصيت معلم پيانو غرق نشود و با او همذات‌پنداري نکند و در پي علت براي رفتارهاي عجيب و ريشه‌يابي آن ها باشد. در این میان از بازی قدرتمند بازیگران فیلم به خصوص ایزابل هوپر نمی توان غافل شد.

معلم پیانو" اقتباس سینمایی موفقی از رمان الفریده یلینک نویسنده زن اتریشی ست. فيلمساز برای نیل به تصویری سینمایی - که در اینجا خاص خود اوست - از همان آغاز، بی کمترین میزانی از شفقت، نمایش سرد و بیرونی سرکوب های اجتماعی، اخلاقی و جنسی متوجه زنان را در شخصیت اریکا را باز می تاباند. به این ترتیب فیلم در درجه ی نخست از صدور هر حکمی سر باز می زند و به شیوه ای عادلانه تر پرسشی عمیق را مطرح می کند، و از سویی دیگراتفاقا موفق می شود درون پر ضد و نقیض اریکا و زنان سرخوده دیگر عصر ما را، در تقابل با جهان بیرونی به هجو بگیرد: "حقيقت دريافتني نيست، تنها مي توان واقعيت را به بازي گرفت".

(با تبریک پیشاپیش روز جهانی زن هشتم مارس و با آرزوی اینکه روزی جهان عاری از تمام این صدمات جبران ناپذیر اجتماعی بر علیه زنان شود و دیگر شاهد دردهایی نظیر آنچه به آن پرداخته شد و باقی ستم های روا شده بر زنان نباشیم)

سونیا راد

ماهنامه رهائی زن سری سوم شماره چهل و سوم








۱۳۹۴ بهمن ۱۰, شنبه

نگاهی به رویدادها و فیلم های مهم سینما در 2015 - سونیا راد




سال 2015 از دید سینما دوستان و منتقدان، سال پر اتفاقی بود. از فیلم های متفاوت تولید شده در سطح جهانی گرفته ، تا جوایز حاشیه برانگیز کن و برلیناله و اسکار. اما در میان این رویدادهای رنگارنگ و بیشتر تجاری، به چند رویداد مهم نگاهی خواهیم انداخت.

1- درگذشت شانتال آکرمن (Chantal Akerman)

شانتال آکرمن کارگردان ، هنرپیشه، هنرمند، فیلم‌نامه‌نویس، و سینماشناس لهستانی‌تبار اهل بلژیک یکی از برجسته‌ترین فیلمسازان تجربی و آوانگارد سینمای اروپا و جهان، 5 اکتبر 2015 در سن 65 سالگی در گذشت. او در گسترش فیلمسازی فمینیستی و سینمای آوانگارد نقش پررنگی داشت. آکرمن را یکی از مهمترین نمایندگان سینمای مینیمالیستی هم معرفی کرده‌اند. سینمای مینی مالیستی آکرمن استوار بر برداشت‌های بلند، دوربین ثابت، سادگی روایت، ریتم آرام و فقدان نماهای نقطه نظر (پی او وی) است. مهمترین ساخته و شاهکار او فیلم "ژان دیلمان" ساخت 1975 با نام کامل " ژان دیلمان، شماره ۲۳ که‌دو کومرس، ۱۰۸۰ بروکسل" ( فرانسوی : Jeanne Dielman, 23 quai du Commerce ) ، فیلمی است 3 ساعت و 20 دقیقه ای که سه روز از زندگی ظاهرا پیش پا افتاده بیوه‌ای تنها و مضطرب را تصویر می كند. آکرمن این فیلم را در سن ۲۴ سالگی طی ۵ هفته با بودجه ۱۲۰هزاردلاری ساخت. او از معدود سینماگران زن تاریخ سینما بود که آثارش مبتنی بر اعتراضات عمیق فمینیستی بود.

2- دیکتاتور بزرگ 75 ساله شد

15 اکتبر 1940 ، چارلی چاپلین اولین فیلم ناطق و تماماً صداگذاری شده خود را ساخت. یکی از شاهکارهای چاپلین که جنجالی ترین اثر او نیز می باشد. فیلمی که با استقبال جهانی بینندگان مواجه شد و خشم نژادپرستان نازی را برانگیخت و حتی شخص هیتلر را مجبور به دوبار تماشایش کرد. عکس العمل وی بعد از تماشای فیلم هیچگاه مشخص نشد، اما سربازان نازی را مجبور کرد به پرده سینما شلیک کنند که خود در تاریخ اثرگذاری سینما بی نظیر است! شیوه خاص چاپلین که تلفیقی از کمدی و تراژدی است در فیلم دیکتاتور بزرگ نیز نمایان است. چاپلین موفق شد با شیوه طنز تلخ خود، دشوارترین شرایط بشر را در جنگ همزمان با تزلزل شخصیتی هیتلر که آرزوی امپراطوری جهانی کورش کرده بود، به تصویر بکشد. اینک بعد از گذشت 75 سال تاثیری که چاپلین بر بحران سیاسی دوران خود داشت، همچنان نظر منتقدان و فیلمسازان و تماشاگران را به خود جلب می کند. سخنرانی چارلی چاپلین در انتهای فیلم که یکی از مهمترین سکانس های آن بود، همچنان از تاثیر گذارترین دیالوگ ها و سکانس های تاریخ سینمای کلاسیک به شمار می رود.

3- اسکار برای ایفا کننده نقش استیون هاوکینگ

سال 2014 زندگی استیون هاوکینگ، یکی از بزرگترین دانشمندان معاصر کیهان شناسی و فیزیک دان نظری، به روی پرده سینما رفت که نظر بینندگان، منتقدان، دانش پژوهان و سینماگران را به خود جلب کرد. در مراسم اسکار 2015 جایزه بهترین نقش اول مرد به اِدی رِدمین (Eddie Redmayne) ایفا کننده نقش این فیزیکدان سرشناس تعلق گرفت. نقشی که به جرات می توان گفت ردمین به خوبی از پس آن برآمد و نظر همگان از جمله شخص هاوکینگ را به خود جلب کرد. ردمین خودش با هاوکینگ دیدار کرد. او دراین‌باره گفت: «حتی الآن که نمی‌تواند حرکت کند، می توان جنبش و طراوت را در چشمانش دید». او همچنین بازی در نقش هاوکنیگ را یک چالش سنگین خواند و گفت: "مشکلی اصلی این بود که یک فیلم به ترتیب زمانی فیلم‌برداری نمی‌شود و همه‌چیز درباره جدول زمانیِ زوال جسمیِ او بود، و این‌که بتوانیم از روزی به روزی دیگر بپریم و در عین حال شادابی و بذله‌گویی او را حفظ کنیم". ردمین شش ماه درمورد هاوکینگ تحقیق و مطالعه کرد تا بتواند برای بازی در نقش وی با او همذات پنداری کند. در این زمینه جیمز مارش کارگردان فیلم اعلام کرد که کار ردمین اصلاً آسان نبود. او گفت: «او باید آماده‌سازی‌های بسیار دشواری را پشت ‌سر می‌گذاشت تا از پسِ سختی‌های جسمیِ نقش برآید. فقط درمورد ایفای نقش معلولیت نیست، بلکه حفظ جدول زمانی و زوال ترتیبیِ بدن است». او همچنین در ادامه گفت که هاوکینگ برای آن‌ها آرزوی موفقیت کرد و گفت: «واکنش هاوکینگ بسیار مثبت بود. حتی پیشنهاد داد که از صدای خودش استفاده کنیم، همان صدای واقعی‌ای که خودش استفاده می‌کند. صدایی که در فیلم می‌شنوید، دقیقاً همان صدایی الکترونیکی‌ای است که هاوکینگ در واقعیت استفاده می‌کند»

4- دیپان (Dhepan) نخل طلایی فستیوال کن را از آن خود کرد

فیلم اجتماعی/ انتقادی دیپان، ساخته کارگردان فرانسوی، ژاک اودیار, نخل طلایی فستیوال کن تعلق یافت. او در فیلم خود به موضوع پناهندگی و وضعیت حاشیه‌نشینی شهرهای بزرگ فرانسه پرداخته است. اودیار سرنوشت سه پناهجوی اهل سریلانکا را به تصویر کشیده که خود را به عنوان یک خانواده معرفی می‌کنند تا زندگی نویی را در فرانسه بنا کنند، اما در حاشیه پاریس در میانه جنگ بین باندها گرفتار می‌آیند. ژاک اودیار زاده سال ۱۹۵۲، فرزند میشل اودیار، از فیلم‌نامه‌نویسان و کارگردانان معروف فرانسوی است. پیش از این فیلم‌های او «ضربان قلب من متوقف شده است» در سال ۲۰۰۵ و «پیامبر» در سال ۲۰09 برنده جایزه سزار و بفتا (بهترین فیلم غیر انگلیسی زبان) شده بودند. او یک بار هم گرند پری کن را گرفته است. در میان نظر منتقدان شايد «ديپان» بهترين فيلم این کارگردان نباشد، اما به هر حال اثر عميق و تأثيرگذاری است.

5- فیلم پسر سائول (Son Of Saul) نگاهی دیگر به پدیده هلوکاست

"پسر سائول" که قبل از ربودن گوی توسط دیپان نامزد بهترین فیلم جشنواره کن بود، ساخت کارگردان مجارستانی لاشلو نمس است که توجه اکثر منتقدان سینمایی را به خود جلب کرد. داستان فیلم درباره یک زندانی در آشویتس در سال 1944 است که مجبور است جنازه آدم‌ها را بسوزاند. این فیلم سعی دارد با نگاهی متفاوت به پدیده هلوکاست و جنایت های نازی ها بپردازد. داستان مستندوار این فیلم سینمایی به خاطر روایتی است که توسط یکی از زندانیان عضو گروهی به نام ساندرکوماندو (به معنی نیمه قربانی، نیمه قاتل) که از طرف نیروهای آلمانی برای مراقبت از زندانیان یهودی و فرستادن آن‌ها به اتاق‌های گاز و سوزاندن اجساد به کار گماشته شده‌اند، انجام می شود.

6- نمایش قسمت دوم زاغ مقلد از سری فیلم های بازی های عطش (The Hunger Games : Mockingjay 2 )

بازی های عطش فیلمی است در ژانر علمی- تخیلی که اولین قسمت آن در سال 2012 به کارگردانی گری راس (Gary Ross) اکران شد. این فیلم بر اساس رمانی به همین نام نوشته سوزان کالینز ساخته شده‌است و جنیفر لارنس، جاش هاچرسون، وودی هرلسون و لیام همسورف در این فیلم به ایفای نقش می‌پردازند. داستان این فیلم در آینده‌ای نامعلوم و در کشوری به نام پانم (که به نوعی می‌توان گفت آمریکای شمالی است) رخ می‌دهد. این کشور دارای یک پایتخت بسیار ثروتمند (کاپیتول یا سرمایه) و ۱۲ ایالت بسیار فقیر است. بخش دوم قسمت سوم این فیلم که گفته می شود پایانی بر آن است امسال به نمایش درآمد. هر ساله به بهانه جشن انعقاد قرارداد ظاهری صلح بین کاپیتال و 12 منطقه که بعد از اولین شورش طبقه کارگر علیه سرمایه داری امضا شد، بازی هایی توسط پایتخت و رئیس جمهور این کشور برای 12 منطقه کارگری ترتیب داده شده و تنها بازیکنی که زنده از بازی بیرون آید برنده بازی است. تثبیت قدرت سرمایه بر طبقه کارگر و ایجاد هراس و اختناق برای جلوگیری از شورش مجدد، هدف اصلی این بازی هاست. فیلم گرچه از دیدگاهی دارای محتوای چپ و ضد سرمایه داری است و نقدهای مثبتی نیز دریافت کرد، اما قطاری از خشونت ها و جلوه های نمایشی و دامنه های بلند پروازانه به همراه هیجان کاذبی که به بیننده القا می کند، جایگاه تجاری بودنش را در میان باقی آثار هالیوود تثبیت می کند. 


ماهنامه رهایی زن سری سوم شماره چهل و دوم







۱۳۹۴ دی ۱, سه‌شنبه

تحلیل و بررسی فیلم هتل رواندا (Hotel Rwanda) - سونیا راد


کارگردان : تری جورج
ساخت 2004
محصول مشترک کشورهای انگلستان، ایتالیا و آفریقای جنوبی


"هتل رواندا" ماجرای واقعی قتل عام هولناك سال 1994 در كشور آفریقایی رواندا و تلاش مدیر یك هتل برای نجات جان گروهی از پناهندگان هم وطنش را به تصویر می‌كشد.
سال ١٩٩٤، کیگالی پایتخت رواندا. "پائول روسسه باگینا" معاون مدیر هتلی پنج ستاره به نام "میل کولین" است. او که هوتو تبار است ، با تاتیانای توتسی تبار ازدواج کرده و به همراه سه فرزندش زندگی نسبتاً آرامی را می گذرانند. اما کشور دستخوش جدال بین اقلیت توتسی و اکثریت هوتو است و هر لحظه بر شدت بحران افزوده می شود. 
رواندا مستعمره سابق بلژیک که در 1962 به استقلال رسید، کشوری است با شش میلیون جمعیت که 85 درصد آن را هوتوها و 15 درصد آن را توتسی ها تشکیل می دهند. مردمی که زبان و فرهنگ یکسانی دارند، اما با تقسیم بندی نژادی توسط بلژیکی ها و تفکیک مردم به واسطه میزان روشنی پوست و زیبایی، تخم نفرت و کینه میان مردم جامعه کاشته شد و نفاق ایجاد شده هوتی ها را که تا اینک سرخورده و سرکوب شده بودند، بر علیه مردم خود توتسی ها شوراند. فاجعه رواندا حاصل نژادپرستی است. به واسطه همین نژادپرستی به وقوع پیوست و باز به همان دلیل جامعه جهانی چشمانش را روی آن بست و درحالی که امکان دخالت و حمایت از مردم بی گناه رواندا برای بانیان این واقعه تلخ فراهم بود، خود را به خواب زده و عملاً از معرکه کنار کشیدند. این درد در دیالوگ تاثیر گذار سرهنگ الیور، مامور سازمان ملل، هنگامی که برای نا امید کردن پائول از حمایت نظامی به هتل باز می گردد، مشهود است و فریاد رسایی است برای بیدار کردن خواب مانده ها :
"غرب، همه ابرقدرت ها، هر چیزی که بهش اعتقاد داری، فکر می کنند که تو کثیفی! اونا فکر می کنند تو کثافتی بی فایده ای! تو یک سیاه پوستی! تو حتی یک کاکا سیاه پست هم نیستی! تو یک آفریقایی هستی!"
عمق فاجعه را وقتی می توان درک کرد که حتی پائول، که در دسته بندی بلژیکی ها جزء دسته برتر نژادی قرار گرفته بود، اینک به واسطه سیاه بودن و آفریقایی بودن ارزش حمایت نداشته و باید در آتشی که استعمارگران نژادپرست غربی به پا کرده اند بسوزد. او و همه همرنگان، همزبانان و نه تنها هم وطنانش، که کل مردم آفریقا در طول تاریخ به واسطه همین تبعیض نژادی مورد ستم و سرکوب و نادیده گرفته شدن ، قرار گرفته اند. 
حتی ماموران حافظ جان انسانها با نام حقوق بشر در سازمان ملل متحد، در مقابل این فاجعه مثل همیشه سکوت کرده و تمامیت مزدور بودن خود را در قبال غرب و امپریالیسم جهانی نشان می دهد. پاسخ سرهنگ الیور در مقابل سوال گزارشگران تلویزیون مبنی بر دخالت سازمان ملل گویای این خفت است :

"ما اینجا به عنوان حافظ صلح هستیم، نه ایجاد کننده صلح!"

این بی کفایتی و باز نژادپرستی محض، در سکانس نجات مسافران سفید پوست و غربی ساکن هتل، و بی توجهی به قربانیان رواندایی، به اوج خود می رسد. 
واقعه انفجار هواپیمای رئیس جمهور" ژوه نال هابی اریمانا"ی توتسی تبار در ششم آوریل ١٩٩٤ ، کسی که به ظاهر خواستار ایجاد صلح میان دو قبیله بود، بهانه ای به دست سیاستمداران هوتو داد و شورشیان توتسی را به قتل وی متهم کردند. آتش معرکه با این واقعه روشن شد و در عرض چند ساعت خیابان ها پر شد از افراد شبه نظامی هوتو که به چاقوها و قداره های بلند "ساخت چین" مسلح بودند. ابتدا سیاستمداران و تجار و افراد سرشناس توتسی به قتل رسیدند و سپس نوبت به مردم عادی رسید. مقامات محلی هوتو به هم نژادان خود دستور دادند تا همسایگان توتسی خود را بکشند. در عرض سه ماه نزدیک به یک میلیون نفر از توتسی ها کشته شدند، یعنی با سرعتی بیش از همه سوزی یهودیان توسط نازی ها، اما جامعه جهانی ترجیح داد چشمان خود را به روی این فاجعه انسانی ببندد. مدیر بلژیکی هتل با شنیدن زمزمه های آغاز جدال بین دو قبیله به راحتی کشور را ترک می کند. دولت فرانسه با وجود اینکه نقش به سزایی در جلوگیری از این قتل عام می تواند داشته باشد، به راحتی چشم خود را بر این جنایات می بندد. یکی از سکانس های فیلم به خوبی شاهد این مسئله است، وقتی شورشیان هوتی به هتل هجوم می برند و با یک تماس کوتاه از طرف فرماندهان فرانسوی خود، عقب نشینی کرده و از تصرف هتل منصرف می شوند.


نسل کشی از دیدگاه پائول تصویر می شود ، کسی که با وجود دیدن نشانه هایی از آماده شدن برای کشتار در انبار "جورج روتوگوندا" خود را فریب می دهد. به روابطش با ژنرال بیزامونگو ادامه می دهد و ایمان دارد که اربابان غربی اش او را تنها نخواهند گذاشت. حتی زمانی که ریتا همسایه اش در برابر چشمان او و خانواده اش دستگیر و به شدت دچار ضرب و شتم می شود، حاضر نیست تا از نفوذ و ارتباطات خود برای کمک به او استفاده کند. او می خواهد این روابط را برای روز مبادا و کمک به خود و خانواده اش حفظ کند. او حتی همسرش را نیز از قضاوت درباره رفتارش منع می کند. مدتی بعد زمانی که خبر ترور رئیس جمهور را می شنود باز ساده لوحانه به خود امید می دهد، اما زمانی که خون دیگران را از سر و روی پسرش که شاهد کشتار بوده، پاک می کند، دچار اولین تلنگر های روحی می شود. اما هنوز نسل کشی برای او پذیرفتنی نیست.
کارمندان هتل نیز از قماش اویند و زمانی که مدیر بلژیکی هتل از کشور خارج می شود و مسئولیت را به پل می سپارد، ریاست او را به راحتی نمی پذیرند. او یک سیاه هم چون خودشان است. پل سعی دارد هتل را همچون واحه ای در صحرا اداره کند و حاضر به عدول از ضوابط هتل نیست و در آغاز حضور پناهندگان را در هتل بی احترامی به قوانین داخلی هتل می داند. اما با شروع روند حوادث پا به چرخه خودآگاهی می گذارد. اولین قدم برای او دریافت این نکته است که اروپایی ها او را تنها گذاشته اند. او به همسرش اعتراف می کند" من تاریخ ندارم، حافظه ندارم... من به اینها همه چیز دادم ولی غیر از کثافت های شان چیزی نصیب من نشد" . او شاهد آن است که حتی خبرنگاران غربی نیز که ادعا می کنند که بدون هرگونه جهت گیری فقط به انتقال اطلاعات مشغولند به کار خود ایمان ندارند. وقتی پل از "جک داگلیش" به خاطر جسارتش در تصویربرداری از قتل عام مردمش تشکر می کند، جک به او می گوید" فکر می کنی عکس العمل مردم بعد از تماشای این فیلم ها در اخبار شبانه چیه؟ می گن اوه خدای من چقدر ترسناکه، و بعد می شینن و با خیال راحت شام اشون رو میخورن"

هتل رواندا پروسه تبدیل یک محافظه کار به یک اومانیست عمل گراست. پائول روسسه با گینا در آغاز فیلم یک محافظه کار تمام عیار است، یک هوتوی تحصیل کرده با همسری توتسی و سه فرزند که مدیر یک هتل لوکس چهار ستاره است، و در ابتدا تمام فکر و ذکرش نگه داشتن شهرت هتل و برقراری نظم بین کارمندان در گیر و دار آغاز جدال است. نمونه کامل یک دست نشانده استعمار، نوکری مودب و خوش پوش که تمام زندگی اش در تهیه مرغوب ترین اجناس برای هتل و راضی نگه داشتن مشتریان سفید پوست و صاحبان هتل ، و گذر کردن از سد بروکراسی با دادن رشوه خلاصه می شود. کسی که یک هدف بیشتر ندارد و آن هم حفظ شغل و خانواده خود است. او که خانواده برایش همه چیز است، خیلی زود در می یابد که خانواده اش فقط جزء کوچکی از جامعه است و هیچ برتری بر دیگران ندارد. 
تلنگر بعدی در سکانسی نمادین هنگام بازگشت از انبار روتوگوندا است. به دلیل مه گرفتن جاده، به نظر می رسد که وانت از جاده خارج شده و در مسیری ناهموار پیش می رود. پل از وانت پیاده می شود و در می یابد آن چه که سنگ و کلوخ های جاده خاکی می پنداشته، انبوه اجساد کشته شدگان است. او به عمق حرف های روتوگوندا درباره نسل کشی و گستردگی کشتار پی می برد. در بازگشت به هتل برای پاک کردن خون دیگران از سر و روی خویش به حمام می رود. اما هنگام خروج در رخت کن دچار شوک می شود؛ عصیان می کند و در لحظه ای کلیدی، نماد وابستگی به آموزه های استعمار را- کراوات- از خود دور می کند و تبدیل به انسانی آزاده می شود (او تا پایان فیلم بدون لباس رسمی و کراوات دیده می شود). 
او حالا نه فقط به دنبال یافتن جوابی برای سوال اصلی فیلم " چگونه یک انسان می تواند با همنوع خود این گونه رفتار کند؟" است، بلکه می کوشد تا مرهمی بر زخم های دیگران نیز باشد. چرخه شناخت برای او در لحظه ای کامل می شود که از رفتن به همراه همسر و فرزندانش خودداری می کند و ترجیح می دهد تا با پناهندگان در هتل بماند. دیگر هیچ تفاوتی میان خود و خانواده اش با دیگران نمی بیند و حاضر است برای نجات جان دیگران از هستی خود نیز بگذرد. او برای نجات زندگی پناهندگان تمام هستی خود را به مخاطره می اندازد؛ رشوه می دهد، دروغ می گوید، چاپلوسی می کند و حتی برای خرید وقت، "ژنرال بیزامونگو" را تهدید کرده و حق السکوت می خواهد. او دیگر یک محافظه کار نیست و تبدیل به مردی بی پروا شده که هدفی والاتر از حفظ هتل دارد. 
نکته بسیار مهمی که کارگردان با ظرافت به آن پرداخته نقش مهم رسانه در برانگیختن یا سرکوب هیجانات جامعه بر علیه هم یا متحد ساختن آنهاست. فیلم با صدای گوینده رادیو آغاز می شود، صدای شومی که تا پایان فیلم مرتباً شنیده می شود و از ارتباط توتسی های خائن با استعمارگران بلژیکی می گوید. این صدا هوتوها را دعوت به شناسایی توتسی ها و نابودی آنها می کند. آنها را سوسک های کثیفی می خواند که مستحق له شدن هستند. صدایی که نماینده رسانه بورژوازی است و به حق نقش خود را در دامن زدن به آتش تفرقه میان اقشار جامعه خوب بازی می کند. نقشی که امروز همچنان در انواع مختلف رسانه می بینیم. از دست کاری های خبری به نفع دول غربی در شبکه های مختلف گرفته تا شایعه پراکنی ها، اخبار زرد، ترویج خرافه و دیگر المانهای ترویج خشونت و تحمیق اذهان عمومی، که سایه به سایه تماشاگران و شنوندگان را تا رسیدن به اهداف پشت پرده سیاستمداران تعقیب می کند. اما پائول گوش خود را به روی این صداها بسته است. او و خیلی های دیگر در طول فیلم دستور به خاموش کردن رادیو می دهند، گرچه تهییج مردم به کشتار همنوعان خود ادامه دارد و نقشی که تری جورج در ایجاد حوادث به رسانه رادیو داده، باعث می شود تا از این به بعد هنگام گوش کردن به رادیو اعتماد پیشین خود را به این قوطی جادویی نداشته باشیم و حتی از آن متنفر شویم.
نکته ظریف دیگر نقش چین در مبادلات تسهیلاتی گسترده در جهان است. قطب قدرتمند تولید کننده اجناس ارزان قیمت از انواع تکنولوژی گرفته تا سلاح های پیشرفته که نیاز هوتی ها را نیز به راحتی برآورده ساخته و برای رسیدن به سود بیشتر، انواع سلاح سرد و قداره های مرگ آور را در اختیار مردم عادی می گذراد. چین اینجا به مثابه نمونه بارز سیاست کثیف سرمایه داری غربی است. واقعیتی که هم اینک درکشتارهای پی در پی خاور میانه و تجهیز گروه های تروریستی همچون داعش شاهد آن بوده ایم و خواهیم بود. واقعیتی که در ابتدای فیلم حتی پائول هم با ورود به انبار روتوگاندا برای خرید آذوقه، چشم خود را بر روی آن بست.
هتل رواندا دو هدف عمده دارد: شرمنده کردن غربی ها - تسویه حساب با میراث امپریالیسم و استعمار- و درود فرستادن به مردی که در برابر بی عدالتی و نقض حقوق انسان ها مقاومت کرد. تری جورج گناه این کشتار را به گردن دول غربی می اندازد که با بی علاقگی ریشه گرفته از نژاد پرستی از دخالت به موقع خودداری کردند. او رواندایی ها را قربانی نژاد پرستی غربی ها می داند، نه هم وطنان هوتو تبار خود. امروز ثابت شده که دولت فرانسه از هوتوها حمایت کرده تا قدرت را به دست بگیرند و در واقع از قاتلین با ارسال اسلحه حمایت کرده است. دولت ایالات متحده نیز با تجهیز و آموزش شورشیان توتسی سهمی در کشتار داشته است. تری جورج بر نقش استعمارگران در ایجاد و ادامه کشتار زوم می کند و از ما نیز می خواهد چنین کنیم.
نقطه قوت فیلم هتل رواندا به عنوان یک فیلم سینمایی در یک چیز نهفته است، سادگی؛ و این برای یک فیلم سیاسی یک مزیت عمده به شمار می رود. از سوی دیگر با وجود این که هتل رواندا یک فیلم اکشن نیست، اما قصه اش را به روانی و با تعلیق های درست و هیجانی غیر کاذب روایت می کند . از این رو در هر جای دنیا تماشاگران به دلیل سادگی و ساختار مناسب اش واکنش هایی مشابه بروز می دهند. برای یک فیلم سیاسی و سازندگان آن چیزی که اهمیت دارد دیده شدن، انتقال اطلاعات و دانش سیاسی و سرانجام بروز واکنش است. تماشای این فیلم به مثابه گذراندن یک دوره آموزش و آگاهی یابی است، چون ما امروز بیش از هر زمان دیگر به انسان هایی نیازمندیم که در برابر ظلمی که به همنوعان شان در گوشه دیگری از دنیا روا داشته می شود، ساکت ننشینند. هتل رواندا خادم این حرکت است و سینما از این دیدگاه می تواند یک الهام دهنده بی نظیر باشد که نگاه انسان ها را به زندگی خود و دیگران تغییر دهد.
امروز بیش از یک دهه بعد از آن واقعه وحشتناک، تری جورج یکی از معدود سینماگران متعهد به اصول انسانی فیلمی درباره این نسل کشی ساخته است. اما هتل رواندا صرفاً یک گزارش ساده از آن ماجرا نیست. هتل رواندا یکی از آن فیلم هایی است که دیدنش برای مردم اغلب کشورهای جهان الزامی است، نه فقط به دلیل این که هنگام وقوع فاجعه چشمان خود را بستند، یا بعدها کتاب ها و تحقیقات انجام شده در این مورد یا مقالات روزنامه ها را مطالعه نکردند، بلکه به خاطر این که ببینند چگونه یک مرد به تنهایی توانست با تکیه بر وجدان خود زندگی ١٢٦٨ نفر را با دست های خالی نجات دهد. تماشای این فیلم یک وظیفه وجدانی است. 
در نهایت وقتی به تماشای فیلم "هتل رواندا" می نشینیم، به شباهت بسیاری بین این نسل کشی و بی اعتنایی غرب، و اتفاقی که هم اینک در خاورمیانه درحال وقوع است پی می بریم. واقعه ای که در تاریخ شکل گیری سرمایه داری پروسه ای تکرار شونده دارد و هر بار به نوعی دیگر چونان سرطانی بدخیم گریبان کشورهای ضعیف تر را می گیرد. نادیده گرفتن نسل کشی ها، تروریسم، نژادپرستی، جنگ و کشتار، واقعه ای جدید نیست. مسئله پناهندگی و قربانیان جنگ که همین لحظه تمام مرزهای خاورمیانه تا کرانه های کشورهای غربی طی می کند، حمایت از تروریسم و زیر پا له کردن قربانیان آن، فقط منحصر به رواندا، اروپای شرقی، ویتنام، هولوکاست، یا حوادث قدیمی تر نمی شود. چشمان دول غربی همچنان نه تنها بر این فجایع انسانی بسته است، که دستانشان در پشت پرده برای تثبیت موقعیت سیاسی، استراتژیک و قدرت سرمایه، در دستان تروریسم و نژادپرستی بوده و خواهد بود. خیلی ها خواهند پرسید ضرورت ساخت فیلمی درباره یک صفحه شرم آور از تاریخ بشر چیست؟ دراماتیزه کردن یک نسل کشی چه دردی را دوا می کند؟ پاسخ این است؛ آیا برای جلوگیری از کشتارهایی مشابه در آینده به اندازه کافی از کشتار رواندا یا امثال آن درس گرفته ایم؟! راستی مگر چند فیلم درباره نسل کشی در رواندا یا حتی اروپای شرقی ساخته شده؟ 
در دهه ١٩٦٠ نوع جدیدی از سینمای سیاسی برگرفته از آموزه های برشت، مارکس و مائو در ترکیبی با نئورئالیسم ، موج نو و فیلم مستند پا به عرصه سینما گذاشت که "فرانچسکو رزی"، "جیلو پونته کورو" و "ژان لوک گودار" شاخص ترین کارگردان های آن بودند. این فیلمسازان سینما را به مثابه سلاحی قدرتمند به کار گرفته بودند، اما جریان اصلی سینما خیلی زود این حرکت را از پا درآورد. امروز باعث خرسندی است که با وجود حضور کسانی چون تری جورج در پشت دوربین، امید به احیای این حرکت به وجود آمده است.


ماهنامه رهایی زن سری سوم شماره چهل و یکم